بنابراين‌ افرادي‌ كه‌ در دنيا هستند، ميتوانند هم‌ به‌ برزخ‌ برسند و هم‌ به‌ قيامت‌، و مشاهده‌ كنند كه‌ عالم‌ برزخ‌ بر اين‌ عالم‌ طبع‌ احاطه‌ دارد، و عالم‌ قيامت‌ بر عالم‌ برزخ‌ و دنيا هر دو احاطه‌ دارد.

پس‌ از بيان‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ به‌ عنوان‌ مقدّمه‌ يادآور شديم‌، معلوم‌ ميشود كه‌ اگر از ما سؤال‌ كنند كه‌ زمان‌ قيامت‌ چه‌ موقع‌ است‌؟ جواب‌ آن‌ چيست‌.

جواب‌ آن‌ اينستكه‌ قيامت‌ حاضر است‌، حاضر! از يك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ به‌ انسان‌ نزديكتر است‌. و رضوان‌ خدا از يك‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ به‌ انسان‌ نزديكتر است‌. چون‌ برزخ‌ انسان‌ در خود انسان‌ است‌، و چون‌ قيامت‌ انسان‌ در خود انسان‌ است‌.

نفس‌ انسان‌ احاطه‌ بر عالم‌ مثال‌ و صورت‌ انسان‌ دارد و مثال‌ و صورت‌ احاطه‌ بر بدن‌ دارد، و بنابراين‌ از همه‌ چيز به‌ انسان‌ حتّي‌ از يك‌ چشم‌ بر هم‌ نهادن‌ هم‌ نزديكتر، همان‌ برزخ‌ و قيامت‌ انسان‌ است‌.

غاية‌ الامر براي‌ رسيدن‌ و ادراك‌ كردن‌ اين‌ معني‌، اين‌ ديوار بايد طيّ شود، آن‌ ديوار برزخي‌ بايد طيّ شود، بايد در صور دميده‌ شود.

اينها براي‌ طول‌ مسافت‌ است‌ نه‌ بُعد راه‌.

كسيكه‌ نمي‌تواند الآن‌ اين‌ ديوار را بشكافد و فوراً به‌ مقصود برسد، طول‌ اين‌ ديوار را بايد طيّ كند. حالا اين‌ ديوار در چه‌ مدّت‌ طيّ ميشود؛ پنجاه‌ سال‌، شصت‌ سال‌، هفتاد سال‌، صد سال‌؛ بايد زندگي‌ كند تا بفهمد برزخ‌ چيست‌.

بعد ميرود در برزخ‌؛ فوراً كه‌ نمي‌تواند برود در قيامت‌، چون‌ اسير عالم‌ مثال‌ و صورت‌ است‌. بايد برود دنبال‌ آن‌ ديواري‌ كه‌ بين‌ برزخ‌ و قيامت‌ است‌، آنقدر راه‌ برود تا برسد به‌ آخر آن‌ ديوار. درحاليكه‌ اگر بتواند فوراً ديوار را بشكافد و به‌ رضوان‌ خدا و آن‌ نعمت‌هائي‌ كه‌ خداوند عزّوجلّ در قيامت‌ وعده‌ داده‌ است‌ برسد، ديوار را مي‌شكافد و خود را در قيامت‌ مي‌بيند.

مي‌پرسند: قيامت‌ كجاست‌؟ و چه‌ موقع‌ است‌؟

بين‌ برزخ‌ و قيامت‌، حجاب‌ صورت‌ فاصله‌ است‌ از يك‌ چشم‌ بر هم‌ نهادن‌ نزديكتر.

وَ لِلَّهِ غَيْبُ السَّمَـٰوَ 'تِ وَ الارْضِ وَ مَآ أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اللَهَ عَلَي‌' كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. [128]

«غيب‌ آسمانها و زمين‌ اختصاص‌ به‌ خدا دارد. و امر قيام‌ ساعت‌ قيامت‌ نيست‌ مگر يك‌ چشم‌ بر هم‌ زدن‌ يا نزديكتر. خداوند بر هر چيزي‌ تواناست‌.»

خدا همه‌ جا هست‌، و ملكوت‌ و غيب‌ آسمانها و زمين‌ نيز همه‌ جا هست‌؛ پس‌ غيب‌ آنها در دست‌ خدا و با خدا و براي‌ خداست‌. چقدر طول‌ مي‌كشد انسان‌ به‌ قيامت‌ برسد؟ از يك‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ سريعتر و نزديكتر؛ چون‌ هستي‌ و واقعيّت‌ نفس‌ انسان‌، به‌ انسان‌ از يك‌ چشم‌ بر هم‌ زدن‌ نزديكتر است‌. إِنَّ اللَهَ عَلَي‌' كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ؛ مي‌تواند شما را به‌ يك‌ چشم‌ بر هم‌ نهادن‌ يا سريعتر از آن‌ به‌ قيامت‌ برساند.

پس‌ قيامت‌ چه‌ موقع‌ برپاست‌؟ نمي‌شود گفت‌: اكنون‌. برزخ‌ چه‌ موقع‌ برپاست‌؟ نمي‌شود گفت‌: اكنون‌. ولي‌ مي‌شود گفت‌: قيامت‌ و برزخ‌ هر دو بر پا هستند و هر دو موجودند.

چه‌ موقع‌ انسان‌ به‌ برزخ‌ ميرسد و آثار آن‌ عالم‌ را ادراك‌ ميكند؟

وقتي‌ كه‌ از عالم‌ طبع‌ قدم‌ بيرون‌ گذارد، و سلسلۀ اسباب‌ و مسبّبات‌ را محكوم‌ در دست‌ خدا ببيند.

چه‌ موقع‌ از عالم‌ برزخ‌ بيرون‌ مي‌آيد و عالم‌ قيامت‌ را ادراك‌ ميكند؟

وقتي‌ كه‌ عالم‌ صورت‌ را مضمحلّ كند و از آن‌ بگذرد، آن‌ وقت‌ وارد عالم‌ قيامت‌ ميشود. هر چه‌ زودتر، زودتر؛ و افرادي‌ كه‌ نمي‌توانند، ديرتر.

مؤمنين‌ زودتر از كفّار، و كفّار ديرتر. و براي‌ بعضي‌ در عبور از عَقَبات‌، برزخشان‌ خيلي‌ طول‌ مي‌كشد، و براي‌ رسيدن‌ به‌ قيامت‌ مشكلات‌ بسياري‌ در پيش‌ دارند، وليكن‌ براي‌ بعضي‌ آسان‌ است‌.

براي‌ ائمّۀ طاهرين‌ عليهم‌ السّلام‌ و اولياي‌ خدا بسيار آسان‌ است‌. آنها در دنيا برزخ‌ و قيامت‌ را پيموده‌اند، حساب‌ و كتاب‌ و صراط‌ و ميزان‌ و عدل‌ و بهشت‌ و جهنّم‌، همه‌ را ديده‌ و عبور كرده‌اند؛ و به‌ مقام‌ فناء در ذات‌ حضرت‌ احديّت‌ رسيده‌ و سپس‌ به‌ اين‌ عالم‌ رجوع‌ كرده‌ و براي‌ ما خبر آورده‌اند.

از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ مي‌پرسند: مَتَي‌' هَـٰذَا الْوَعْدُ؟ «وعدۀ قيامت‌ را كه‌ خدا داده‌ است‌ كي‌ ميرسد؟»

وَ يَقُولُونَ مَتَي‌' هُوَ قُلْ عَسَي‌' أَن‌ يَكُونَ قَرِيبًا.[129]

«و ميگويند: چه‌ زماني‌ است‌ آن‌؟ اي‌ پيامبر! بگو: اميد است‌ كه‌ نزديك‌ باشد.»

آنهائي‌ كه‌ از پيغمبر سؤال‌ ميكردند چه‌ مي‌فهميدند اين‌ معاني‌ چيست‌؟

عالم‌ نفس‌ و روح‌، و تجلّيات‌ أنفُسيّه‌، و احاطۀ عالم‌ نفس‌ بر برزخ‌، و برزخ‌ بر اين‌ عالم‌؛ اينها مباحث‌ مهمّي‌ است‌، بسيار مهمّ.

اين‌ مطالبي‌ كه‌ در اين‌ چند بحث‌ اخير بيان‌ شد، شيره‌ كشيده‌ شدۀ تمام‌ آيات‌ قرآن‌ و روايات‌ و اخباري‌ است‌ كه‌ دربارۀ معاد و معارف‌ الهيّه‌ وارد شده‌ است‌.

آن‌ شخصي‌ كه‌ مشرك‌ بوده‌ و تازه‌ ايمان‌ آورده‌، يا آن‌ مشركي‌ كه‌ هنوز ايمان‌ نياورده‌، و از رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ سؤال‌ ميكند: قيامتي‌ را كه‌ وعده‌ ميدهي‌، چه‌ موقع‌ بر پا ميشود؟ رسول‌ اكرم‌ در جواب‌ او چه‌ بگويد؟ چه‌ قِسم‌ او را تفهيم‌ كند؟ چه‌ قسم‌ متوجّهش‌ سازد كه‌ هم‌ اكنون‌ تو در آتش‌ ميسوزي‌! سراپايت‌ را آتش‌ فرا گرفته‌ است‌ امّا ادراك‌ نمي‌كني‌! الآن‌ قيامت‌ تو با تست‌، ولي‌ نمي‌فهمي‌! بايد اين‌ دنيا را سپري‌ كني‌! بروي‌ در برزخ‌! از آن‌ عذاب‌هاي‌ سخت‌ برزخي‌، آنقدر بچشي‌ تا برسي‌ به‌ قيامت‌! در صور دميده‌ شود، تو را در محشر حاضر كنند، اوّلين‌ و آخرين‌ حاضر شوند در روزي‌ كه‌ پنجاه‌ هزار سال‌ به‌ طول‌ مي‌انجامد، اين‌ مراحل‌ همه‌ بايد طيّ شود تا بفهمي‌ كه‌ قيامت‌ چگونه‌ است‌!

غير از اين‌ پيغمبر نمي‌تواند بگويد. و چقدر عالي‌ و صحيح‌ و حساب‌ شده‌ و طبق‌ واقع‌ جواب‌ داده‌ است‌، و چقدر نيكو فرموده‌: قُلْ عَسَي‌'ٓ أَن‌ يَكُونَ قَرِيبًا. «بگو: شايد نزديك‌ باشد، اميد است‌ نزديك‌ باشد.»

ديگر از اين‌ جمله‌ بهتر و عالي‌تر چه‌ گفتاري‌ است‌؟

وَ يَقُولُونَ مَتَي‌' هَـٰذَا الْوَعْدُ إِن‌ كُنتُمْ صَـٰدِقِينَ * قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَهِ وَ إِنَّمَآ أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ * فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِيٓـَتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ قِيلَ هَذَا الَّذِي‌ كُنتُم‌ بِهِ تَدَّعُونَ. [130]

و ميگويند: اين‌ وعده‌اي‌ كه‌ شما ميدهيد، ميگوئيد: بهشتي‌ و جهنّمي‌ هست‌، جهنّم‌ محلّ كافران‌ و بهشت‌ محلّ مؤمنان‌ است‌، اگر راست‌ ميگوئيد، وقتش‌ را معيّن‌ كنيد و بگوئيد چه‌ موقع‌ برپا ميشود.

اي‌ پيامبر! به‌ آنها بگو: اين‌ است‌ و غير از اين‌ نيست‌ كه‌ علمش‌ در نزد خداست‌. من‌ آمده‌ام‌ شما را از عواقب‌ وخيم‌ كفر و شرك‌ و نفاق‌ و كردار زشت‌ بترسانم‌. و من‌ به‌ وضوح‌ و روشني‌ شما را از اين‌ خطر بر حذر ميدارم‌. شما برويد خودتان‌ را اصلاح‌ كنيد! شما چكار به‌ وقتش‌ داريد؟ اطّلاع‌ وقت‌ آن‌ دردي‌ از شما دوا نمي‌كند، خود را درست‌ كنيد كه‌ گرفتار نشويد؛ اين‌ مهمّ است‌!

وقتي‌ ببينند كه‌ قيامت‌ نزديك‌ شده‌ است‌، چهره‌ و سيماي‌ كسانيكه‌ كافر بودند سياه‌ و تباه‌ و خراب‌ و بد ميگردد. آن‌ وقت‌ به‌ آنها خطاب‌ ميشود كه‌ اينست‌ همان‌ قيامتي‌ كه‌ شما بطلان‌ و عدم‌ آن‌ را مي‌پنداشتيد، و بر عقيدۀ خود كه‌ نبودِ آن‌ بود صحّه‌ مي‌نهاديد!

شما قيامت‌ را مسخره‌ ميكرديد كه‌ چه‌ موقع‌ مي‌آيد؟ چگونه‌زمين‌ از بين‌ ميرود؟ كُرات‌ سَماوي‌ فرو ميريزد؟ ديديد كه‌ از يك‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ به‌ شما نزديكتر بود! ادراك‌ نموديد كه‌ قرب‌ آن‌ از چه‌ قرار بود!

آيات‌ دالّۀ قرآن‌ بر نزديكي‌ قيامت‌

و لَوْ تَرَي‌'ٓ إِذْ فَزِعُوا فَلَا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِن‌ مَكَانٍ قَرِيبٍ.[131]

«اي‌ پيغمبر! كاش‌ ميديدي‌ زماني‌ را كه‌ اين‌ كفّار و مشركين‌ را كه‌ براي‌ جهنّم‌ ميگيرند و ميبرند، چگونه‌ فَزَع‌ و جَزَع‌ مي‌كنند؛ و هيچيك‌ از آنها نمي‌تواند خود را نجات‌ دهد. و آنها را از مكان‌ نزديك‌ ميگيرند. (ناگهان‌ آنانرا ميربايند و در ميان‌ آتش‌ ميبرند.)»

در اينجا قرآن‌ كريم‌ نزديكي‌ دنيا به‌ قيامت‌ را به‌ «مكان‌ نزديك‌» تعبير كرده‌ است‌.

يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرًا وَ مَا عَمِلَتْ مِن‌ سُوٓءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ‌وٓ أَمَدَا بَعِيدًا. [132]

«روزي‌ ميرسد كه‌ در آن‌ روز هر نفسي‌ آنچه‌ را كه‌ از اعمال‌ نيكو بجاي‌ آورده‌ است‌ حاضر مي‌بيند، و دوست‌ دارد بين‌ او و بين‌ اعمال‌ زشتي‌ كه‌ انجام‌ داده‌ است‌ فاصلۀ دوري‌ باشد.»

اين‌ آيه‌ دلالت‌ دارد بر آنكه‌ اعمالي‌ كه‌ انسان‌ انجام‌ ميدهد از خير و شرّ، نفس‌ اين‌ اعمال‌ در قيامت‌ حاضر است‌. يعني‌ عين‌ اين‌ اعمال‌ در برزخ‌ است‌ و در قيامت‌ است‌، غاية‌ الامر به‌ صورت‌ برزخي‌ و قيامتي‌ آن‌ در دنيا ديده‌ نمي‌شود. پس‌ قيامت‌ و برزخ‌ آنقدر به‌ دنيا نزديكند كه‌ نفس‌ عمل‌ دنيوي‌ به‌ مجرّد انجام‌ دادن‌ آن‌، هم‌ در برزخ‌ و هم‌ در قيامت‌ حاضر است‌.

چون‌ انسان‌ در دنيا در پشت‌ دو ديوار برزخ‌ و قيامت‌ است‌، اين‌ اعمال‌ را به‌ صورت‌ برزخي‌ و قيامتي‌ نمي‌بيند؛ وقتي‌ عبور كرد، اعمالي‌ كه‌ قبل‌ فرستاده‌، همه‌ را حاضر و موجود و محفوظ‌ مينگرد.

صورت‌ برزخي‌ عمل‌، و حقيقت‌ نفس‌ الامري‌ عمل‌ كه‌ در قيامت‌ است‌؛ به‌ مجرّد عمل‌ در عالم‌ طبع‌ موجود، و هر يك‌ در موطن‌ و ظرف‌ خود قرار ميگيرند.

وَ لَوْلَا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن‌ رَبِّكَ إِلَي‌'ٓ أَجَلٍ مُسَمًّي‌ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ [133].

آيۀ بسيار عجيبي‌ است‌ در افادۀ اين‌ معناي‌ مورد بحث‌.

«اگر كلمه‌اي‌ از خداي‌ تو سبقت‌ نميگرفت‌ و جلو نمي‌افتاد، كه‌ مردم‌ را تا اجل‌ مُسمّي‌ در دنيا نگهدارد و مرگ‌ آنانرا تا آن‌ زمان‌ تأخير اندازد، هر آينه‌ بين‌ مردم‌ فوراً حكم‌ ميشد (و تمام‌ افراد بشر خود را در قيامت‌ ميديدند).»

اگر خواست‌ الهي‌ نبود تمام‌ افراد قيامت‌ و ملكوت‌ خود را مي‌ديدند

بين‌ ما و قيامت‌ فاصله‌ نيست‌. علّت‌ اينكه‌ بين‌ ما و قيامت‌ جدائي‌ افتاده‌، آن‌ كلمۀ خدا و خواست‌ خداست‌ كه‌ آمده‌ و جلوگيري‌ كرده‌ است‌. آن‌ كلمه‌ كدام‌ است‌؟

وَ لَكُمْ فِي‌ الارْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَـٰعٌ إِلَي‌' حِينٍ. [134]

چون‌ افراد بشر از نسل‌ آدم‌ در دنيا آمدند، خداوند مقدّر فرمود كه‌ بايد در روي‌ زمين‌ متمكّن‌ شوند و تا زمان‌ معيّن‌ از ثمرات‌ زمين‌ تمتّع‌ و بهره‌برداري‌ نمايند.

اين‌ حكم‌ خدا و تقدير خدا بر سكونت‌ بشر در روي‌ زمين‌، همان‌ كلمۀ الهيّه‌اي‌ است‌ كه‌ انسان‌ را در دنيا تا زمان‌ خاصّ و مشخّص‌ نگهداشت‌. و اگر اين‌ كلمۀ خاصّ نبود لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ، فوراً بين‌ انسانها حكم‌ ميشد: بين‌ انسانها با يكدگر، و بين‌ انسانها با اعمال‌ خودشان‌؛ و بنابراين‌ فوراً انسان‌ در بهشت‌ و يا در جهنّم‌ بود و هيچ‌ فاصله‌اي‌ بين‌ او و عالم‌ ملكوت‌ أعلي‌ و بهشت‌ و دوزخ‌ وجود نداشت‌.

چون‌ لغت‌ «سَبْق‌» آنجائي‌ استعمال‌ ميشود كه‌ بين‌ چيزي‌ و چيز ديگري‌ فاصله‌ باشد.

مثلاً شما ميگوئيد: من‌ از رفيقم‌ سبقت‌ گرفتم‌؛ يعني‌ در راه‌، رفيق‌ را عقب‌ گذارديد و سبقت‌ گرفتيد بسوي‌ مكان‌ معيّن‌؛ و در نتيجۀ اين‌ پيشي‌ گرفتن‌، بين‌ شما و رفيقتان‌ فاصله‌ افتاد! و گرنه‌ سبقت‌ معني‌ ندارد اگر پيوسته‌ با رفيقتان‌ با يك‌ سرعت‌ در مسير حركت‌ ميكرديد، با هم‌ بوديد بدون‌ جدائي‌ و فاصله‌!

سبقتِ كلام‌ خداست‌ كه‌ نميگذارد به‌ حساب‌ مردم‌ رسيدگي‌ شود، و آن‌ «كلمۀ الهيّه‌» است‌ كه‌: بايد تا زمان‌ معيّن‌ در زمين‌ بمانيد: وَ لَكُمْ فِي‌ الارْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَـٰعٌ إِلَي‌' حِينٍ. اگر اين‌ كلمه‌ نبود الآن‌ مهلت‌ نبود، بلكه‌ فوراً به‌ حساب‌ مردم‌ رسيدگي‌ ميشد و بين‌ آنان‌ حكم‌ خدا صادر مي‌گشت‌، و تمام‌ افراد بشر خود را در ملكوت‌ ميديدند؛ اعمّ از ملكوت‌ بهشت‌ و يا جهنّم‌.

در قيامت‌، اهل‌ محشر دنيا و برزخ‌ را به‌ قيامت‌ نزديك‌ مي‌بينند

در قرآن‌ كريم‌ آياتي‌ وارد است‌ كه‌ وقتي‌ افراد مجرم‌ در روز بازپسين‌ محشور ميگردند، خداوند از آنها سؤال‌ ميكند: چقدر شما در روي‌ زمين‌ درنگ‌ كرديد؟

آنها در پاسخ‌ ميگويند: درنگ‌ ما در عالم‌ برزخ‌ ـ كه‌ عالم‌ زمين‌ نيز به‌ آن‌ گفته‌ ميشود ـ بسيار كم‌ بوده‌ است‌. در حاليكه‌ عذاب‌ خدا در برزخ‌ بر آنها شديد بوده‌، و هنگام‌ حشر نيز مشكلاتي‌ داشتند، و در دنيا هم‌ خيلي‌ زندگي‌ كردند؛ و مجموع‌ اينها زياد است‌.

امّا آنها ميگويند: ما يك‌ ساعت‌ بيشتر درنگ‌ نكرديم‌. اين‌ يك‌ ساعت‌ يعني‌ چه‌؟

يعني‌ چون‌ به‌ عالم‌ قيامت‌ وارد ميشوند و احاطۀ آن‌ عالم‌ را بر برزخ‌ و دنيا مي‌بينند، چنان‌ مشاهده‌ مي‌كنند كه‌ از شدّت‌ ارتباط‌ و اتّصال‌ عوالم‌ به‌ يكديگر كه‌ در حقيقت‌ يك‌ عالم‌ واحدي‌ بيش‌ نيست‌، درنگ‌ آنها در دنيا و برزخ‌ يك‌ ساعت‌ بيشتر نبوده‌ است‌. قرب‌ عوالم‌ را در آنجا به‌ خوبي‌ حسّ مي‌كنند.

يَسْـَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَیـٰهَا * فِيمَ أَنتَ مِن‌ ذِكْرَيـٰهَآ * إِلَي‌' رَبِّكَ مُنتَهَـٰهَآ * إِنَّمَآ أَنتَ مُنذِرُ مَن‌ يَخْشَيـٰهَا * كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَهَا لَمْ يَلْبَثُوٓا إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحَـٰهَا. [135]

«اي‌ پيامبر! از تو سؤال‌ مي‌كنند از تعيين‌ ساعت‌ و موقعي‌ كه‌ ميخواهد قيامت‌ بر پا شود، كه‌ تحقّق‌ و وقوعش‌ چه‌ موقع‌ است‌؟ اي‌ پيغمبر ما! به‌ ساعت‌ قيامت‌ چكار داري‌؟ انتهاي‌ ساعت‌ بسوي‌ پروردگار تو است‌! و به‌ تحقيق‌ كه‌ تو براي‌ ترسانيدن‌ و بيم‌ دادن‌ و برحذر داشتن‌ افرادي‌ آمده‌اي‌ كه‌ از قيام‌ قيامت‌ در خوف‌ و خشيت‌ هستند. و چون‌ در قيامت‌ آيند و آن‌ مناظر را مشاهده‌ كنند، مثل‌ آنكه‌ يك‌ شب‌ يا يك‌ روز بيشتر توقّف‌ نكرده‌اند.» آنقدر آن‌ عالم‌ را به‌ اين‌ عالم‌ پيوسته‌ و چسبيده‌ و نزديك‌ مي‌بينند.

كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوٓا إِلَّا سَاعَةً مِن‌ نَهَارٍ. [136]

«مثل‌ آنكه‌ افراد انسان‌ در روزي‌ كه‌ مي‌بينند آنچه‌ را كه‌ آنها را از

آنها بر حذر داشته‌اند و بيم‌ داده‌اند، يك‌ ساعت‌ از يك‌ روزي‌ را بيشتر در عالم‌ دنيا و برزخ‌ توقّف‌ ننموده‌اند؛ و به‌ زودي‌ به‌ قيامت‌ رسيده‌اند.»

قَـٰلَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي‌ الارْضِ عَدَدَ سِنِينَ * قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْـَلِ الْعَآدِّينَ * قَـٰلَ إِن‌ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلاً لَوْ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَعْلَمُـونَ. [137]

«خداوند به‌ اينها ميفرمايد: شما چند سال‌ در روي‌ زمين‌ درنگ‌ كرديد؟!

آنها جواب‌ ميدهند: ما يك‌ روز، يا مقداري‌ از يك‌ روز را درنگ‌ كرديم‌؛ خداوندا! از حسابگران‌ بپرس‌ كه‌ ما واقعاً درست‌ ميگوئيم‌!

خداوند ميفرمايد: آري‌ شما درنگ‌ نكرديد مگر زمان‌ بسيار اندكي‌، اگر شما اهل‌ علم‌ و دانش‌ اين‌ معني‌ بوديد!»

[128] ـ آيه‌ 77، از سورۀ 16: النّحل‌

[129] ـ ذيل‌ آيۀ 51، از سورۀ 17: الإسرآء

[130] ـ آيات‌ 25 تا 27، از سورۀ 67: المُلك‌

[131] ـ آيۀ 51، از سورۀ 34: سبأ

[132] ـ قسمتي‌ از آيۀ 30، از سورۀ 3: ءَال‌ عمران‌

[133] ـ قسمتي‌ از آيۀ 14، از سورۀ 42: الشّورَي‌

[134] ـ ذيل‌ آيۀ 36، از سورۀ 2: البقرة‌

[135] ـ آيات‌ 42 تا 46، از سورۀ 79: النّازعات‌

[136] ـ قسمتي‌ از آيۀ 35، از سورۀ 46: الاحقاف‌

[137] ـ آيات‌ 112 تا 114، از سورۀ 23: المؤمنون‌

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 16:10  توسط بنی فاطمه  | 

وَ أَنذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذَابُ فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنَآ أَخِّرْنَآ إِلَي‌'ٓ أَجَلٍ قَرِيبٍ نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ أَوَلَمْ تَكُونُوٓا أَقْسَمْتُم‌ مِن‌ قَبْلُ مَا لَكُم‌ مِن‌ زَوَالٍ.[119]

«اي‌ پيامبر! بترسان‌ مردم‌ را، و بيم‌ بده‌ از روزي‌ كه‌ عذاب‌ الهي‌ به‌ سراغ‌ آنها خواهد آمد.

در آنروز، مردم‌ ستمگر و ظالم‌ ميگويند: بار پروردگارا! قدري‌ به‌ ما مهلت‌ بده‌ و تا زمان‌ كوتاهي‌، عذاب‌ ما را به‌ تأخير بينداز، تا ما دعوت‌ تو را اجابت‌ كنيم‌ و از پيامبران‌ و فرستادگانت‌ پيروي‌ نمائيم‌!

(و به‌ آنان‌ چنين‌ پاسخ‌ داده‌ ميشود كه‌:) آيا شما همان‌ مردمي‌ نبوديد كه‌ در دنيا بارها سوگند ياد ميكرديد كه‌ براي‌ شما زوالي‌ نيست‌ (و پيوسته‌ جاودان‌ زيست‌ خواهيد نمود)؟»

وَ سَكَنتُمْ فِي‌ مَسَـٰكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوٓا أَنفُسَهُمْ وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنَا بِهِمْ وَ ضَرَبْنَا لَكُمُ الامْثَالَ. [120]

«و شما در محلّ و مسكن‌ افرادي‌ كه‌ به‌ خود ظلم‌ و ستم‌ نمودند، منزل‌ گرفتيد، و براي‌ شما روشن‌ شد كه‌ چگونه‌ ما با آنها رفتار كرديم‌. و ما براي‌ شما مثال‌ها زديم‌!»

وَ قَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ وَ عِندَ اللَهِ مَكْرُهُمْ وَ إِن‌ كَانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبَالُ [121].

«و آنها در دنيا مكرهاي‌ خود را نمودند، و مكرهاي‌ آنان‌ در نزد خداست‌؛ و اگر چه‌ مكرهاي‌ آنان‌ به‌ اندازه‌اي‌ بزرگ‌ و با اساس‌ باشد كه‌ كوهها از آن‌ به‌ تزلزل‌ در آيند.»

فَلَا تَحْسَبَنَّ اللَهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ و إِنَّ اللَهَ عَزِيزٌ ذُوانتِقَامٍ. [122]

«پس‌ گمان‌ مكن‌ كه‌ آنچه‌ را كه‌ خداوند به‌ پيغمبرانش‌ وعده‌ داده‌ است‌، خلاف‌ مي‌نمايد! خداوند داراي‌ مقام‌ عزّت‌ است‌، و صاحب‌ انتقام‌ است‌ (كه‌ بر حسب‌ تعدّي‌ و تجاوز تبهكاران‌، آنانرا به‌ سزاي‌ كردار زشتشان‌ ميرساند)!»

يَوْمَ تُبَدَّلُ الارْضُ غَيْرَ الارْضِ وَ السَّمَـٰوَات وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْوَ'حِدِ الْقَهَّارِ.[123]

«روزي‌ است‌ آن‌ روز قيامت‌ كه‌ زمين‌ تبديل‌ به‌ غير زمين‌ ميگردد، و آسمانها تبديل‌ به‌ غير آسمانها ميشوند، و همۀ مردم‌ در پيشگاه‌ خداوند واحد قهّار ظهور و حضور دارند.»

آري‌، زمين‌ در آن‌ روز پاك‌ است‌ و صاف‌، و به‌ نور پروردگار خود منوّر و روشن‌، زميني‌ است‌ كه‌ ديگر در آن‌ گناه‌ كرده‌ نمي‌شود. اين‌ زمين‌ واژگون‌ ميگردد و شكافته‌ ميشود، و ثَقَل‌هاي‌ خود را بيرون‌ مي‌افكند. و آنجا محلّ پاداش‌ و جزاي‌ اعمال‌ است‌. و اگر كسي‌ به‌ اندازۀ يك‌ ذرّه‌ كار خوب‌ يا بد نموده‌ باشد، آن‌ عمل‌ در نزد او حاضر است‌، و آن‌ را در مي‌يابد و مي‌بيند.

آن‌ كساني‌ كه‌ در دنيا با پاي‌ اصطبار و استقامت‌، قدم‌ راستين‌ در ميدان‌ ايمان‌ و تقوي‌ و صدق‌ و مجاهدۀ با نفس‌ امّاره‌ و سركوب‌ نمودن‌ اين‌ ديو سركش‌ نمودند، و دين‌ خود را در هَزاهز و فتنه‌ها حفظ‌ كردند؛ اعمالشان‌ و نيّاتشان‌ و مصائبشان‌ در نزد خداوند، و در بطن‌ اين‌ عالم‌ كون‌ محفوظ‌ است‌ و بدان‌ها خواهد رسيد؛ و آنانكه‌ خدا و عالم‌ آفرينش‌ و رسل‌ و كُتب‌ الهيّه‌ را سرسري‌ پنداشتند و به‌ بازي‌ گرفتند، و براي‌ خود تعهّد و مسؤوليّتي‌ قائل‌ نبودند، و خودسرانه‌ در اين‌ عالم‌ پهناور به‌ لعب‌ و لهو مشغول‌ شدند، هر چه‌ به‌ زبان‌ آمد گفتند و هر عمل‌ برايشان‌ مقدور بود كردند، و عِنان‌ گسيخته‌ به‌ هتك‌ محرّمات‌ الهيّه‌ پرداختند؛ آنان‌ نيز عملشان‌ و نيّاتشان‌ در نزد خداوند محفوظ‌ است‌ و تازيانۀ عدل‌ آنانرا تعقيب‌ خواهد نمود.

[119] ـ آيۀ 44، از سورۀ 14: إبراهيم‌

[120] -آيه‌ 45، از سورۀ 14: إبراهيم‌

[121] ـ آيه 46، از سورۀ 14: إبراهيم‌

[122] آيه 47، از سورۀ 14: إبراهيم‌

[123] ـ آيۀ 48، از سورۀ 14: إبراهيم‌

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 15:20  توسط بنی فاطمه  | 

يَوْمَ لَا يَنفَعُ مَالٌ وَ لَا بَنُونَ * إِلَّا مَن‌ أَتَي‌ اللَهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ. [108]

«روزي‌ ميرسد كه‌ در آن‌ روز نه‌ مال‌ براي‌ انسان‌ فائده‌اي‌ دارد و نه‌ فرزندان‌، مگر آن‌ افرادي‌ كه‌ در پيشگاه‌ خدا با دل‌ پاك‌ و قلب‌ سالم‌ وارد ميشوند.»

سلامت‌ قلب‌ در چيست‌؟ در اينكه‌ غير از خدا در او نباشد. هرمقداري‌ كه‌ در دل‌ انسان‌ غير خدا بوده‌ باشد آن‌ مرض‌ است‌.

در «كافي‌» از عليّ بن‌ إبراهيم‌ با إسناد متّصل‌ خود روايت‌ ميكند

از سُفيان‌ بن‌ عُيَيْنَة‌ كه‌ او گفت‌:

قلب‌ سليم‌ دلي‌ است‌ كه‌ غير از خدا، هيچ‌ در او نباشد

از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ دربارۀ تفسير اين‌ آيۀ مباركه‌: إِلَّا مَن‌ أَتَي‌ اللَهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ سؤال‌ كردم‌. حضرت‌ فرمودند:

الْقَلْبُ السَّلِيمُ، الَّذِي‌ يَلْقَي‌ رَبَّهُ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ.

قَالَ: وَ كُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شِرْكٌ أَوْ شَكٌّ فَهُوَ سَاقِطٌ. وَ إنَّمَا أَرَادُوا الزُّهْدَ فِي‌ الدُّنْيَا لِتَفْرُغَ قُلُوبُهُمْ لِلآخِرَةِ.[109]

«قلب‌ سليم‌ آن‌ دلي‌ است‌ كه‌ پروردگار خود را ملاقات‌ كند و در آن‌ دل‌ هيچ‌ كس‌ جز خدا نباشد.

و حضرت‌ فرمودند: و هر دلي‌ كه‌ در آن‌ به‌ قسمي‌ از اقسام‌ شرك‌ يا شكّ وجود داشته‌ باشد، آن‌ دل‌ از درجۀ اعتبار ساقط‌ است‌. و مردم‌ را به‌ زهد در دنيا دعوت‌ كرده‌اند تا دلهاي‌ آنان‌ براي‌ آخرت‌ و ملاقات‌ خدا فارغ‌ گردد.»

دل‌ فارغ‌، آماده‌ و مهيّا براي‌ طلوع‌ نور توحيد خداست‌، و محلّ تابش‌ انوار الهيّه‌ و تجلّيات‌ سبحانيّه‌ است‌.

چو تافت‌ بر دل‌ من‌ پرتو جمال‌ حبيب‌                     بديد ديدۀ جان‌ حُسن‌ بر كمال‌ حبيب‌

چه‌ التفات‌ به‌ لذّات‌ كائنات‌ كند                           كسي‌كه‌ يافت‌ دمي‌ لذّت‌ وصال‌ حبيب‌

به‌ دام‌ و دانۀ عالم‌ كجا فرود آيد                           دلي‌ كه‌ گشت‌ گرفتار زلف‌ و خال‌ حبيب‌

از «أسرار الصّلوة‌» شهيد ثاني‌ روايت‌ است‌ كه‌ رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمودند:

قَلْبُ الْمُؤْمِنِ أَجْرَدُ، فِيهِ سِرَاجٌ يَزْهَرُ؛ وَ قَلْبُ الْكَافِرِ أَسْوَدُ مَنْكُوسٌ.[111]

«دل‌ مؤمن‌ پاك‌ و خالي‌ است‌، و در آن‌ چراغي‌ ميدرخشد؛ و دل‌ كافر سياه‌ و واژگون‌ است‌.»

امراض‌ باطني‌، مانع‌ از تجلّي‌ الهي‌ در قلب‌ انسان‌ ميگردد

و نيز فرمودند:

لَوْلَا أَنَّ الشَّيَاطِينَ يَحُومُونَ عَلَي‌ قُلُوبِ بَنِي‌ ءَادَمَ لَنَظَرُوا إلَي‌الْمَلَكُوتِ. [112]

«اگر شياطين‌ در اطراف‌ دل‌ بني‌ آدم‌ دور نميزدند هر آينه‌ آنان‌ به‌ ملكوت‌ نظر ميكردند.»

و چه‌ خوب‌ حكيم‌ سنائي‌ سروده‌ است‌:

دل‌ آن‌ كس‌ كه‌ گشت‌ بر تَنْ شاه‌                     بود آسوده‌ مُلك‌ از او و سپاه‌

بد بود تَن‌ چو دل‌ تباه‌ بود                              ظلمِ لشگر ز ضعفِ شاه‌ بود

اينچنين‌ پر خَلَل‌ دلي‌ كه‌ تو راست‌                دَد و ديوند با تو زين‌ دل‌ راست‌

پارۀ گوشت‌ نامْ دل‌ كردي‌                                 دلِ تحقيق‌ را بِهِل‌ كردي‌

اينكه‌ دل‌ نام‌ كرده‌اي‌ به‌ مَجاز                         رو به‌ پيش‌ سگان‌ كوي‌ انداز

از تن‌ و نفس‌ و عقل‌ و جان‌ بگذر                         در ره‌ او دلي‌ بدست‌ آور

آنچنان‌ دل‌ كه‌ وقت‌ پيچاپيچ‌                             اندر او جز خدا نيابي‌ هيچ‌

دل‌ يكي‌ منظري‌ است‌ ربّاني‌                           خانۀ ديو را چه‌ دل‌ خواني‌

از درِ نفس‌ تا به‌ كعبۀ دل‌                         عاشقان‌ را هزار و يك‌ منزل‌ [113]

آن‌ كسي‌ كه‌ از دنيا ميرود و دلش‌ سليم‌ و سالم‌ نيست‌، مريض‌ است‌ به‌ انواع‌ مرض‌هاي‌ باطني‌، چون‌ شكّ و شرك‌ و حسد و بخل‌ و ريا و خدعه‌ و حبّ جاه‌ و حبّ مال‌؛ اين‌ امراض‌ مانع‌ از تجلّي‌ جمال‌ الهي‌ در دل‌ او ميگردد.

اين‌ امراض‌ را بايد از دل‌ بيرون‌ كنند؛ خيلي‌ مشكل‌ است‌.

در حال‌ احتضار، سؤال‌ منكر و نكير، عذاب‌ قبر، عالم‌ برزخ‌ و عالم‌ حشر و سؤال‌ و حساب‌ و كتاب‌ و عَرض‌ مگر اين‌ امراض‌ را مي‌توان‌ معالجه‌ نمود؟

آنكه‌ در مدّت‌ يك‌ عمر همه‌اش‌ با اباطيل‌ سر و كار داشت‌، و از عالم‌ تجرّد و مقام‌ حقيقت‌ نفس‌ دور بود، و در عالم‌ ظلمات‌ زندگي‌ ميكرد و با ريشۀ دنيا عشقبازي‌ ميكرد، و قلب‌ خود و روح‌ خود و خاطرات‌ خود را در اين‌ امر تمرين‌ داده‌ و با آمال‌ نفساني‌ و ظلم‌ و جنايت‌ و إعراض‌ از خدا ورزش‌ نموده‌، و خلاصه‌ ملكات‌ او ملكات‌ حيوان‌ و سَبُع‌ درنده‌ گرديده‌ است‌؛ كجا ميتوانند اين‌ ملكات‌ را از دست‌ او بيرون‌ آرند؟

به‌ كسي‌ كه‌ در دنيا رباخوار بوده‌ اگر بگوئيد: توبه‌ كن‌ و از اين‌ گناه‌ دست‌ بردار! و منافع‌ حاصله‌ براي‌ تو سود حلال‌ نيست‌؛ اگر صاحبانش‌ معلوم‌ باشد، بايد بين‌ آنها تقسيم‌ كني‌! و اگر معلوم‌ نباشد مجهول‌ المالك‌ است‌ و بايد به‌ فقرا بدهي‌! او كجا اين‌ سخن‌ را مي‌پذيرد؟ و كدام‌ وقت‌ حاضر براي‌ توبه‌ و ردّ اموال‌ رَبَوي‌ ميگردد؟

يك‌ عمر در لحظات‌ و ساعات‌، روي‌ عشق‌ به‌ مال‌ كثيف‌ و جمع‌آوري‌ درهم‌ و دينار، و ظلم‌ به‌ مردم‌ ستمديده‌، و بيرون‌ كشيدن‌ لقمه‌ از حلقوم‌ صغير و يتيم‌ و بينوا تمرين‌ كرده‌، و در حراج‌ مال‌ مستمند و مسكين‌ و به‌ خاك‌ كشاندن‌ آنها دريغ‌ نكرده‌ است‌. و چنان‌ اين‌ اعمال‌ شيطاني‌ و بَهيمه‌اي‌ در روح‌ او منعكس‌ شده‌ و اثر گذارده‌ است‌ كه‌ گوئي‌ مانند سنگ‌ در صحنۀ خاطرات‌ او متحجّر شده‌ است‌، مگر آب‌ است‌ كه‌ انسان‌ پاكش‌ كند؟

تحجّر صفات‌ زشت‌، نفس‌ او را چون‌ سنگ‌ صَمّاء سخت‌ كرده‌ است‌. اين‌ تحجّر كه‌ به‌ مثابۀ كنده‌ كاري‌ و قلم‌زني‌ بر روي‌ سنگ‌ است‌، مگر با شستن‌ آب‌ از بين‌ ميرود؛ او را بايد قلب‌ ماهيّت‌ كنند.

لذا ديده‌ مي‌شود كه‌ چنين‌ افرادي‌ جان‌ خود را بر سر درهم‌ و دينار ميدهند، و چنان‌ حريص‌ و بخيل‌ و بي‌رحم‌ مي‌شوند كه‌ با وجود اندوختن‌ ثروت‌ هنگفت‌، اگر فرزند آنان‌ در مقابل‌ چشمشان‌ جان‌ دهد، حاضر براي‌ بذل‌ مال‌ در راه‌ حيات‌ او نيستند؛ و بلكه‌ خودشان‌ در بستر مرگ‌ مي‌ميرند، و از مصرف‌ مال‌ براي‌ بهبودي‌ خويشتن‌ مضايقه‌ مي‌كنند.

حال‌ چه‌ قِسم‌ اين‌ امراض‌ را بيرون‌ مي‌كِشند؟ و اين‌ قلب‌ تا بخواهد به‌ مرحلۀ سلامت‌ برسد بايد چه‌ عَقَباتي‌ را طيّ كند؟ خدا ميداند چه‌ خبر است‌.

ولي‌ بالاخره‌ چاره‌اي‌ از پيمودن‌ راه‌ نيست‌. و در طيّ اين‌ عقبات‌ هيچ‌ مفرّي‌ نيست‌.

مگر نور خدا در دل‌ تجلّي‌ كند و با فرقان‌ الهي‌، مؤمن‌ حركت‌ كند؛ و گرنه‌ راه‌ رهائي‌ نيست‌.

[108] ـ آيۀ 88 و 89، از سورۀ 26: الشّعرآء

[109] ـ «اُصول‌ كافي‌» ج‌ 2، باب‌ اخلاص‌، ص‌ 16

[110] ـ «ديوان‌ مغربي‌» ص‌ 9 و 10

[111] ـ «بحار الانوار» طبع‌ كمپاني‌ ج‌ 15، جزء دوّم‌، قسمت‌ اخلاق‌، ص‌ 39

[112] ـ «بحار الانوار» طبع‌ كمپاني‌ ج‌ 15، جزء دوّم‌، قسمت‌ اخلاق‌، ص‌ 39

[113] ـ «سفينة‌ البحار» طبع‌ سنگي‌، ج‌ 2، ص‌ 441؛ و در «حديقة‌ الحقيقة‌ و شريعة‌ الطّريقة‌» حكيم‌ سنائي‌ نيز موجود است‌.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 14:41  توسط بنی فاطمه  | 

قال‌ اللهُ الحكيمُ في‌ كتابِه‌ الكريم‌:

وَ لِلَّهِ غَيْبُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ وَ مَآ أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اللَهَ عَلَي‌' كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.

(هفتاد و هفتمين‌ آيه‌، از سورۀ نحل‌: شانزدهمين‌ سوره‌ از قرآن‌ كريم‌)

معاد، عود انسان‌ است‌ بسوي‌ مبدأ خود؛ و لازمۀ اين‌ سفر، طلوع‌ نور توحيد است‌ در عالم‌ قيامت‌، و بطلان‌ سلسلۀ اسباب‌ و مسبّبات‌ كه‌ عنوان‌ وجه‌ خلقي‌ دارند.

معاد، بازگشت‌ انسان‌ است‌ بسوي‌ خدا؛ و اقرار و اعتراف‌ به‌ مقام‌ توحيد و عظمت‌ و وحدانيّت‌ و صفات‌ جمال‌ و جلال‌ اوست‌. بنابراين‌ عالم‌ معاد و قيامت‌ در عرْض‌ اين‌ عالم‌ نيست‌، بلكه‌ احاطۀ بر اين‌ عالم‌ دارد. چون‌ مقام‌ توحيد پروردگار و صفات‌ و اسماء حُسناي‌ او احاطه‌ بر همۀ عوالم‌ دارد، و ادراك‌ عالم‌ قيامت‌ و ظهور نفس‌ و آثار نفس‌ نيز احاطه‌ بر اين‌ نشْأه‌ و اين‌ عالم‌ دارد.

بنابراين‌، اينكه‌ مي‌پرسند: قيامت‌ چه‌ موقع‌ بر پا ميشود؟ يا جاي‌ قيامت‌ كجاست‌؟ آيا در زمين‌ است‌؟ در يكي‌ از كُرات‌ آسماني‌ است‌؟ آنجائي‌ كه‌ خداوند عزّ وجلّ، بهشت‌ و جهنّم‌ را براي‌ مؤمنين‌ و كافرين‌ قرار داده‌ كجاست‌؟ محلّش‌ كجاست‌؟ زمانش‌ كي‌ خواهد بود؟ جواب‌ اينگونه‌ سؤالات‌، از طيّ مباحث‌ اخيره‌ شايد براي‌ بعضي‌ خود به‌ خود روشن‌ شده‌ باشد، ولي‌ براي‌ اينكه‌ مطلب‌ كاملاً منقّح‌ گردد و بطور واضح‌ همه‌ استفاده‌ نمايند ناچاريم‌ مقدّمه‌اي‌ را ذكر نمائيم‌، و پس‌ از بيان‌ اين‌ مقدّمه‌ معلوم‌ ميشود كه‌ زمان‌ قيامت‌ كي‌ ميباشد و مكان‌ بهشت‌ و جهنّم‌ كجاست‌.

كما اينكه‌ از پيغمبر أكرم‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ سؤال‌ ميكردند: قيام‌ ساعت‌ چه‌ موقع‌ است‌؟ قيامت‌ كي‌ بر پا ميشود؟ اين‌ وعده‌ كه‌ شما ميدهيد كي‌ ميرسد؟ و در اذهان‌ مردم‌ و عامّۀ طبقات‌ همينطور اين‌ سؤال‌ از آن‌ زمان‌ هست‌.

و آن‌ مقدّمه‌ اينست‌:

اين‌ عالمي‌ كه‌ ما در آن‌ زيست‌ مي‌كنيم‌، عالم‌ مادّه‌ و طبع‌ است‌. يعني‌ موجودات‌ اين‌ عالم‌ داراي‌ مادّه‌ هستند و داراي‌ طبايع‌ مختلف‌. و لازمۀ عالم‌ مادّه‌، زمان‌ و مكان‌ است‌. يعني‌ هيچ‌ مادّه‌اي‌ كه‌ خارج‌ از زمان‌ و مكان‌ باشد وجود ندارد، و زمان‌ و مكان‌ از عوارض‌ لاينفكّ اين‌ جوهر مادّي‌ است‌. و لذا اسم‌ اين‌ عالم‌ را جهان‌ طبع‌ و مادّه‌ گذارده‌اند.

يك‌ عالم‌ ديگر داريم‌ كه‌ در آن‌ مادّه‌ نيست‌، و طبايع‌ وجود ندارند. آن‌ عالم‌، عالم‌ مثال‌ و برزخ‌ است‌ كه‌ در آنجا حقيقت‌ و ملكوت‌ موجودات‌ بسيار قوي‌تر و عجيب‌تر و شريف‌تر و عالِم‌تر و قادرتر است‌؛ و آن‌ جهان‌ بطور كلّي‌ از اين‌ جهان‌ بسيار قوي‌تر است‌ از تمام‌ جهات‌.

ولي‌ آن‌ عالم‌ بر اين‌ عالم‌ احاطه‌ دارد؛ دنبال‌ اين‌ عالم‌ نيست‌ كه‌ اين‌ عالم‌ طبع‌ و مادّه‌ سپري‌ شود؛ و چون‌ سپري‌ گردد، آن‌ زماني‌ كه‌ بدنبال‌ اين‌ زمان‌ است‌ عالم‌ برزخ‌ و مثال‌ باشد.

از عالم‌ مثال‌ و برزخ‌ بالاتر، عالم‌ نفس‌ است‌ كه‌ در آنجا موجودات‌ خيلي‌ عجيب‌تر و قوي‌ترند. علمشان‌، ادراكشان‌، قدرتشان‌ بيشتر از عالم‌ برزخ‌ است‌.

و آن‌ عالم‌ نيز دنبال‌ عالم‌ برزخ‌ نيست‌ كه‌ بگوئيم‌ در زماني‌ كه‌ عالم‌ برزخ‌ سپري‌ شود در آن‌ زمان‌ عالم‌ قيامت‌ طلوع‌ ميكند؛ چون‌ اصولاً عالم‌ قيامت‌ زماني‌ نيست‌، مافوق‌ زمان‌ است‌.

بنابراين‌ عالم‌ قيامت‌ كه‌ ظهور تجلّيات‌ نفس‌ است‌ احاطۀ بر عالم‌ برزخ‌ دارد.

عالم‌ برزخ‌ احاطه‌ بر اين‌ عالم‌ دارد؛ و عالم‌ قيامت‌ احاطه‌ بر عالم‌ برزخ‌.

بنابراين‌ الآن‌، عالم‌ برزخ‌ و قيامت‌ موجود است‌. ولي‌ الآن‌ كه‌ ميگوئيم‌ صحيح‌ نيست‌، چون‌ الآن‌ يعني‌ اين‌ زمان‌، و اشاره‌ كرديم‌ به‌ عالم‌ طبع‌ كه‌ زمان‌ دارد؛ بايد بگوئيم‌: عالم‌ برزخ‌ موجود است‌، عالم‌ قيامت‌ موجود است‌.

و اينكه‌ ميگوئيم‌ الآن‌ عالم‌ قيامت‌ موجود است‌، از باب‌ ضيق‌ عبارت‌ است‌. چون‌ عبارتي‌ غير از اين‌ براي‌ رسانيدن‌ اين‌ معني‌ نمي‌توانيم‌ استخدام‌ كنيم‌؛ فقط‌ ميتوانيم‌ بگوئيم‌: عالم‌ قيامت‌ موجود است‌ و دنبال‌ اين‌ عالم‌ نيست‌ بلكه‌ احاطه‌ بر اين‌ عالم‌ دارد.

و اگر بجاي‌ الآن‌ لفظ‌ فعلاً استعمال‌ كنيد، باز همين‌ إشكال‌ هست‌؛ چون‌ اينها عباراتي‌ هستند كه‌ يك‌ معني‌ را ميرسانند، بالاخره‌ عوالم‌ تو در تو است‌، و يكي‌ بر ديگري‌ سيطره‌ و احاطه‌ دارد.

اين‌ عالم‌ مورد نظر و سيطرۀ عالم‌ برزخ‌ است‌؛ و عالم‌ برزخ‌ مورد نظر و سيطرۀ عالم‌ قيامت‌ است‌.

چون‌ آن‌ عوالم‌ سيطره‌ بر اين‌ عالم‌ دارند، تمام‌ جهات‌ اين‌ عالم‌ زير نظر آن‌ عوالم‌ است‌، ولي‌ عكسش‌ اينطور نيست‌؛ عالم‌ برزخ‌ سيطره‌ و احاطه‌ بر عالم‌ قيامت‌ ندارد، و عالم‌ طبع‌ سيطره‌ و احاطه‌ بر عالم‌ برزخ‌ ندارد. موجوداتي‌ كه‌ در عالم‌ طبع‌ و مادّه‌اند سيطره‌اي‌ بر عالم‌ مثال‌ و صوَر ملكوتي‌ ندارند، و موجوداتي‌ كه‌ در عالم‌ مثال‌ و ملكوت‌ أسفل‌ هستند سيطره‌اي‌ بر عالم‌ ملكوت‌ أعلي‌ و نفس‌ ندارند.

تمثيل‌ حجاب‌ بين‌ عالم‌ طبع‌ با عالم‌ قيامت‌ به‌ ديوار طولاني‌

اين‌ اجمال‌ مطلب‌ است‌؛ و با يك‌ مثال‌ شايد اين‌ مسأله‌ خوب‌ روشن‌ شود:

شما ميدانيد مثلاً ما فعلاً كه‌ اينجا نشسته‌ايم‌ محلّي‌ است‌، مسجدي‌ است‌. فرض‌ كنيد: در پشت‌ اين‌ محلّ و اين‌ مسجد يك‌ باغ‌ است‌ آنطور كه‌ براي‌ ما از باغهاي‌ برزخي‌ شرح‌ داده‌اند؛ از بهشت‌ برزخي‌ يا جهنّم‌ برزخي‌. و اين‌ ديوار، ديواري‌ است‌ طولاني‌، يعني‌ اين‌ ديوار كه‌ بين‌ ما و اين‌ باغ‌ و يا اين‌ گُلخَن‌ و جهنّم‌ فاصله‌ دارد طولاني‌ است‌.

به‌ ما ميگويند: شما بايد از اينجا حركت‌ كنيد و برويد در آن‌ باغ‌! و اين‌ سيري‌ است‌ كه‌ تمام‌ افراد بشر بدون‌ استثناء بايد بكنند؛ همه‌ بايد وارد عالم‌ برزخ‌ گردند.

اگر انسان‌ در اثر تعليمات‌ الهيّه‌ و متابعت‌ از دستورات‌ خدا، تزكيۀ نفس‌ كرد و به‌ مقام‌ طهارت‌ رسيد و سرّش‌ را پاك‌ كرد، بطوريكه‌ بتواند موجودات‌ عالم‌ ملكوت‌ را در اينجا ببيند؛ او همينطوريكه‌ در اين‌ مسجد نشسته‌ است‌ يكسره‌ به‌ سراغ‌ ديوار ميرود، و ديوار را با كلنگي‌ و با چكّشي‌ ميزند، ميزند، ميزند تا بالاخره‌ آنرا سوراخ‌ ميكند، و كم‌كم‌ سوراخ‌ را توسعه‌ ميدهد بطوريكه‌ بتواند از داخل‌ آن‌ وارد باغ‌ شود.

در اين‌ دنياست‌، وليكن‌ به‌ برزخ‌ رسيده‌ است‌. و راهش‌، راه‌ مجاهدۀ با نفس‌ است‌؛ كه‌ آنچه‌ را كه‌ خدا ميگويد پيروي‌ كند، و آنچه‌ را كه‌ نفس‌ امّاره‌ امر ميكند انسان‌ از آن‌ پرهيز نمايد.

اين‌ كلنگ‌ها و چكّش‌هائي‌ را كه‌ ميزند و از هر ضربه‌اي‌ يك‌ تكّه‌ سنگي‌ مي‌افتد و يا يك‌ قطعه‌ آجر و يا سيماني‌ جدا مي‌شود، حكم‌ آن‌ أعمال‌ صالحه‌اي‌ است‌ كه‌ انسان‌ در دنيا انجام‌ ميدهد و با هر يك‌ از اعمال‌ صالحه‌ يك‌ رفع‌ حجابي‌ مي‌شود؛ تا بالاخره‌ اين‌ ديوار برداشته‌ ميشود و انسان‌ وارد باغ‌ مي‌گردد.

افرادي‌ كه‌ اين‌ كار را نمي‌كنند، اعمال‌ صالحه‌اي‌ انجام‌ نميدهند بطوريكه‌ بتوانند اين‌ ديوار را بشكافند و وارد آن‌ باغ‌ شوند، يا اعمال‌ صالحه‌اي‌ انجام‌ ميدهند امّا كم‌ و بيش‌، چكّشي‌ ميزنند به‌ ديوار، امّا نه‌ مرتّب‌، زمان‌ هم‌ كه‌ دارد ميگذرد؛ چون‌ اين‌ ديوار، زمان‌ است‌ كه‌ بين‌ ما و آن‌ باغ‌ واقع‌ شده‌ است‌، و امتداد طول‌ اين‌ ديوار امتداد زمان‌ است‌، بنابراين‌ آن‌ زمان‌ اينها را از جلوي‌ آن‌ ديوار ميبرد كنارتر و آن‌طرفتر، و هرچه‌ زمان‌ ميگذرد اينها با زمان‌ در طول‌ ديوار حركت‌ مي‌كنند. مي‌آيند جلو؛ و عوض‌ آنكه‌ ديوار را بشكافند، جلو ميروند و طول‌ ديوار را طيّ مي‌كنند.

يا اينها موفّق‌ مي‌شوند بالاخره‌ پس‌ از يك‌ سال‌، دو سال‌، ده‌ سال‌، و كمتر و بيشتر آن‌ ديوار را بشكافند و وارد عالم‌ برزخ‌ شوند؛ يا اينكه‌ موفّق‌ نمي‌شوند و اين‌ طيّ زمان‌ اضطراراً آنها را به‌ امتداد ديوار جلو ميبرد، تا آنكه‌ ديوار زمان‌ آنها به‌ پايان‌ ميرسد، يعني‌ مرگشان‌ ميرسد؛ آنجا بالاخره‌ نقطه‌اي‌ است‌ كه‌ بايد وارد برزخ‌ گردند.

ديده‌ايد در بعضي‌ از كارخانجات‌ ريلي‌ روي‌ زمين‌ مي‌سازند و سپس‌ چند چرخ‌ با تسمه‌ حركت‌ ميكند و دائماً به‌ روي‌ اين‌ ريل‌ ميگردد. و اگر يك‌ صندلي‌ و يك‌ صندوق‌ يا چيز ديگري‌ را بخواهند به‌ آخر كارخانه‌ ببرند روي‌ اين‌ ريل‌ ميگذارند، و حركت‌ تسمه‌ و چرخها از سقف‌ كارخانه‌ كه‌ به‌ اين‌ ريل‌ متّصل‌ است‌ موجب‌ حركت‌ اين‌ چيز خواهد شد تا به‌ انتهاي‌ كارخانه‌ برسد.

شما خود را روي‌ اين‌ ريل‌ ببينيد كه‌ در كنار ديوار زمان‌ و به‌ موازات‌ آن‌ كشيده‌ شده‌ است‌. و اين‌ تسمۀ عالم‌ غيب‌، چرخهاي‌ زمان‌ را به‌ حركت‌ در آورده‌ و بالنّتيجه‌ صندلي‌ شما را كه‌ بر روي‌ آن‌ نشسته‌ايد حركت‌ ميدهد و پيوسته‌ به‌ جلو مي‌آورد. الآن‌ فرضاً اگر وقت‌ ظهر باشد، صندلي‌ ما در مقابل‌ يك‌ نقطه‌ از اين‌ ديوار است‌؛ يك‌ ساعت‌ كه‌ بگذرد، صندلي‌ جلوتر ميرود و در مقابل‌ نقطه‌اي‌ ديگر قرار ميگيرد.

و دائماً پيوسته‌ بدون‌ اختيار و ارادۀ شما جلوتر ميرود؛ دائماً اين‌ چرخها در حركت‌ است‌ و انسان‌ را خواهي‌ نخواهي‌ به‌ جلو ميبرند، تا هنگاميكه‌ مرگ‌ انسان‌ فرا رسد و ديوار به‌ پايان‌ رسد و به‌ نقطۀ آخر كارخانه‌ منتهي‌ گردد. اين‌ ديوار سدّ بين‌ ما و شما و بين‌ عالم‌ برزخ‌ است‌.

افرادي‌ كه‌ ديوار را بشكافند، و از روي‌ ريل‌ از داخل‌ ديوار به‌ درون‌ باغ‌ وارد شوند، وارد در برزخ‌ شده‌اند؛ و افرادي‌ كه‌ نشكافند و همينطور از روي‌ صندلي‌ خود تكان‌ نخورند، ريل‌ پيوسته‌ آنها را به‌ جلو ميبرد، و اينها پيوسته‌ منتظر برزخند كه‌ بعد از اين‌ عالم‌ برايشان‌ پيدا شود.

ديگر نميدانند كه‌ آن‌ برزخ‌ روبروي‌ آنهاست‌، و يك‌ ديوار بيشتر فاصله‌ نيست‌؛ از روبرو بايد رفت‌ نه‌ از درازاي‌ ديوار! ولي‌ چون‌ همّت‌ شكستن‌ اين‌ سدّ را ندارند چرخ‌ زمان‌ پيوسته‌ آنها را به‌ جلو ميبرد؛ تا هنگام‌ مرگ‌ برسد، و ديوار خراب‌ گردد و وارد برزخ‌ شوند.

بنابراين‌، برزخ‌ در پشت‌ اين‌ ديوار زمان‌ موجود است‌. حورالعين‌ در پشت‌ اين‌ ديوار حاضرند، درخت‌ها، آب‌ها، نسيم‌ها، ارواح‌ طيّبه‌ و طاهره‌، و عذاب‌ها و نقمت‌ها همه‌ حاضرند؛ امّا يك‌ ديوار هست‌، يك‌ حجاب‌ هست‌، يك‌ پرده‌اي‌ است‌ كه‌ مانع‌ از رؤيت‌ ميشود.

آن‌ مرداني‌ كه‌ در راه‌ خدا به‌ امر خدا حركت‌ مي‌كنند، وارد ميشوند؛ افرادي‌ كه‌ حركت‌ نمي‌كنند وارد نمي‌شوند تا اينكه‌ مرگ‌ آنها فرا رسد؛ و آنان‌ نيز راه‌ به‌ برزخ‌ را طيّ كرده‌اند تا به‌ زمان‌ مرگ‌ رسيدند.

و مرگ‌ در حقيقت‌ آنان‌ را به‌ مرگ‌ نرسانده‌ است‌، بلكه‌ موجب‌ اطّلاع‌ آنان‌ از احوالات‌ برزخ‌ شده‌ است‌؛ كما اينكه‌ الآن‌ برزخ‌ هست‌ و اطّلاعي‌ ندارند، ديوار فاصله‌ است‌. اين‌ راجع‌ به‌ برزخ‌.

امّا راجع‌ به‌ قيامت‌ نيز مطلب‌ از همين‌ قرار است‌.

فرض‌ كنيد آن‌ كساني‌ كه‌ وارد برزخ‌ شده‌اند، پشت‌ آنها باز هم‌ باغي‌ است‌ به‌ نام‌ قيامت‌، به‌ نام‌ تجلّيات‌ نفس‌؛ ولي‌ باز هم‌ بين‌ آن‌ باغ‌ و بين‌ اين‌ باغ‌ برزخي‌، ديواري‌ فاصله‌ است‌.

اگر آن‌ كساني‌ كه‌ در عالم‌ مثال‌ وارد شده‌اند بتوانند با تزكيۀ نفس‌ و مجاهدۀ با نفس‌ امّاره‌ (قَدْ أَفْلَحَ مَن‌ زَكَّـیهَا) خود را از لَوث‌ عالم‌ صورت‌ پاك‌ كنند و سرّ خود را تطهير نمايند، و غير خدا را در عالم‌ وجود خود داخل‌ نكنند و تمام‌ كارها و افكار و حركات‌ و سكنات‌ آنها طبق‌ امر خدا باشد، آن‌ حجاب‌ قيامتي‌ هم‌ از جلوي‌ چشم‌ آنها برداشته‌ ميشود، و با اينكه‌ در دنيا هستند و روي‌ زمين‌ طبع‌ و عالم‌ زمان‌ زيست‌ مي‌كنند، از برزخ‌ وارد عالم‌ نفس‌ و قيامت‌ شده‌ و آن‌ بهشت‌هائي‌ كه‌ در عالم‌ قيامت‌ وعده‌ داده‌ شده‌ است‌ همه‌ در نزد آنان‌ حاضر و مشهود است‌.

افرادي‌ كه‌ اين‌ كار را نمي‌كنند، رفته‌اند در برزخ‌؛ امّا نمي‌توانند بروند در قيامت‌؛ آنان‌ باز هم‌ بايد آن‌ ديواري‌ كه‌ در جلوي‌ آنان‌ قرار دارد و بين‌ آنان‌ و قيامت‌ فاصله‌ شده‌ است‌ را طيّ كنند تا برسند به‌ زماني‌ كه‌ در نفخ‌ صور در عالم‌ قيامت‌ حاضر شوند.

بنابراين‌، قيامت‌ در عرض‌ برزخ‌ نيست‌؛ در طول‌ آنست‌. وليكن‌ انكشاف‌ عالم‌ قيامت‌ و معرفت‌ بر خصوصيّات‌ و احوال‌ و خواصّ و آثار آن‌ عالم‌ متوقّف‌ بر نفخ‌ صور و اضمحلال‌ عالم‌ برزخ‌ است‌.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 23:41  توسط بنی فاطمه  | 

وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن‌ ذِكْرِي‌ فَإِنَّ لَهُ و مَعِيشَةً ضَنكًا وَ نَحْشُرُهُ و يَوْمَ الْقِيَـٰمَةِ أَعْمَي‌' * قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي‌ٓ أَعْمَي‌' وَ قَدْ كُنتُ بَصِيرًا * قَالَ كَذَ' لِكَ أَتَتْكَ ءَايَـٰتُنَا فَنَسِيتَهَا وَ كَذَ'لِكَ الْيَوْمَ تُنسَي‌'. [36]

«و كسي‌ كه‌ از ياد خدا إعراض‌ كند، پس‌ بدرستيكه‌ زندگي‌ او توأم‌ با سختي‌ و مشكلات‌ خواهد بود، و ما او را در روز قيامت‌ كور محشور خواهيم‌ كرد. ميگويد: اي‌ پروردگار من‌! من‌ كه‌ در دنيا بينا بودم‌، چرا مرا در اينجا كور حشر نمودي‌؟ خداوند ميفرمايد: اينچنين‌ است‌ كه‌ در دنيا آيات‌ ما بسوي‌ تو آمد و آنها را فراموش‌ كردي‌! و بدين‌ جهت‌ امروز نيز فراموش‌ كرده‌ شدي‌!»

پناه‌ به‌ خدا؛ در اين‌ دنيا انسان‌ اعتماد به‌ غير خدا نموده‌ و همه‌چيز از دستش‌ ميرود. و امّا اگر با خدا راه‌ محبّت‌ و عشق‌، باز كند و طبق‌ دعاي‌ مولي‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌: وَ اجْعَلْ... قَلْبِي‌ بِحُبِّكَ مُتَيَّمًا[37] (دل‌ مرا در محبّت‌ و عشق‌ خودت‌ ديوانه‌ كن‌) با خدا و اسرار الهي‌ و واقعيّات‌ سر و كار داشته‌ و دامن‌ از لوث‌ اعتبار و مجاز بشويد، در آنجا حبيب‌ الله‌، يَد الله‌، روح‌ الله‌، وليّ الله‌ ميگردد.

[36] ـ آيات‌ 124 تا 126، از سورۀ 20: طه‌

[37] از فقرات‌ دعاي‌ كميل‌ است‌. («مفاتيح‌ الجنان‌» ص‌ 67، از طبع‌ إسلاميّه‌)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 12:18  توسط بنی فاطمه  | 

در حاليكه‌ ميدانيم‌ هميشه‌ قدرت‌ و عظمت‌ و مالكيّت‌ و مَلِكيّت‌ اختصاص‌ به‌ خدا دارد، و امر و نهي‌ پيوسته‌ به‌ دست‌ اوست‌؛ و هيچگاه‌ هيچكس‌ در مقابل‌ پروردگار نمي‌تواند در مقام‌ دفاع‌ بر آيد و بر امر خدا سبقت‌ گيرد.

خداوند هميشه‌ سلطان‌ است‌. و انسان‌، هيچوقت‌ پناهي‌ جز خدا ندارد، و هيچكس‌ قدرتي‌ و مِلكيّتي‌ و شفاعتي‌ جز به‌ اذن‌ خدا ندارد؛ امروز و فردا، و دنيا و آخرت‌، در اين‌ موضوع‌ تفاوتي‌ ندارند.

خداوند قادر است‌ و قهّار و مستقلّ بالذّات‌ و ذوالجلال‌ و الإكرام‌، خدا جبّار است‌ و غفّار، خدا غفور است‌ و رحمان‌، امروز و فردا ندارد.

خدائي‌ كه‌ امروز قدرت‌ داشته‌ باشد و فردا نداشته‌ باشد، يا امروز نداشته‌ باشد و فردا داشته‌ باشد، خدا نيست‌. خدائي‌ كه‌ امروز بدون‌ اذن‌ او و امر و نهي‌ او كار انجام‌ گيرد و فرداي‌ قيامت‌ با اذن‌ و اجازۀ او بوده‌ باشد خدا نيست‌. خدائي‌ كه‌ امروز در تدبير امور و تكوين‌ مستقلّ نباشد و فردا حائز استقلال‌ گردد خدا نيست‌.

وَ هُوَ الَّذِي‌ فِي‌ السَّمَآءِ إِلَـٰهٌ وَ فِي‌ الارْضِ إِلَـٰهٌ.[13]

«و خداوند آن‌ كسي‌ است‌ كه‌ در آسمان‌ خدائيّت‌ و الوهيّت‌ دارد، و در زمين‌ خدائيّت‌ و الوهيّت‌ دارد.»

قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ * اللَهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُن‌ لَهُ و كُفُوًا أَحَدٌ. [14]

«بگو اوست‌ كه‌ در ذات‌ و صفات‌، احديّت‌ دارد. و او به‌ پاي‌ خود استوار و بي‌نياز از جميع‌ موجودات‌ است‌. موجودات‌ از او بيرون‌ نيامده‌اند و خود او نيز بيرون‌ آمدۀ از چيزي‌ نيست‌؛ و هيچ‌ فردي‌ براي‌ او شريك‌ و انباز نيست‌.»

اين‌ صفات‌ حضرت‌ احديّت‌ اختصاص‌ به‌ آخرت‌ ندارد، پيوسته‌ چنين‌ بوده‌ و خواهد بود. و اگر كسي‌ قائل‌ به‌ تفاوت‌ اين‌ صفات‌ در امروز و فردا، و در اين‌ عالم‌ و عالم‌ قيامت‌ شود، اين‌ عين‌ شرك‌ است‌.

پس‌ اين‌ آيات‌ چه‌ ميخواهد بگويد؟

[13] ـ قسمتي‌ از آيۀ 84، از سورۀ 43: الزّخرف‌

[14]ـ آيات‌ سورۀ 112: الإخلاص

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 17:37  توسط بنی فاطمه  | 

آيا موجودات‌، در آن‌ روز ظهور و بروز دارند براي‌ خدا، و اينك‌ بر خدا ظاهر نيستند؟ و قدرت‌ و عظمت‌ و مُلك‌ امروز اختصاص‌ به‌ خدا ندارد؟ و در آن‌ وقت‌ در آن‌ صحنه‌ و عالم‌ اختصاص‌ به‌ خدا پيدا ميكند؟ اين‌ مطالب‌ چيست‌ كه‌ در آن‌ روز مِلكيّت‌ و مُلكيّتِ مطلقه‌ را بخدا نسبت‌ ميدهد و ميگويد: در آن‌ روز مالكيّت‌ و عظمت‌ و قدرت‌ و مَلِكيّت‌ مختصّ به‌ خداست‌؟

يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ مَا لَكُم‌ مِنَ اللَهِ مِنْ عَاصِمٍ. [5]

«در آنروز شما پشت‌ نموده‌ و فرار مي‌كنيد؛ و هيچ‌ مصونيّت‌ و عصمتي‌ نداريد، كه‌ شما را از دست‌ خدا برهاند!»

آيا اين‌ عدم‌ مصونيّت‌ اختصاص‌ به‌ آن‌ روز دارد، يعني‌ امروز مردم‌ ميتوانند از دست‌ خدا بگريزند؛ رفيقي‌ دارند، شريكي‌ دارند، معاون‌ و مددكاري‌ دارند كه‌ جلوي‌ خدا را بگيرد؟ و در آن‌ روز اين‌ رفقا و شركاء و أعوان‌ و مددكاران‌ از بين‌ ميروند و قدرت‌ مستقيماً به‌ خدا بر ميگردد؟ و عظمت‌ و اقتدار خدا ظاهر ميشود؟

مَا لَكُم‌ مِن‌ مَلْجَإٍ يَوْمَئذٍ وَ مَا لَكُم‌ مِن‌ نَكِيرٍ. [6]

«در آن‌ روز هيچ‌ پناهگاهي‌ براي‌ شما نيست‌ و هيچ‌ حامي‌ و مدافعي‌ براي‌ شما نمي‌باشد!»

كه‌ شما را در پناه‌ خود در آورد و از شما حمايت‌ نموده‌، و از شما در مقابل‌ خدا دفاع‌ كند!

يَوْمَ لَا يُغْنِي‌ مَوْلًي‌ عَن‌ مَوْلًي‌ شَيْـًا وَ لَا هُمْ يُنصَرُونَ. [7]

«در آن‌ روز هيچ‌ وليّي‌ و دوستي‌ و هيچ‌ سرپرست‌ و مراقبي‌ نمي‌تواند دستي‌ از دوست‌ و كسي‌ كه‌ در تحت‌ سرپرستي‌ اوست‌ بگيرد، بهيچوجه‌. و در آن‌ روز مردم‌ مورد اعانت‌ و ياري‌ واقع‌ نخواهند شد.»

وَ اتَّقُوا يَوْمًا لَا تَجْزِي‌ نَفْسٌ عَن‌ نَفْسٍ شَيْـًا وَ لَا يُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌ وَ لَا تَنفَعُهَا شَفَـٰعَةٌ وَ لَا هُمْ يُنصَرُونَ. [8]

«و بپرهيزيد از روزي‌ كه‌ هيچ‌ صاحب‌ نفسي‌ نمي‌تواند به‌ عنوان‌ مساعدت‌ بديگري‌، در مقام‌ او قرار گيرد و به‌ عوض‌ او پاداش‌ داده‌ شود و او را كفايت‌ كند. و از آن‌ صاحب‌ نفس‌، عِدل‌ قبول‌ نميگردد كه‌ چيزي‌ را يا كسي‌ را به‌ جاي‌ خود بقبولاند تا از او صرف‌ نظر گردد، و شفاعت‌ براي‌ آن‌ نفس‌ فائده‌ ندارد، و ابداً ايشان‌ مورد اعانت‌ و كمك‌ قرار نمي‌گيرند.»

وَ اتَّقُوا يَوْمًا لَا تَجْزِي‌ نَفْسٌ عَن‌ نَفْسٍ شَيْـًا وَ لَا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَـٰعَةٌ وَ لَا يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَ لَا هُمْ يُنصَرُونَ. [9]

«و بپرهيزيد از روزي‌ كه‌ هيچ‌ نفسي‌ نمي‌تواند براي‌ پاداش‌ و مجازات‌ جاي‌ نفس‌ ديگري‌ قرار گيرد، و از او شفاعت‌ قبول‌ نمي‌شود و عِدل‌ نيز پذيرفته‌ نمي‌گردد؛ و كمك‌ و ياري‌ كرده‌ نخواهند شد.»

يَوْمَ لَا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْـًا وَ الامْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ. [10]

«در آن‌ روز هيچ‌ نفسي‌ قدرت‌ و اراده‌ و اختيار بهيچوجه‌ نسبت‌ به‌ نفس‌ ديگر ندارد؛ و امر در آنروز مختصّ خداست‌.»

يَوْمَ يَأْتِ لَا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ. [11]

«در آنروز هيچ‌ نفسي‌ قدرت‌ بر تكلّم‌ ندارد مگر به‌ اذن‌ و اجازۀ خدا.»

يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّي‌' بِهِمُ الارْضُ وَ لَا يَكْتُمُونَ اللَهَ حَدِيثًا.[12]

«در آن‌ روز افرادي‌ كه‌ كفر ورزيدند و مخالفت‌ اوامر رسول‌ خدا را كردند، دوست‌ دارند زمين‌ آنها را فرو برد و پس‌ از نهفتن‌ در زير زمين‌، زمين‌ با آنان‌ يكسان‌ گردد. و در آن‌ روز نمي‌توانند هيچ‌ گفتاري‌ را از خداوند پنهان‌ كنند.»

اين‌ آيات‌ همگي‌ دلالت‌ دارند بر آنكه‌ در روز قيامت‌ هيچ‌ نفسي‌ نمي‌تواند به‌ نفس‌ ديگر كمك‌ كند، و رفع‌ حوائج‌ و گرفتاري‌هاي‌ او را بكند، و از چنگال‌ عذاب‌ نجات‌ دهد و در مقام‌ دفاع‌ بر آيد. در آن‌ روز قدرت‌ و سلطنت‌ و مَلِكيّت‌ اختصاص‌ به‌ خدا دارد؛ امر و نهي‌ به‌ دست‌ اوست‌ و بس‌.

[5] -قسمتي ازآيه 33 از سوره 40: غافر

[6] ـ ذيل‌ آيۀ 47، از سورۀ 42: الشّورَي‌

[7] ـ آيۀ 41، از سورۀ 44: الدّخان‌

[8] ـ آيۀ 123، از سورۀ 2: البقرة‌

[9] - آيه 48 ازسوره 2: البقره

[10] ـ آيۀ 19، از سورۀ 82: الانفطار

[11] ـ قسمتي‌ از آيۀ 105، از سورۀ 11: هود

[12]ـ آيۀ 42، از سورۀ 4: النّسآء

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 17:1  توسط بنی فاطمه  | 

فَإِذَا نُفِخَ فِي‌ الصُّورِ فَلَا ٓأَنسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لَا يَتَسَآءَلُونَ [289].

«چون‌ در صور دميده‌ شود و قيامت‌ بر پا گردد، دراينصورت‌ بين‌ مردم‌ روابط‌ نَسَبي‌ نخواهد بود؛ و بين‌ افرادي‌ كه‌ خويشاوندي‌ در دنيا دارند گفتگوئي‌ نيست‌.»

چون‌ عالم‌ عوض‌ ميشود، و روابط‌ اين‌ عالم‌ از شؤون‌ اين‌ عالم‌ است‌؛ آن‌ عالم‌ شؤون‌ ديگري‌ دارد، عالم‌ حقيقت‌ است‌ و اعتبار نيست‌، عالم‌ واقعيّت‌ است‌ و روابط‌ بر اساس‌ مادّه‌ و طبع‌ نيست‌.

در آنجا افرادي‌ كه‌ از نقطۀ نظر معني‌ و واقعيّت‌ و ارتباط‌ نفوس‌ روحانيّه‌ با هم‌ ارتباط‌ دارند با همديگر مجتمع‌ ميشوند، گرچه‌ از جهت‌ مادّه‌ و طبع‌ و نيز از جهت‌ روابط‌ اعتباريّه‌ با يكديگر بيگانه‌ باشند.

در اين‌ عالم‌ حقّ و باطل‌ درهم‌ آميخته‌ و روابط‌ بر اساس‌ جلب‌ منافع‌ مادّيّه‌ و اعتباريّه‌ است‌؛ و در آن‌ عالم‌، حقّ از باطل‌ جدا و روابط‌ بر ميزان‌ قُرب‌ و بُعد نفوس‌ از يكدگر است‌.

در اينجا احترام‌ از بزرگان‌ براي‌ دفع‌ ضرر و نيّات‌ مختلفي‌ است‌ كه‌ در همينجا نتيجه‌اش‌ عائد انسان‌ ميشود؛ در آنجا بزرگي‌ نيست‌، انسان‌ از پدرش‌ و پسرش‌ فرار ميكند، و گرفتاريهاي‌ خود او براي‌ او مجال‌ و حال‌ برخورد با دگران‌ را نمي‌گذارد.

فَإِذَا جَآءَتِ الصَّآخَّةُ * يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ * وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ * وَ صَـٰحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ * لِكُلِّ امْرِي‌ءٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ. [290]

«چون‌ صداي‌ كوبنده‌ بلند شود و روز بازپسين‌ برسد، روزي‌ است‌ كه‌ انسان‌ از برادرش‌ فرار ميكند، و از مادرش‌ و پدرش‌ و از زوجه‌اش‌ و فرزندانش‌ فرار ميكند. و براي‌ هر كس‌ در آن‌ روز شأن‌ و كاري‌ است‌ كه‌ او را به‌ خود مشغول‌ ساخته‌ و مجال‌ برخورد با ديگران‌ را نميدهد.»

در آنجا هر كس‌ به‌ خدا آشناتر باشد و به‌ رسول‌ خدا آشناتر باشد نسبش‌ شريف‌تر است‌.

در روايات‌ داريم‌ كه‌ وقتي‌ حضرت‌ امام‌ زمان‌ عجّل‌ الله‌ فرجَه‌ الشّريف‌ ظهور كنند، مردم‌ از باب‌ قرابت‌ خويشاوندي‌ و رحميّت‌ ارث‌ نميبرند، بلكه‌ مانند صدر اسلام‌ بر اساس‌ قرابت‌ معنوي‌ و اخوّت‌ ديني‌ ارث‌ ميبرند. [291]

با اينكه‌ گفتيم‌ ظهور امام‌ زمان‌ مرتبۀ نازله‌اي‌ است‌ از رجعت‌، و رجعت‌ مرتبۀ نازله‌اي‌ است‌ از قيامت‌؛ بنابراين‌ در قيامت‌ بهيچوجه‌ قرابت‌ و خويشاوندي‌ موجب‌ نجات‌ و دستگيري‌ از انسان‌ نخواهد بود.

[289] ـ آيۀ 101، از سورۀ 23: المؤمنون‌

[290] ـ آيات‌ 33 تا 37، از سورۀ 80: عبس‌

[291] ـ صدوق‌ (ره‌) در «من‌ لايحضره‌ الفقيه‌» در آخرين‌ روايت‌ از كتاب‌ مواريث‌ در باب‌ نوادر آورده‌ است‌ كه‌: قالَ الصّادِقُ عَلَيْهِ السَّلامُ: إنَّ اللَهَ تَبارَكَ وَ تَعالَي‌ ءَاخَي‌ بَيْنَ الارْواحِ في‌ الاظِلَّةِ قَبْلَ أنْ يَخْلُقَ الاجْسادَ بِألْفَيْ عامٍ؛ فَلَوْ قَدْ قامَ قآئِمُنا أهْلَ الْبَيْتِ وَرَّثَ الاخَ الَّذي‌ ءَاخَي‌ بَيْنَهُما في‌ الاظِلَّةِ، وَ لَمْ يُوَرِّثِ الاخَ في‌ الْوِلادَةِ. (از طبع‌ نجف‌، ج‌ 4، ص‌ 254 )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 6:2  توسط بنی فاطمه  | 

حضرت‌ إرميا از پيغمبران‌ است‌ و با وجودي‌ كه‌ همۀ پيغمبران‌ بر توحيد دعوت‌ مي‌كنند و همه‌ داراي‌ درجۀ عصمتند، ولي‌ در مقامات‌ و مراتب‌ متفاوتند.

بعد از آنكه‌ بُختُ نَصَّر [234] بيت‌ المقدس‌ را خراب‌ كرد و هفتاد هزار نفر را در آنجا كشت‌ و تمام‌ آن‌ نواحي‌ را به‌ تصرّف‌ در آورد و قراء و قصبات‌ را با خاك‌ يكسان‌ نمود، و بعد از آنكه‌ سقف‌هاي‌ قريه‌ پائين‌ آمده‌ و مردگان‌ به‌ صورت‌ استخوانهاي‌ از هم‌ متلاشي‌ شده‌ درآمده‌ بودند؛ إرميا از كنار قريه‌ حركت‌ ميكرد. (و در بعضي‌ از روايات‌ كه‌ اين‌ قضيّه‌ را به‌ عُزَير نسبت‌ ميدهد صحيح‌ نيست‌، اين‌ روايات‌ سندي‌ ندارد و از روايات‌ آحاد است‌، و اين‌ قضيّه‌ مسلّماً متعلّق‌ به‌ إرميا است‌.)

إرميا كه‌ حركت‌ ميكرد، عبورش‌ در ميان‌ بيابان‌ به‌ قريه‌اي‌ افتاد. ديد كه‌ سقف‌هاي‌ اين‌ قريه‌ فرود آمده‌ و خراب‌ شده‌، و اهل‌ قريه‌ همه‌ مرده‌اند، و استخوانهايشان‌ از هم‌ متفرّق‌ و جداجدا شده‌، و بدنهاي‌ آنان‌ در اين‌ قريه‌ افتاده‌ است‌.

قَالَ أَنَّي‌' يُحْي‌ هَـٰذِهِ اللَهُ بَعْدَ مَوْتِهَا؟ از روي‌ تعجّب‌ و بزرگ‌ شمردن‌ مطلب‌ گفت‌: چگونه‌ خداوند اين‌ افراد كثير را كه‌ بدين‌ صورت‌ درآمده‌اند بعد از مردنشان‌ زنده‌ ميكند و حيات‌ جديد مي‌بخشد؟

إرميا انكار زنده‌ شدن‌ نمي‌كند؛ چون‌ پيغمبر است‌؛ ولي‌ مطلب‌ مهمّ است‌ كه‌ واقعاً انسان‌ را در حيرت‌ مي‌اندازد.

اين‌ قضيّۀ زنده‌ شدن‌ براي‌ إرميا از دو نقطه‌ نظر جاي‌ تحيّر داشت‌:

يكي‌ از نقطۀ نظر اينكه‌ استخوانها از هم‌ جدا شده‌ و در شُرف‌ پوسيدن‌ است‌؛ اين‌ ذرّات‌ مختلفه‌ را خداوند چطور گرد مي‌آورد و در آنها روح‌ و زندگي‌ ميدمد؟

ديگري‌ از نقطۀ نظر طول‌ مدّت‌؛ چون‌ تا زماني‌ كه‌ قيامت‌ برپاگردد و خدا بخواهد اين‌ مردگان‌ را زنده‌ كند، هر يك‌ از ذرّات‌ آنها در گوشه‌اي‌ از دنيا افتاده‌، و باد آنها را پراكنده‌ ميكند.

اين‌ دو نقطۀ نظر موجب‌ تعجّب‌ و استعلام‌ إرميا شد، و اين‌ گفتگوئي‌ بود كه‌ با خود داشت‌، و خطوري‌ بود كه‌ بر قلبش‌ نشست‌.

فَأَمَاتَهُ اللَهُ مِائَةَ عَامٍ. خداوند او را صد سال‌ ميرانيد؛ همان‌ جائي‌ كه‌ اين‌ تعجّب‌ را نمود، خدا به‌ او گفت‌: مُتْ، بمير!

صد سال‌ مُرد. الاغش‌ هم‌ كه‌ با او بود مُرد. جسد خود او و جسد الاغش‌ به‌ روي‌ زمين‌ افتاده‌ است‌، و مقداري‌ انجير يا انگور و مقداري‌ عصير: آب‌ انگور چون‌ مسافر بود از شهر با خود آورده‌ بود، توشۀ راهش‌ همان‌ انجير يا انگور و عصير بود.

ثُمَّ بَعَثَهُ و قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَل‌ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ.

خداوند جلّ و عزّ پس‌ از صد سال‌ او را زنده‌ كرد و به‌ او خطاب‌ فرمود: چقدر در اينجا درنگ‌ كردي‌؟

إرميا نگاهي‌ به‌ اينطرف‌ و آنطرف‌ كرد و گفت‌: يك‌ روز يا مقداري‌ از يك‌ روز!

چون‌ وقتي‌ خداوند او را ميرانيد صبح‌ بود، و حالا كه‌ پس‌ از صد سال‌ زنده‌اش‌ نموده‌ بعد از ظهر است‌؛ إرميا پنداشت‌ خسته‌ بوده‌ و يك‌ شب‌ در اينجا خوابيده‌ است‌ و بنابراين‌ توقّفش‌ يك‌ روز بوده‌ است‌. و سپس‌ گفت‌: شايد شب‌ نخوابيده‌ باشم‌ و از صبح‌ تا عصر در اينجا به‌ خواب‌ رفته‌ باشم‌، و در اينصورت‌ توقّفش‌ مقداري‌ از روز بوده‌ است‌.

خداوند به‌ او خطاب‌ كرد: بلكه‌ درنگ‌ تو در اينجا صد سال‌ است‌، صد سال‌.

فَانظُرْ إِلَي‌' طَعَامِكَ وَ شَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ. [235]

نگاهي‌ به‌ خوراكي‌ و آشاميدني‌ كه‌ با خود آورده‌ بودي‌ بينداز و ببين‌ ابداً تغيير نكرده‌ است‌!

با آنكه‌ زودترين‌ چيزي‌ كه‌ خراب‌ ميشود و متعفّن‌ ميگردد همان‌ انگور يا انجير و آب‌ انگور است‌ كه‌ بسيار لطيف‌ بوده‌ و تحمّل‌ گرما و تغييرات‌ جوّي‌ را ندارد.

وَ انظُرْ إِلَي‌' حِمَارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ ءَايَةً لِلنَّاسِ. [236]

حالا نگاهي‌ به‌ الاغت‌ بكن‌، و بدانكه‌ ما تو را يك‌ آيت‌ الهيّه‌ براي‌ مردم‌ قرار داده‌ايم‌؛ يك‌ آيه‌ و علامت‌ براي‌ قدرت‌ و عظمت‌ و جلال‌ خود.

وَ انظُرْ إِلَي‌ الْعِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا. [237]

و نگاهي‌ به‌ استخوانها بنما، و ببين‌ چگونه‌ ما آنها را از زمين‌ بلند كرده‌ و به‌ هم‌ متّصل‌ نموده‌ و سپس‌ گوشت‌ به‌ روي‌ آنها مي‌پوشانيم‌.

نگاه‌ كن‌ به‌ الاغ‌! نگاه‌ كرد و ديد خداوند در يك‌ لحظه‌ تمام‌ اين‌ ذرّات‌ را به‌ هم‌ پيوسته‌ و ذرّات‌ استخوانها از اينطرف‌ و آنطرف‌ جمع‌ شدند، و روي‌ آن‌ گوشت‌ و پوست‌ آمد؛ الاغ‌ برخاست‌ و ايستاد.

ببين‌ چگونه‌ ما تو را زنده‌ كرديم‌ و استخوانهايت‌ را به‌ هم‌ پيوستيم‌ و به‌ روي‌ آن‌ گوشت‌ پوشانيديم‌؛ و تو را درست‌ و مستوي‌ نموديم‌. (ظاهراً اوّلين‌ جائي‌ كه‌ از خود إرميا زنده‌ شد چشم‌ او بود درحاليكه‌ مانند غِرقِي‌ُ البِيض‌ [238]: سفيدۀ تخم‌مرغ‌ بود.)

آيا اينها مورد تعجّب‌ نيست‌ كه‌ در يك‌ طرفة‌العين‌ خدا چنين‌ كند؟ إرميا را با استخوانهاي‌ پوسيده‌ و شكسته‌ و خرد شده‌ و نيز الاغش‌ را كه‌ درهم‌ متشتّت‌ و متفتّت‌ بود گرد آورده‌، و زنده‌ و سالم‌ و مستوي‌ القامة‌ در برابر نظر خود او قرار دهد.

جواب‌ به‌ دو استبعادي‌ كه‌ إرميا نموده‌ بود داده‌ شد. هم‌ جواب‌ طول‌ مدّت‌ كه‌ صد سال‌ گذشته‌ است‌، و هم‌ جواب‌ تشتّت‌ و تفرّق‌ اجزاي‌ مردگان‌ كه‌ خداوند در مقابل‌ ديدگان‌ إرميا اجزاء را جمع‌ نموده‌ و ذرّات‌ مختلفه‌ را به‌ هم‌ پيوسته‌ و حيات‌ داده‌ است‌.

و علاوه‌ بر اين‌ دو نقطۀ نظر، ما اين‌ عمل‌ را براي‌ آنكه‌ آيتي‌ براي‌ مردم‌ باشد انجام‌ داديم‌.

جملات‌ فَانظُرْ إِلَي‌' طَعَامِكَ وَ شَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انظُرْ إِلَي‌' حِمَارِكَ براي‌ رفع‌ استبعاد طول‌ مدّت‌ است‌؛ كه‌ انگور و عصير خراب‌ نشده‌ و الاغِ پوسيده‌ زنده‌ ميشود.

وَ لِنَجْعَلَكَ ءَايَةً لِلنَّاسِ براي‌ عبرت‌ مردم‌ و مشاهدۀ مردم‌ و تاريخ‌ است‌، كه‌ صد سال‌ گذشته‌ و نسل‌ عوض‌ شده‌ و إرميائي‌ كه‌ يك‌ زمان‌ زنده‌ بود و در روي‌ زمين‌ حركت‌ ميكرد و داراي‌ اثر بود و تبديل‌ به‌ خبر شده‌ و در صفحات‌ تاريخ‌ جاي‌ گرفته‌ است‌، هم‌ اكنون‌ دوباره‌ تبديل‌ به‌ اثر شده‌ و از لابلاي‌ كتاب‌ها و ورق‌ها در مقابل‌ چشم‌ مردم‌ به‌ روي‌ زمين‌ حركت‌ ميكند.

و جملۀ وَ انظُرْ إِلَي‌ الْعِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا براي‌ رفع‌ استبعاد تفرّق‌ و تشتّت‌ اعضاء و اجزاي‌ مردگان‌ است‌، كه‌ براي‌ خداوند قدير و عليم‌، اين‌ امور موجب‌ سنگيني‌ و سختي‌ و صعوبت‌ نيست‌.

فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ و قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَهَ عَلَي‌' كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. [239]

چون‌ زنده‌ شدن‌ مردگان‌ بدين‌ طرز براي‌ او واضح‌ و روشن‌ شد، گفت‌: ميدانم‌ كه‌ خداوند بر هر چيز تواناست‌. نفرمود: الآن‌ دانستم‌، زيرا كه‌ إرميا پيغمبر است‌ و از اوّل‌ ميدانسته‌ است‌ كه‌ خدا قادر است‌، وليكن‌ اين‌ دانش‌ سابق‌، بواسطۀ تبيّن‌ و وضوح‌ فعلي‌ موجب‌ سكون‌ خاطر او شد.

[234] ـ وجه‌ ضبط‌ بُختُ نَصَّر را و وجه‌ تسميۀ او را بدين‌ نام‌، قبلاً در همين‌ كتاب‌، ضمن‌ مجلس‌ 21، آورده‌ايم‌.

[235] ـ قسمتي‌ از آيۀ 259، از سورۀ 2: البقرة‌

[236] ـ قسمتهائي‌ از آيۀ 259، از سورۀ 2: البقرة‌

[237] - همان

[238] ـ غِرقِي‌ البيض‌ در لغت‌ هم‌ به‌ معني‌ سفيدۀ تخم‌مرغ‌ آمده‌ است‌ و هم‌ به‌ معني‌ پوست‌ نازك‌ و لطيف‌ سفيده‌ كه‌ در زير قشر سخت‌ تخم‌ مرغ‌ قرار دارد.

[239] ـ ذيل‌ آيۀ 259، از سورۀ 2: البقرة‌

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 21:42  توسط بنی فاطمه  | 

حضرت‌ امام‌ حسن‌ عليه‌ السّلام‌ براي‌ من‌ بيان‌ فرمود كه‌: چون‌ وفات‌ پدرم‌ نزديك‌ شد، به‌ ما رو كرد و بدينگونه‌ وصيّت‌ نمود: هَذَا مَا أَوْصَي‌ بِهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي‌طَالِبٍ أَخُو مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَهِ، وَ ابْنُ عَمِّهِ وَ صَاحِبُهُ.

اوّل‌ وصيّت‌ من‌ آنستكه‌ شهادت‌ ميدهم‌ كه‌ هيچ‌ معبودي‌ جز ذات‌ مقدّس‌ خدا نيست‌، و اينكه‌ محمّد صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ رسول‌ خدا و برگزيدۀ اوست‌؛ خداوند او را به‌ علم‌ خود انتخاب‌ كرد و براي‌ مقام‌ رسالت‌ براي‌ بندگان‌ خود پسنديد.

و شهادت‌ ميدهم‌ كه‌ خداوند مردگان‌ را از ميان‌ قبرها برخواهد انگيخت‌، و از كردار و رفتارشان‌ پرسش‌ خواهد نمود. و خداوند عالِمُ السّرِّ و الْخَفيّات‌ است‌ و بدانچه‌ در سينه‌هاي‌ مردم‌ پنهان‌ است‌ داناست‌.

اي‌ فرزند من‌ حسن‌! تو را وصيّت‌ ميكنم‌ بدانچه‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ مرا بدان‌ وصيّت‌ فرمود؛ تو كافي‌ هستي‌ براي‌ وصيّت‌ من‌!

چون‌ از دنيا رخت‌ بر بستم‌ امّت‌ با تو به‌ مخالفت‌ برخيزند! ملازم‌ خانۀ خود باش‌. و بر خطيئۀ خود گريه‌ كن‌. و دنيا را مقصد و مقصود بزرگ‌ خود مشمار!

و وصيّت‌ ميكنم‌ تو را اي‌ نور ديده‌ام‌ كه‌ نماز را در اوّل‌ وقت‌ بپاي‌ دار. و زكوة‌ را در وقت‌ خود به‌ اهلش‌ برسان‌. و در كارهاي‌ شبهه‌ناك‌ توقّف‌ كن‌ و سكوت‌ اختيار كن‌. و در هر دو حال‌ رضا و غضب‌ به‌ ميانه‌روي‌ و عدل‌ رفتار كن‌. و با همسايگان‌ مهربان‌ باش‌. ميهمان‌ را محترم‌ و گرامي‌ بدار. و بر كساني‌ كه‌ دچار رنج‌ و بلا هستند و مشكلاتي‌ بدانها روي‌ آورده‌ ترحّم‌ كن‌. و صلۀ رحم‌ بجاي‌ آور. بر مسكينان‌ و تهيدستان‌ رحمت‌ آور و آنها را دوست‌ بدار و با آنها همنشيني‌ كن‌.

پيوسته‌ با خلق‌ خدا به‌ تواضع‌ و فروتني‌ رفتار كن‌ كه‌ آن‌ أفضل‌ عبادات‌ است‌. آرزوهاي‌ خود را كوتاه‌ كن‌؛ و مرگ‌ را به‌ ياد داشته‌ باش‌، و در امور دنيوي‌ بي‌رغبت‌ باش‌، زيرا كه‌ تو گروگان‌ مرگي‌، و در اين‌ جهان‌ هدف‌ آماج‌ بلا و گرفتار مصائب‌، و افكندۀ رنج‌ و ناملايمات‌.

ترا وصيّت‌ ميكنم‌ كه‌ در پنهان‌ و آشكار پيوسته‌ از خداوند قهّار در ترس‌ و خشيت‌ باشي‌، و از ساحت‌ جلال‌ و عظمتش‌ غافل‌ نشوي‌. ترا نهي‌ ميكنم‌ از آنكه‌ بدون‌ تفكّر و انديشه‌ سخن‌ گوئي‌، و در گفتار و كردارت‌ سرعت‌ كني‌.

چون‌ كاري‌ از امور آخرت‌ پيش‌ آيد بلادرنگ‌ بجاي‌ بياور؛ و چون‌ كاري‌ از امور دنيا پيش‌ آيد در آن‌ تأمّل‌ و درنگ‌ كن‌ تا اينكه‌ صلاح‌ آن‌ بر تو آشكار شود.

از رفتن‌ به‌ جاهائي‌ كه‌ محلّ تهمت‌ است‌ بپرهيز، و از مجلسي‌ كه‌ گمان‌ بد به‌ افراد آن‌ برده‌ ميشود دوري‌ كن‌! زيرا كه‌ همنشين‌ بد براي‌ رفيقش‌ ضرر دارد، و اخلاق‌ او را تغيير ميدهد.

اي‌ پسر من‌! كردارت‌ براي‌ خدا باشد. از فحش‌ و هرزه‌گوئي‌ فراري‌ باش‌. مردم‌ را به‌ كارهاي‌ نيك‌ و ستوده‌ دعوت‌ كن‌؛ و از كارهاي‌ ناپسند و زشت‌ بازدار!

با برادران‌ ديني‌ خود براي‌ رضاي‌ خدا برادر باش‌. مردم‌ نيكوكار و صالح‌ العمل‌ را به‌ جهت‌ صلاح‌ و خوبي‌ آنها دوست‌ بدار؛ و با فاسقان‌ كه‌ مرام‌ و عقيدۀ ديني‌ تو را ندارند مدارا كن‌ كه‌ ضرر به‌ دين‌ تو نرسانند، امّا در دلت‌ آنها را دشمن‌ بدار، و در عمل‌ از آنان‌ جدا باش‌ تا مثل‌ آنان‌ نباشي‌.

در راهها و معابر منشين‌. با جاهلان‌ و سفيهان‌ مجادله‌ و گفتگو مكن‌!

اي‌ پسر من‌! در امور زندگي‌ و معيشت‌ خود ميانه‌روي‌ كن‌؛ و در أمر عبادت‌ نيز ميانه‌ و اقتصاد را رعايت‌ بنما؛ و در عبادات‌ خود به‌ عبادتي‌ بپرداز كه‌ بتواني‌ در انجام‌ آن‌ مداومت‌ نمائي‌ و قدرت‌ آنرا داشته‌ باشي‌. خاموشي‌ را پيشه‌ ساز تا از مفاسد و عواقب‌ سخن‌ ناسنجيدۀ زبان‌ در سلامت‌ بماني‌. براي‌ روز بازپسين‌ خود، اعمال‌ صالحه‌ را از پيش‌ بفرست‌ تا بهرمند گردي‌؛ ودر مقام‌ تعلّم‌ و ياد گرفتنِ امور خيريّه‌ و خوبي‌ها باش‌ تا دانا باشي‌.

در همۀ احوال‌ ياد خدا باش‌. بر كوچكان‌ از اهل‌ خود رحمت‌ آور؛ و بزرگان‌ آنها را تعظيم‌ و توقير كن‌.

هيچ‌ غذائي‌ را مخور مگر آنكه‌ قبل‌ از خوردن‌ قدري‌ از آن‌ را تصدّق‌ كني‌!

بر تو باد به‌ روزه‌ داشتن‌، كه‌ روزه‌ زكوة‌ و صحّت‌ بدن‌ و سپر از آتش‌ جهنّم‌ است‌!

با نفس‌ خود مجاهده‌ كن‌. و از همنشينت‌ بپرهيز؛ و از دشمنت‌ اجتناب‌ كن‌. و بر تو باد به‌ مجالس‌ ذكر خدا، و از رفتن‌ به‌ آنها دريغ‌ مكن‌! و تا ميتواني‌ دعا بسيار كن‌!

و اي‌ پسر من‌! من‌ در پند و اندرز با تو كوتاهي‌ نكردم‌؛ و اينك‌ هنگام‌ جدائي‌ و فراق‌ است‌.

و نيز دربارۀ برادرت‌ محمّد به‌ تو وصيّت‌ ميكنم‌، چون‌ برادر پدري‌ تست‌ و ميداني‌ كه‌ من‌ او را دوست‌ دارم‌؛ و امّا برادرت‌ حسين‌ پس‌ او برادر مادري‌ تست‌ و برادر أعياني‌ تست‌.

و زياده‌ بر اين‌ سفارش‌ نمي‌كنم‌. خداوند خليفه‌ و جانشين‌ من‌ براي‌ شما باشد. و از او مسألت‌ دارم‌ اينكه‌ امور شما را اصلاح‌ فرمايد، و شرّ طاغيان‌ و ستمكاران‌ را از سر شما بگرداند.

و بر شما باد به‌ صبر، صبر! تا زماني‌ كه‌ خداوند امرش‌ را نازل‌ فرمايد: وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إلَّا بِاللَهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. [221]

[221] ـ «مجالس‌» مفيد، مجلس‌ 26، ص‌ 129 و 130؛ «أمالي‌» طوسي‌، مجلس‌ اوّل‌ طبع‌ سنگي‌، ص‌ 4 و 5؛ و طبع‌ نجف‌ ص‌ 6 و 7؛ و «بحار الانوار» طبع‌ كمپاني‌ ج‌ 9، ص‌ 649

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 18:9  توسط بنی فاطمه  | 

ولي‌ در اينجا يك‌ نكته‌ را نبايد فراموش‌ كرد، و آن‌ اينستكه‌ چرا در اين‌ آيۀ مباركۀ صعق‌، موت‌ را به‌ لفظ‌ موت‌ نگفته‌ و به‌ لفظ‌ صعق‌ آورده‌ است‌:

وَ نُفِخَ فِي‌ الصُّورِ فَصَعِقَ مَن‌ فِي‌ السَّمَـٰوَ'تِ وَ مَن‌ فِي‌ الارْضِ.

«و در صور دميده‌ ميشود و همۀ زندگان‌ آسمانها و زمين‌ هلاك‌ و فاني‌ ميشوند.»

چرا نگفت‌: فَماتَ أو فَيَموتُ مَنْ في‌ السَّمَواتِ وَ مَنْ في‌ الارْضِ (همۀ زندگان‌ آسمانها و زمين‌ مي‌ميرند)؟

براي‌ آنكه‌ موت‌، خروج‌ روح‌ است‌ از بدن‌؛ و موجوداتي‌ كه‌ در عالم‌ برزخ‌ هستند بدن‌ ندارند كه‌ روح‌ از آن‌ بدن‌ خارج‌ گردد، و لذا تعبير به‌ موت‌ نكرده‌ است‌.

امّا فناء و هلاكت‌ اختصاص‌ به‌ خروج‌ روح‌ از بدن‌ ندارد، بلكه‌ شامل‌ اين‌ مورد و موارد ديگر كه‌ موجودات‌ زنده‌اي‌ هستند و بدن‌ ندارند ميشود. و بر همين‌ اساس‌ خداوند دربارۀ افراد بهشتي‌ ميفرمايد:

لَا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الاولَي‌'. [101]

«هيچگاه‌ طعم‌ مرگ‌ را نمي‌چشند، مگر همان‌ مرگ‌ دفعۀ اوّل‌ كه‌ بر آنان‌ وارد شده‌ است‌.»

اين‌ مرگ‌ همان‌ مرگي‌ است‌ كه‌ در دنيا بدانها رسيده‌ است‌. با آنكه‌ بهشتي‌ها نيز از برزخ‌ به‌ قيامت‌ رهسپار ميشوند، و در اينجا خلع‌ و لبس‌ صورت‌ ميگيرد بلكه‌ فقط‌ خلعي‌ به‌ وجود مي‌آيد؛ وليكن‌ اين‌ خلع‌ تعبير به‌ موت‌ نشده‌ است‌، و گرنه‌ بايد بهشتي‌ها نيز دو موت‌ داشته‌ باشند.

و علّت‌ آنستكه‌ نفس‌ آنها در عالم‌ برزخ‌ گرفتار صورت‌ نبوده‌ و مقيّد و محبوس‌ در آن‌ نيست‌ تا براي‌ اخراج‌ و رهائي‌ آن‌ نيازي‌ به‌ زحمت‌ و نگراني‌ و فزع‌ و ترس‌ و تحمّل‌ آلام‌ و لوازم‌ اين‌ خلع‌ شود؛ نفس‌ آنها خود به‌ خود از صورت‌ خارج‌ شده‌ و به‌ قيامت‌ ميروند؛ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيهَا بِغَيْرِ حِسَابٍ. [102]

امّا غير بهشتيان‌ دو مرگ‌ دارند و دو حيات‌: اوّل‌ مرگ‌ از دنيا و عالم‌ طبع‌ و مادّه‌، و خلع‌ بدن‌ و لبس‌ صورت‌ و ورود در عالم‌ برزخ‌.

دوّم‌: مرگ‌ از عالم‌ برزخ‌ و صورت‌، و خلع‌ صورت‌ و لبس‌ معناي‌ مجرّد نفسيّ و ورود در عالم‌ قيامت‌.

اوّل‌، مرگ‌ دنيوي‌ است‌ و زندگي‌ برزخي‌؛ و دوّم‌ مرگ‌ برزخي‌ است‌ و زندگي‌ قيامتي‌.

جهنّمي‌ها در ميان‌ جهنّم‌ بدين‌ ندا فرياد مي‌آورند:

قَالُوا رَبَّنَآ أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَي‌' خُرُوجٍ مِن‌ سَبِيلٍ.[103]

«بار پروردگار ما! دو مرتبه‌ ما را ميرانيدي‌ و دو مرتبه‌ ما را زنده‌ كردي‌، و ما به‌ گناهان‌ خود اعتراف‌ نموديم‌، پس‌ با وجود اين‌ جريان‌ اينك‌ براي‌ ما راه‌ خروجي‌ از اين‌ آتش‌ هست‌؟»

اين‌ دو مرگ‌ و دو حيات‌، همان‌ مرگهاي‌ دنيوي‌ و برزخي‌ و حياتهاي‌ برزخي‌ و قيامتي‌ است‌.

وليكن‌ چون‌ در صور دميده‌ شود و هلاك‌ تمام‌ زندگان‌ به‌ مرحلۀ اجرا درآيد، نه‌ تنها افراد زندۀ روي‌ زمين‌ كه‌ داراي‌ بدن‌ و مادّه‌ هستند مي‌ميرند ـ و دربارۀ خصوص‌ آنان‌ تعبير به‌ موت‌ اشكال‌ ندارد ـ بلكه‌ تمام‌ موجودات‌ زنده‌ در عالم‌ برزخ‌ و فرشتگان‌ مقرّب‌ و ارواح‌ طيّبه‌ و سكّان‌ ملا أعلي‌ از نفوس‌ صدّيقين‌ و قِدّيسين‌ و مقدّسين‌ و مُخلِصين‌ و نفوس‌ شريفۀ عبادالله‌ الصّالحين‌، كه‌ يا اصلاً بدن‌ ندارند و خلقت‌ اوّليۀ آنها مجرّد از مادّه‌ است‌ و يا بدن‌ داشته‌ و خلع‌ نموده‌اند، مورد خطاب‌ فناء و هلاك‌ واقع‌ ميشوند.

و لذا تعبير به‌ موت‌ نشده‌ است‌ بلكه‌ به‌ صعق‌ كه‌ اختصاص‌ به‌ ذوي‌ الابدان‌ ندارد آمده‌ است‌.

[101] ـ صدر آيۀ 56، از سورۀ 44: الدّخان‌

[102] ـ ذيل‌ آيۀ 40، از سورۀ 40: غافر

[103] ـ آيۀ 11، از سورۀ 40: غافر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 18:0  توسط بنی فاطمه  | 

براي‌ توضيح‌ و روشن‌ شدن‌ حقيقت‌ امر ناچار از ذكر مقدّمه‌اي‌ هستيم‌؛ و آن‌ اينكه‌ تمام‌ موجوداتي‌ كه‌ در عالم‌ برزخ‌اند و يا در عالم‌ قيامت‌اند، بهيچوجه‌ من‌ الوجوه‌ مشابهتي‌ با موجودات‌ اين‌ عالم‌ كه‌ سراي‌ طبع‌ و مادّه‌ است‌ ندارند، و با اعتباريّات‌ و توهّمات‌ و محجوبيّت‌هاي‌ اين‌ عالم‌ مشابه‌ نيستند.

شخصي‌ كه‌ از اين‌ عالم‌ ميرود، تمام‌ مصلحت‌ انديشي‌ها و اعتبارات‌ اين‌ عالم‌ را زمين‌ گذارده‌ و در پشت‌ سر به‌ خاك‌ نسيان‌ مي‌سپارد، و در يك‌ عالم‌ ديگر كه‌ هيچ‌ شباهتي‌ با اين‌ عالم‌ ندارد وارد ميشود. و نيز موجودات‌ برزخيّه‌ چون‌ ميخواهند وارد قيامت‌ گردند، خصوصيّات‌ عالم‌ برزخ‌ را رها نموده‌ عارياً عَنها و عن‌ لَوازِمها وارد عالم‌ قيامت‌ ميگردند.

ولي‌ چون‌ از عالم‌ برزخ‌ و يا قيامت‌ براي‌ ما كه‌ هيچ‌ آشنائي‌ و انسي‌ با آن‌ عوالم‌ نداريم‌ بيان‌ شود، و آيات‌ قرآن‌ كريم‌ و روايات‌ وارده‌ از معصومين‌ سلام‌ الله‌ عليهم‌ أجمعين‌ چون‌ بخواهند آن‌ معاني‌ براي‌ ما قابل‌ تفهّم‌ و ادراك‌ شود، ناچار از باب‌ تشبيه‌ معقول‌ به‌ محسوس‌ وارد شده‌ و آن‌ معاني‌ عاليه‌ و دقائق‌ سنيّه‌ را در لباس‌ محسوسات‌ درآورده‌ و در قالب‌ آنها ريخته‌ و قالب‌گيري‌ مي‌كنند.

مثلاً در عالم‌ رؤيا و خواب‌، انسان‌ خواب‌ مي‌بيند كه‌ دارد به‌ او رزق‌ معنوي‌ ميرسد؛ ولي‌ چون‌ آن‌ رزق‌ پاك‌ و طاهر كه‌ در عالم‌ بيداري‌ براي‌ او مفيد است‌ و بسيار سهل‌ التّناول‌ است‌ و همۀ افراد از زن‌ و مرد و پير و جوان‌ و صغير و كبير و سالم‌ و مريض‌ از آن‌ استفاده‌ مي‌كنند شير است‌، در عالم‌ رؤيا آن‌ روزي‌ معنوي‌ روحاني‌ را به‌ صورت‌ شير مي‌بيند و چنين‌ براي‌ او مصوّر ميگردد كه‌ شير ميخورد.

چون‌ نزد معبّر ميرود و ميگويد: من‌ خواب‌ ديده‌ام‌ كه‌ شير ميخورم‌، و از تعبيرش‌ استعلام‌ ميكند، معبّر به‌ او ميگويد: به‌ تو روزي‌ معنوي‌ و روحاني‌ ميرسد.

اين‌ از باب‌ آشنا بودن‌ ذهن‌ معبّر است‌ به‌ روابط‌ غذاي‌ معنوي‌ و روحاني‌ با غذاي‌ مادّي‌ لطيف‌، و ادراك‌ حالات‌ خواب‌ بيننده‌ و كيفيّت‌ تداعي‌ معاني‌ در نفس‌ او.

چون‌ ذهن‌ خواب‌ بيننده‌ به‌ علّت‌ انس‌ و الفت‌ با عالم‌ مادّه‌ از ادراك‌ حقائق‌ مجرّده‌ محروم‌ شده‌ است‌، و هر غذاي‌ لطيف‌ و بي‌ضرر و مفيدي‌ را در قالب‌ شير و مفهوم‌ آن‌ تصوّر مي‌نموده‌ است‌، لذا در عالم‌ خواب‌ آن‌ غذاي‌ معنوي‌ به‌ صورت‌ شير مجسّم‌ و ممثّل‌ و مصوّر خواهد شد، وگرنه‌ در عالم‌ برزخ‌ شير مادّي‌ نيست‌.

يا انسان‌ در رؤيا مي‌بيند كه‌ در دريائي‌ شنا ميكند، چون‌ به‌ معبّر رجوع‌ ميكند معبّر ميگويد: در علوم‌ پاك‌ وارد خواهي‌ شد و از آن‌ استفاده‌ خواهي‌ نمود. چون‌ علم‌ بدون‌ غشّ و بدون‌ جهل‌ در دنيا به‌ صورت‌ آب‌ زلال‌ بدون‌ گرد و غبار و بدون‌ لِرد و گل‌ و لاي‌ ممثّل‌ ميشود؛ اين‌ از باب‌ تنزّل‌ معقول‌ به‌ محسوس‌ است‌.

موارد تشبيه‌ معقول‌ به‌ محسوس‌ در آيات‌ و روايات‌ بسيار است‌

در آيات‌ قرآن‌ مجيد از اين‌ قبيل‌ مسائل‌ بسيار داريم‌:

الرَّحْمَـٰنُ عَلَي‌ الْعَرْشِ اسْتَوَي‌'. [92]

«خداوند بر روي‌ اريكه‌ و تخت‌ قرار گرفت‌.»

وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضَ. [93]

«كرسي‌ و تخت‌ خدا تمام‌ آسمانها و زمين‌ را فرا گرفته‌ است‌.»

آيا خداوند جسم‌ است‌ و بدني‌ محسوس‌ دارد كه‌ محتاج‌ است‌ بر روي‌ كرسي‌ و تخت‌ بنشيند؟ تخت‌ سلطنت‌ دارد كه‌ بر فراز آن‌ رود و امر و نهي‌ كند؟

خداوند جسم‌ نيست‌، و حدّ ندارد. ابتداء و انتهاء ندارد. مكانيّ و زمانيّ نيست‌. بسيط‌ و مجرّد و محض‌ الوجود و وجود محض‌ بدون‌ كمّيّت‌ و كيفيّت‌ به‌ هر عنوان‌ است‌. تمام‌ آسمانها و زمين‌ در حضور اوست‌، و در مُشت‌ او و در تحت‌ قدرت‌ او؛ وَ السَّمَـاوَات مَطْوِيَّـٰتُ بِيَمِينِهِ. [94]

«آسمانها پيچيده‌ در دست‌ جلال‌ و عظمت‌ او هستند.»

امّا در اين‌ عالم‌ طبع‌ و سراي‌ اعتباريّات‌، چون‌ پادشاهي‌ بخواهد امر و نهي‌ كند، حكم‌ دهد و فرمان‌ دهد، در جائي‌ ميرود كه‌ مظهر قدرت‌ اوست‌، بر تخت‌ مي‌نشيند، بر تختي‌ كه‌ با جواهرات‌ ـ كه‌ نمايشگر تعيّن‌ و اعتبار اوست‌ ـ زينت‌ شده‌ مي‌نشيند و از فراز اين‌ تخت‌ فرمان‌ ميدهد و حكم‌ صادر ميكند، در حاليكه‌ تمام‌ اجزاء دولت‌ و افسران‌ در دو طرف‌، صفّ كشيده‌ و آمادۀ انجام‌ فرمان‌ او هستند؛ از باب‌ تشبيه‌ معقول‌ به‌ محسوس‌، فرمان‌ و امر و نهي‌ و احكام‌ صادره‌ از حضرت‌ ذوالجلال‌ نيز به‌ همين‌ مضامين‌ و با همين‌ الفاظي‌ كه‌ نمايندۀ اين‌ معاني‌ هستند براي‌ ما بيان‌ شده‌ است‌.

امّا تخت‌ و كرسي‌ خدا جسم‌ نيست‌، و جهت‌ ندارد؛ و خداوند جسم‌ نيست‌ كه‌ بر آن‌ محلّ قرار گيرد. كرسي‌ خداوند محيط‌ بر تمام‌ آسمان‌ و زمين‌ است‌، و عرش‌ خداوند محيط‌ بر كاخ‌ وجود و تمام‌ عالم‌ امكان‌ و همگيِ مخلوقات‌ و بلكه‌ اسماء و صفات‌ اوست‌؛ يعني‌ با اراده‌ و اختيار و مشيّت‌ مطلقۀ خود، بر تمامي‌ آنها مسيطر و مهيمن‌ و مسلّط‌ گشته‌ و بر تمام‌ كاخ‌ آفرينش‌ سيطره‌ دارد و حكم‌ ميكند، و يگانه‌ حاكم‌ و پادشاه‌ عالم‌ وجود است‌.

تمام‌ موجودات‌ عالم‌ طبع‌ زير كرسي‌ خداست‌ كه‌ ملكوت‌ أسفل‌ است‌، و همه‌ در تحت‌ عرش‌ خداست‌ كه‌ ملكوت‌ أعلي‌ است‌.

پس‌ عرش‌ خدا يعني‌ مشيّت‌ و قدرت‌ خدا، و كرسي‌ خدا يعني‌ تمام‌ موجوداتي‌ كه‌ در تحت‌ آن‌ قدرت‌ و مشيّت‌ قاهره‌ ظهور پيدا كرده‌ و به‌ لباس‌ وجود ملبّس‌ شده‌اند.

وَ جَآءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا. [95]

«در روز بازپسين‌ پروردگار تو مي‌آيد، و فرشتگان‌ نيز صفّ در صفّ با صفوف‌ مرتّب‌ و منظّم‌ مي‌آيند.»

اگر كسي‌ از اين‌ آيۀ مباركه‌ چنين‌ بپندارد كه‌ آمدن‌ پروردگار مانند آمدن‌ حُكّام‌ و سلاطين‌ است‌ كه‌ در روز بُروز قدرت‌، با طنطنه‌ و طمطراق‌ مي‌آيند، و افسران‌ و سربازان‌ نيز با هيئتي‌ مخصوص‌ در دو طرف‌ صفّ مي‌كشند؛ اين‌ مسلّماً پنداري‌ غلط‌ و دور از حقيقت‌ است‌.

بلكه‌ چون‌ عظمت‌ و جلال‌ شاهان‌ در عالم‌ اعتبار بدين‌ كيفيّت‌ آمدن‌ و اظهار جلال‌ و قدرت‌ نمودن‌ است‌، قدرت‌ و عظمت‌ پروردگار جلّ شأنُه‌ و علا قدرُه‌ در روز قيامت‌ بدين‌ صورت‌ براي‌ ما تشبيه‌ شده‌ است‌، از باب‌ تشبيه‌ معقول‌ به‌ محسوس‌؛ و الاّ ورود ملائكه‌ ورود مادّي‌ نيست‌، و آنان‌ در جهت‌ مادّي‌ و مكان‌ مادّي‌ نيستند؛ فرشتگان‌ موجودات‌ مقرّبي‌ هستند كه‌ تمام‌ عوالم‌ را فرا گرفته‌اند. [96]

صفّ در صفّ بودن‌ آنها قدرت‌ در پشت‌ قدرت‌، و علم‌ در پشت‌ علم‌، و حيات‌ در پشت‌ حيات‌ است‌. و آمدن‌ فرشتگان‌ با پاي‌ مادّي‌ نيست‌، بلكه‌ نزديك‌ شدن‌ تدريجي‌ و ظهور نمودن‌ است‌. آمدن‌ پروردگار با جسم‌ و هيكل‌ نيست‌، و خدا پا ندارد؛ آمدن‌ خداوند ظهور تجلّيات‌ جمال‌ و جلال‌ اوست‌ كه‌ در قيامت‌ چون‌ به‌ تدريج‌ صورت‌ ميگيرد و لقاي‌ حضرت‌ احديّتش‌ به‌ وقوع‌ مي‌پيوندد، از آن‌ به‌ «آمدن‌» كه‌ در لغت‌ عرب‌ «مَجي‌ء» است‌ تعبير شده‌ است‌.

باري‌، از اين‌ نوع‌ تعبيرات‌ در كتاب‌ خدا و بيانات‌ رسول‌ الله‌ و ائمّۀ طاهرين‌ صلوات‌ الله‌ عليهم‌ أجمعين‌ بسيار زياد است‌.

و بنابر آنكه‌ الفاظ‌ براي‌ معاني‌ عامّه‌ و كلّيّه‌ وضع‌ شده‌ باشند كما هو الحقُّ المُحقّقُ في‌ محلّه‌، اين‌ مطلب‌ مسلّم‌ و جاي‌ ترديد نيست‌، و براي‌ رساندن‌ و فهماندن‌ معاني‌ نيز احتياج‌ به‌ تشبيهات‌ و استعارات‌ و كنايات‌ نداريم‌، بلكه‌ خود الفاظ‌ به‌ خودي‌ خود متكفّل‌ ايفاء اين‌ معاني‌ هستند.

و آنچه‌ اين‌ إشكال‌ را حلّ ميكند، و اين‌ معمّا را مي‌گشايد، روايتي‌ است‌ كه‌ از حضرت‌ رسول‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ وارد شده‌ است‌ مبنيّ بر اينكه‌ پيغمبران‌ پيوسته‌ با مردم‌ به‌ ميزان‌ عقل‌ها و ادراكاتشان‌ گفتگو دارند.

[92] ـ آيۀ 5، از سورۀ 20: طه‌

[93] ـ قسمتي‌ از آيۀ 255، از سورۀ 2: البقرة‌

[94] ـ قسمتي‌ از آيۀ 67، از سورۀ 39: الزّمر

[95] ـ آيۀ 22، از سورۀ 89: الفجر

[96] ـ مراد از مادّي‌ نبودن‌ ملائكه‌ اينستكه‌ اصل‌ خلقت‌ آنها از زمين‌ نيست‌، و همچون‌ انسان‌ كه‌ آفرينش‌ او از خاك‌ است‌ و همچون‌ جنّ كه‌ آفرينش‌ او از آتش‌ و دود و گاز است‌ نمي‌باشند؛ نه‌ آنكه‌ آنان‌ از آثار و خواصّ مادّه‌ چون‌ كمّ و كيف‌ بهرمند نمي‌شوند، و گرنه‌ تلبّس‌ فرشتگان‌ به‌ لباس‌ صورت‌ و تشكّل‌ آنها به‌ أشكال‌ مختلف‌ جاي‌ ترديد نيست‌.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 17:51  توسط بنی فاطمه  | 

قال‌ اللهُ الحكيمُ في‌ كتابِه‌ الكريم‌:

وَ يَوْمَ يُنفَخُ فِي‌ الصُّورِ فَفَزِعَ مَن‌ فِي‌ السَّمَـٰوَ'تِ وَ مَن‌ فِي‌ الارْضِ إِلَّا مَن‌ شَآءَ اللَهُ وَ كُلٌّ أَتَوْهُ دَ'خِرِينَ * وَ تَرَي‌ الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَهِ الَّذِي‌ٓ أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ و خَبِيرُ بِمَا تَفْعَلُونَ * مَن‌ جَآءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ و خَيْرٌ مِنهَا وَ هُم‌ مِن‌ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ ءَامِنُونَ* وَ مَن‌ جَآءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي‌ النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ. (آيات‌ 87 تا 90، از سورۀ نمل‌: بيست‌ و هفتمين‌ سوره‌ از قرآن‌ كريم‌)

«و در روزي‌ كه‌ در صور دميده‌ شود، تمام‌ كسانيكه‌ در آسمانها و كسانيكه‌ در زمين‌ هستند به‌ فزع‌ و هراس‌ و ترس‌ مي‌افتند، مگر افرادي‌ را كه‌ خداوند بخواهد. و همه‌ با حال‌ ذلّت‌ و انكسار بر خداوند وارد ميشوند.

و در آن‌ حال‌ مي‌بيني‌ كه‌ كوهها جامدند، و چنين‌ گمان‌ ميكني‌ كه‌ آرام‌ و بدون‌ حركت‌ در جاي‌ خود ايستاده‌اند، ولي‌ چنين‌ نيست‌ و آنها مانند ابرهاي‌ سريع‌السّير در گردش‌ و حركت‌ هستند. و اين‌ صنع‌ و حكمت‌ خداست‌ كه‌ هر موجودي‌ را متقن‌ و مستحكم‌ نموده‌ و بر اساسي‌ راستين‌ و استوار قرار داده‌ است‌، و حقّاً كه‌ پروردگار به‌ آنچه‌ شما بجا مي‌آوريد خبير و داناست‌.

هر كس‌ كار پسنديده‌ و نيكوئي‌ انجام‌ دهد آن‌ عمل‌ از او مقبول‌ و مورد پسند واختيار بوده‌ و در پاداش‌، از آن‌ كردار بهتر و والاتر به‌ او داده‌ خواهد شد؛ و اين‌ گروه‌ از فزع‌ و هراس‌ آن‌ روز ايمن‌ خواهند بود.

كسانيكه‌ كار زشت‌ و نكوهيده‌اي‌ انجام‌ دهند، با چهره‌ و سيماي‌ خود به‌ رو در آتش‌ مي‌افتند و چنين‌ خطاب‌ به‌ آنها ميشود كه‌: اين‌ جزا و پاداش‌ مگر غير از كردار و افعالي‌ است‌ كه‌ خود شما در دنيا انجام‌ ميداده‌ايد؟»

اين‌ آيۀ مباركه‌ به‌ آيۀ نفخِ فَزَع‌ معروف‌ است‌؛ يعني‌ بواسطۀ دميده‌ شدن‌ در صور، تمام‌ افرادي‌ كه‌ در آسمانها و در زمين‌ هستند در خوف‌ و هراس‌ و خشيت‌ و ترس‌ مي‌افتند.

در سورۀ زُمر داريم‌:

وَ نُفِخَ فِي‌ الصُّورِ فَصَعِقَ مَن‌ فِي‌ السَّمَـٰوَ'تِ وَ مَن‌ فِي‌ الارْضِ إِلَّا مَن‌ شَآءَ اللَهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَي‌' فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنظُرُونَ * وَ أَشْرَقَتِ الارْضُ بِنُورِ رَبِّهَا وَ وُضِعَ الْكِتَـٰبُ وَ جِاي‌ٓءَ بِالنَّبِيِّـــنَ وَ الشُّهَدَآءِ وَ قُضِيَ بَيْنَهُم‌ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لَا يُظْلَمُونَ. [86]

«و در صور دميده‌ ميشود و تمام‌ كسانيكه‌ در آسمانها و در زمين‌ هستند هلاك‌ ميشوند مگر افرادي‌ را كه‌ خداوند بخواهد. پس‌ بار ديگر در صور دميده‌ ميشود، در اين‌ هنگام‌ تمام‌ موجوداتِ هلاك‌ شده‌ زنده‌ ميشوند و به‌ حال‌ قيام‌ و وقوف‌ در آمده‌، در انتظار امر پروردگار هستند.

در آن‌ وقت‌ زمين‌ به‌ نور پروردگار خود روشن‌ ميشود، و كتاب‌ و نامۀ عمل‌ حاضر و قرار داده‌ ميشود، و پيغمبران‌ و گواهان‌ را براي‌ أداي‌ شهادت‌ مي‌آورند، و در ميان‌ آنها به‌ حقّ قضاوت‌ و داوري‌ خواهد شد، و ايشان‌ مورد ظلم‌ و ستم‌ واقع‌ نمي‌شوند.»

اين‌ آيۀ مباركه‌ به‌ آيۀ نفخِ صَعْق‌ معروف‌ است‌. صورِ صعق‌ يعني‌ در بوقي‌ دميده‌ ميشود كه‌ بدان‌ جهت‌ همه‌ هلاك‌ ميگردند، چون‌ صعق‌ به‌ معناي‌ هلاكت‌ است‌.

ولي‌ از اين‌ آيۀ اخيره‌ استفاده‌ ميشود كه‌ دو صور داريم‌، يعني‌ به‌ دو گونه‌ نفخ‌، در آن‌ دميده‌ ميشود:

يك‌ نفخي‌ كه‌ تمام‌ زندگان‌ آسمانها و زمين‌ بواسطۀ آن‌ نفخ‌ و دميدن‌ مي‌ميرند. دوّم‌ نفخي‌ كه‌ تمام‌ مردگان‌ آسمانها و زمين‌ بواسطة‌ آن‌ پس‌ از مردن‌ زنده‌ ميشوند.

چون‌ ميفرمايد: ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَي‌'، پس‌ از نفخ‌ اوّل‌ نفخ‌ ديگري‌ در صور به‌ وجود مي‌آيد.

[86] ـ آيۀ 68 و 69، از سورۀ 39: الزّمر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 17:42  توسط بنی فاطمه  | 

هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا ٓ أَن‌ تَأْتِيَهُمُ الْمَلَائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ ءَايَـٰتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِي‌ بَعْضُ ءَايَـٰتِ رَبِّكَ لَا يَنفَعُ نَفْسًا إِيمَـٰنُهَا لَمْ تَكُنْ ءَامَنَتْ مِن‌ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي‌ٓ إِيمَـٰنِهَا خَيْرًا قُلِ انتَظِرُوٓا إِنَّا مُنتَظِرُونَ. [37]

«چرا اين‌ مردم‌ ايمان‌ نمي‌آورند و منتظرند كه‌ فرشتگان‌ آسماني‌ بسوي‌ آنان‌ فرود آيد، و يا آنكه‌ پروردگار تو بسوي‌ آنان‌ بيايد، و يا پاره‌اي‌ از آيات‌ پروردگار تو بسوي‌ آنها بيايد و مشاهدۀ اين‌ غرائب‌ را بنمايند؟

در روزي‌ كه‌ برخي‌ از آيات‌ پروردگار تو بيايد و بر مردم‌ ظهور كند، در آن‌ وقت‌ كه‌ به‌ علّت‌ مشاهدۀ آن‌ آيات‌ خود را مضطرّ و مجبور به‌ ايمان‌ و اذعان‌ و اعتراف‌ مينگرند؛ در آن‌ روز، براي‌ نفوسي‌ كه‌ سابقاً ايمان‌ نياورده‌اند و يا ايمان‌ آورده‌ ولي‌ با ايمان‌ خود كسب‌ فضيلت‌ ننموده‌ و كار خيري‌ نكرده‌اند، ايمان‌ هيچ‌ فائده‌ و اثري‌ ندارد؛ ايمان‌ اضطراري‌ مثمر ثمر و مفيد فائده‌ نخواهد بود.

اي‌ پيامبر! به‌ اين‌ دسته‌ از مردم‌ بگو: شما به‌ انتظار آمدن‌ چنين‌ روزي‌ باشيد؛ ما هم‌ در انتظار مواعيد پروردگار و مشاهدۀ آمدن‌ چنين‌ روزي‌ كه‌ ايمان‌ براي‌ شما دردي‌ را دوا نمي‌كند هستيم‌.»

در اين‌ آيۀ شريفه‌ پيداشدن‌ آيات‌ پروردگار منحصر در اين‌ آيات‌ ظاهريّه‌ كه‌ فعلاً پيدا شده‌ است‌ از زمين‌ و آسمان‌ و باد و ابر و نزول‌ باران‌ و امثالها نيست‌؛ زيرا كه‌ اينها و مشابه‌ اينها را مردم‌ ديده‌ و مي‌بينند و ايمان‌ نمي‌آورند، بلكه‌ دنبال‌ مشاهدۀ يك‌ نوع‌ آيات‌ خاصّۀ خارق‌ عادت‌ ميروند، و در جستجوي‌ يك‌ نوع‌ عجائب‌ و غرائبي‌ هستند كه‌ آنها و امثال‌ آنها را به‌ چشم‌ نديده‌اند.

بنابراين‌، آن‌ آيات‌ يك‌ نوع‌ آيات‌ استثنائي‌ است‌ كه‌ قدرت‌ حضرت‌ پروردگار را در زاويه‌هاي‌ خرق‌ عادات‌ و امور غير متعارف‌ و نامأنوس‌ نشان‌ ميدهد، و ديگر در برابر ظهور چنين‌ آياتي‌، منكران‌ و كافران‌ و مشركان‌ و معاندان‌ نمي‌توانند سرپيچي‌ كنند.

ميتوان‌ اين‌ آيۀ شريفه‌ را بر نزول‌ حضرت‌ عيسي‌ علي‌ نبيّنا وآله‌ و عليه‌ السّلام‌ و طلوع‌ شمس‌ از ناحيۀ مغرب‌ و يا بعضي‌ از نشانه‌ها و علائم‌ خارق‌ العاده‌ تطبيق‌ كرد.

در سورۀ كهف‌ ميفرمايد:

قَالَ هَـٰذَا رَحْمَةٌ مِن‌ رَبِّي‌ فَإِذَا جَآءَ وَعْدُ رَبِّي‌ جَعَلَهُ و دَكَّآءَ وَ كَانَ وَعْدُ رَبِّي‌ حَقًّا * وَ تَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي‌ بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي‌ الصُّورِ فَجَمَعْنَـٰهُمْ جَمْعًا. [38]

«(ذوالقرنين‌ كه‌ سدّ را براي‌ آن‌ قوم‌ در مقابل‌ هجوم‌ و آزار يأجوج‌ و مأجوج‌ بنا كرد) بدان‌ قوم‌ چنين‌ گفت‌: بناي‌ اين‌ سدّ رحمتي‌ است‌ از جانب‌ پروردگار من‌ كه‌ به‌ من‌ عنايت‌ فرموده‌ است‌. و اين‌ سدّ پايدار و استوار خواهد بود تا زمانيكه‌ وعدۀ پروردگار من‌ راجع‌ به‌ قيام‌ قيامت‌ برسد. و چون‌ وعدۀ پروردگار من‌ در رسد آنرا خُرد و بي‌مقدار و ارزش‌ خواهد نمود؛ و البتّه‌ وعدۀ پروردگار من‌ حقّ است‌.

و ما مردم‌ را در آن‌ زمان‌ چنان‌ به‌ حال‌ خود واميگذاريم‌ كه‌ از شدّت‌ تحيّر و اضطراب‌ گوئي‌ مانند موج‌ دريا بعضي‌ به‌ روي‌ بعضي‌ دگر ميريزند. و در آن‌ هنگام‌ در صور دميده‌ خواهد شد و ما تمام‌ افراد بشر را بدون‌ استثناء در محشر گرد مي‌آوريم‌.»

و به‌ دنبال‌ آن‌ فرمايد:

وَ عَرَضْنَا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكَـٰفِرِينَ عَرْضًا * الَّذِينَ كَانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي‌ غِطَآءٍ عَن‌ ذِكْرِي‌ وَ كَانُوا لَا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعًا. [39]

«و ما در آن‌ هنگام‌ جهنّم‌ را به‌ مردمان‌ كافر عرضه‌ خواهيم‌ نمود عرضه‌ داشتن‌ هر چه‌ بيشتر و كاملتر.

و كافران‌ آن‌ گروهي‌ هستند كه‌ چشم‌هاي‌ بصيرتشان‌ در پرده‌ و پوشش‌ از ياد من‌ و ذكر من‌ فرو رفته‌ و اين‌ غطاء و پرده‌ چون‌ سدّي‌ بين‌ آنها و معارفشان‌ حائل‌ شده‌، بطوريكه‌ ابداً قدرت‌ و استطاعت‌ شنيدن‌ آيات‌ مرا ندارند، و تحمّل‌ استماع‌ حقائق‌ و مواعظ‌ را نمي‌نمايند.»

و براي‌ آنكه‌ معني‌ آيۀ شريفه‌ ـ كه‌ از علائم‌ قيامت‌ و از مَلاحِم‌ قرآن‌ شمرده‌ شده‌ است‌ ـ كاملاً مشخّص‌ گردد بايد در سه‌ موضوع‌ بحث‌ نمائيم‌: اوّل‌ ذوالقرنين‌، دوّم‌ طائفۀ يأجوج‌ و مأجوج‌، سوّم‌ سدّ.

[37] ـ آيۀ 158، از سورۀ 6: الانعام‌

[38] ـ آيات‌ 98 تا 101، از سورۀ 18: الكهف‌

[39] - همان

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 6:38  توسط بنی فاطمه  | 

مجلسي‌ گويد: ‎ در بعضي‌ از مؤلّفات‌ اصحاب‌ ديده‌ام‌ كه‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ أبو أمامة‌ باهِليّ بر معاويه‌ وارد شد. معاويه‌ مقدم‌ او را گرامي‌ داشت‌ و او را به‌ نزد خود نشاند و احترام‌ بجاي‌ آورد، و سپس‌ گفت‌ طعام‌ حاضر كردند و با دست‌ خود به‌ أبو أمامه‌ طعام‌ ميداد.

و سپس‌ از عطر با دست‌ خود به‌ سر و صورت‌ أبو أمامه‌ ماليد و امر كرد كه‌ يك‌ بدرۀ زر (كه‌ يك‌ كيسه‌ از دينار طلا باشد) به‌ او بدهند

و سپس‌ گفت‌: تو را بخدا سوگند بگو: آيا من‌ بهتر هستم‌ يا عليّ ابن‌ أبي‌ طالب‌؟

أبو أمامه‌ گفت‌: آري‌ راست‌ ميگويم‌ و در كلام‌ من‌ دروغ‌ نيست‌ و اگر مرا به‌ غير خدا هم‌ سوگند داده‌ بودي‌ باز راست‌ مي‌گفتم‌. سوگند بخدا عليّ از تو بهتر است‌ و بزرگوارتر و مكرّم‌تر و اسلامش‌ بهتر و استوارتر و قرابتش‌ با رسول‌ خدا بيشتر و شدّت‌ و صولتش‌ بر مشركان‌ بيشتر و استغنايش‌ در نزد امّت‌ بيشتر است‌.

آيا اي‌ معاويه‌ ميداني‌ علي‌ كيست‌؟

علي‌ پسر عمّ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ و شوهر دخترش‌ سيّدۀ زنهاي‌ عالميان‌ است‌. و پدر حسن‌ و حسين‌ دو سيّد و آقاي‌ جوانان‌ اهل‌ بهشت‌، و پسر برادر حمزۀ سيّد الشّهداء، و برادر جعفر ذي‌ الجناحين‌ است‌.

اي‌ معاويه‌! تو چرا خودت‌ را قياس‌ با اين‌ مسائل‌ ميكني‌ و خود را در اين‌ زمينه‌ها ميخواهي‌ قرار دهي‌.

آيا تو گمان‌ داري‌ اي‌ معاويه‌ با اين‌ الطافي‌ كه‌ به‌ من‌ نمودي‌ من‌ تو را بر عليّ مقدّم‌ ميدارم‌ و تو را اختيار ميكنم‌، و چنين‌ مي‌پنداري‌ با طعامي‌ كه‌ به‌ من‌ دادي‌ و عطائي‌ كه‌ به‌ من‌ نمودي‌ دل‌ من‌ تو را مي‌پسندد و انتخاب‌ ميكند تا آنكه‌ من‌، مؤمن‌ در اينجا حضور يافته‌ و كافر خارج‌ گردم‌؟

نفس‌ تو به‌ تو بد قِسم‌ گولي‌ زده‌ و فريبي‌ عجيب‌ داده‌، اي‌ معاويه‌.

و پس‌ از آن‌ برخاست‌ و بيرون‌ آمد. معاويه‌ كيسۀ زر را به‌ دنبال‌ او براي‌ او فرستاد.

او گفت‌: سوگند بخدا يك‌ دينارش‌ را هم‌ قبول‌ نخواهم‌ كرد..[258]

[258] ـ «بحار الانوار» طبع‌ كمپاني‌، ج‌ 9، ص‌ 643؛ و طبع‌ حروفي‌، ج‌ 42، ص‌ 179 و 180

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 21:56  توسط بنی فاطمه  | 

و دربارۀ لزوم‌ اجتناب‌ از معصيت‌، حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ چه‌ نغز و شيرين‌ سروده‌اند:

تَعْصِي‌ الإلَهَ وَ أَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ                     هَذَا لَعَمْرُكَ فِي‌ الْفِعَالِ بَدِيعُ

لَوْ كَانَ حُبُّكَ صَادِقًا لَاطَعْتَه                 إنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ يُحِبُّ مُطِيعُ [241]

«تو معصيت‌ خدا را ميكني‌ در حاليكه‌ اظهار محبّت‌ او را مي‌نمائي‌ ؛ سوگند به‌ جان‌ تو كه‌ در ميان‌ كارها اين‌ يك‌ كار تازه‌ و شنيدني‌ است‌.

اگر در محبّت‌ به‌ خدا صادق‌ باشي‌ بايد متابعت‌ و اطاعت‌ او را بنمائي‌، چون‌ شخص‌ محبّ طبعاً مطيع‌ حبيب‌ خود خواهد بود.»

[241] ـ «مناقب‌» ابن‌ شهرآشوب‌، طبع‌ حروفي‌، ج‌ 4، ص‌ 275

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 14:0  توسط بنی فاطمه  | 
به دلیل درهم‌آمیختگی احادیث صحیح و جعلی اسلامی، سه تن از بزرگان شیعه، اقدام به گردآوری و نوشتن چهار کتاب روایی کردند که به کتب اربعه معروف هستند و مؤلفان آن‌ها را محمد بن ثلاث می‌نامند؛ زیرا اسامی هر سه محمد و کنیه هر سه ابوجعفر بوده‌است. این کتاب‌ها عبارت‌اند از:
۱. الکافی: تألیف ابوجعفر محمد بن یعقوب شیخ کلینی، و ۱۶۱۹۹ حدیث دارد.
۲. من لایحضره الفقیه: تألیف ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه قمی ملقب به شیخ صدوق و ۵۹۶۳ حدیث دارد.
۳. تهذیب الاحکام: تألیف ابوجعفر محمد بن الحسن معروف به شیخ طوسی و ۱۳۵۹۰ حدیث دارد.
۴. الاستبصار: این کتاب نیز تألیف شیخ طوسی است و ۵۵۱۱ حدیث دارد.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%AA%D8%A8_%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%D9%87

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 11:4  توسط بنی فاطمه  | 

رسول‌ اكرم‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ در حديث‌ مُتّفقٌ عَليه‌ فرمايد:

مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا، وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً فَلَهُ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا. [198]

«كسي‌ كه‌ سنّت‌ نيكوئي‌ در بين‌ مردم‌ بگذارد، براي‌ اوست‌ ثواب‌ تمام‌ افرادي‌ كه‌ به‌ آن‌ سنّت‌ عمل‌ كرده‌اند، و كسي‌ كه‌ سنّت‌ ناپسندي‌ در بين‌ مردم‌ بگذارد، براي‌ اوست‌ گناه‌ تمام‌ افرادي‌ كه‌ به‌ آن‌ سنّت‌ عمل‌ كرده‌اند.»

[198] ـ اين‌ روايت‌ در كتب‌ شيعه‌ مانند «اصول‌ كافي‌» ج‌ 5، ص‌ 9 و 10؛ و «تهذيب‌» ج‌ 6، ص‌ 124؛ و «المحجّة‌ البيضآء» ج‌ 7، ص‌ 61 با اختلاف‌ در لفظ‌ روايت‌ شده‌ است‌. و نيز در «معجم‌ أحاديث‌ نبوي‌» ج‌ 2، ص‌ 552 از علماء عامّه‌ مانند ترمذي‌ و أحمد حنبل‌ و دارمي‌ و مسلم‌ و نسائي‌ و ابن‌ماجه‌ نقل‌ مي‌نمايد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 9:48  توسط بنی فاطمه  | 

قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ:

فَوَالَّذِي‌ نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ، لَوْ يَرَوْنَ مَكَانَهُ وَ يَسْمَعُونَ كَلَامَهُ لَذَهَلُوا عَنْ مَيِّتِهِمْ وَ لَبَكَوْا عَلَي‌ نُفُوسِهِمْ، حَتَّي‌ إذَا حُمِلَ الْمَيِّتُ عَلَي‌ نَعْشِهِ رَفْرَفَ رُوحُهُ فَوْقَ النَّعْشِ، وَ هُوَ يُنَادِي‌:

يَا أَهْلِي‌! وَ يَا وُلْدِي‌! لَا تَلْعَبَنَّ بِكُمُ الدُّنْيَا كَمَا لَعِبَتْ بِي‌، فَجَمَعْتُ الْمَالَ مِنْ حِلِّهِ وَ غَيْرِ حِلِّهِ، ثُمَّ خَلَّفْتُهُ لِغَيْرِي‌ فَالْمَهْنَأُ لَهُ وَالتَّبِعَةُ عَلَيَّ ؛ فَاحْذَرُوا مِثْلَ مَا حَلَّ بِي‌. [196]

«رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: سوگند به‌ آنكه‌ جان‌ محمّد در دست‌ قدرت‌ اوست‌، اگر بازماندگانِ مرده‌ موقعيّت‌ و محلّ مرده‌ را ميديدند و سخن‌ او را مي‌شنيدند، هر آينه‌ از مردۀ خود غافل‌ ميشدند و او را فراموش‌ ميكردند و بر نفس‌هاي‌ خود ميگريستند.

تا جائي‌ كه‌ چون‌ مرده‌ را بر روي‌ تابوت‌ حمل‌ مي‌كنند روحش‌ برفراز تابوت‌ گرداگرد آن‌ به‌ پرواز و گردش‌ در مي‌آيد و پيوسته‌ ندا درميدهد:

اي‌ اهل‌ من‌! اي‌ فرزندان‌ من‌! دنيا با شما بازي‌ نكند همان‌ قسمي‌ كه‌ با من‌ بازي‌ كرد ؛ مال‌ دنيا را از طريق‌ حلال‌ و غير حلال‌ جمع‌آوري‌ كردم‌ و سپس‌ همه‌ را براي‌ غير خود گذاردم‌، پس‌ عيش‌ و راحتي‌ و گوارائي‌ آن‌ مال‌ براي‌ ديگران‌ است‌ و عواقب‌ حساب‌ و تبعات‌ آن‌ براي‌ من‌ ؛ پس‌ بترسيد و حذر كنيد از مثل‌ آنچه‌ بر من‌ وارد شده‌است‌.»

[196] ـ «بحار الانوار» ج‌ 6، ص‌ 161

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 9:1  توسط بنی فاطمه  | 

در كتاب‌ «تنقيح‌ المَقال‌» مامَقاني‌ نقل‌ ميكند از حائري‌ از سيّد نعمة‌ الله‌ جزائري‌ در كتاب‌ «أنوار نعمانيّه‌» كه‌ او ميگويد: ‎ جماعتي‌ از مردمان‌ معتمد و موثّق‌ براي‌ من‌ نقل‌ كردند كه‌ چون‌ شاه‌ إسمعيل‌ بغداد را به‌ تصرّف‌ خود درآورد براي‌ زيارت‌ قبر حضرت‌ سيّد الشهداء عليه‌ السّلام‌ به‌ كربلا آمد.

و چون‌ از بعضي‌ از مردم‌ شنيده‌ بود كه‌ به‌ حرّبن‌ يزيد رياحي‌ طعن‌ ميزنند، به‌ سمت‌ قبر حرّ آمد و دستور داد قبر حرّ را نبش‌ كنند.

چون‌ قبر حرّ را نبش‌ كردند، ديدند كه‌ به‌ همان‌ هيئت‌ و كيفيّتي‌ كه‌ كشته‌ شده‌ است‌ خوابيده‌ است‌، و بر سر او دستمالي‌ ديدند كه‌ با آن‌ سر حرّ بسته‌ شده‌ بود.

شاه‌ إسمعيل‌ نورَّاللهُ مضجعه‌ چون‌ در كتب‌ سِيَر و تواريخ‌ خوانده‌ بود كه‌ در واقعۀ كربلا كه‌ سر حرّ مورد اصابت‌ قرار گرفت‌ و حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌ دستمال‌ خود را بر سر حرّ بستند و حرّ با همان‌ دستمال‌ دفن‌ شده‌ است‌، براي‌ باز كردن‌ و برداشتن‌ دستمال‌ تصميم‌ گرفت‌.

چون‌ آن‌ دستمال‌ را باز كردند خون‌ از سر حرّ جاري‌ شد بطوريكه‌ از آن‌ خون‌ قبر پُر شد.

و چون‌ دستمال‌ را بستند خون‌ باز ايستاد و چون‌ دوباره‌ باز كردند خون‌ جاري‌ شد.

و هر چه‌ كردند كه‌ بتوانند آن‌ خون‌ را به‌ غير از همان‌ دستمال‌ بندبياورند و از جريانش‌ جلوگيري‌ كنند ميسّر نشد.

و از اينجا دانستند كه‌ اين‌ قضيّه‌ موهبت‌ الهي‌ است‌ كه‌ نصيب‌ حرّ شده‌ است‌ و به‌ سبب‌ حسن‌ حال‌ حرّ و سعادتمندي‌ اوست‌ كه‌ چنين‌ كرامتي‌ براي‌ او مانده‌ است‌.

شاه‌ إسمعيل‌ دستور داد قبّه‌اي‌ بر مزار او بنا كردند و خادمي‌ را بر آن‌ گماشت‌ تا آن‌ بقعه‌ را خدمت‌ كند.[176]

اين‌ مسائل‌ همگي‌ دلالت‌ بر ارتباط‌ عالم‌ برزخ‌ با اين‌ عالم‌ دارد.

رواياتي‌ كه‌ دلالت‌ دارد بر اطّلاع‌ عالم‌ ارواح‌ از امور اين‌ عالم‌، بسيار عجيب‌ است‌.

[176] ـ «تنقيح‌ المقال‌» طبع‌ سنگي‌، جلد اوّل‌، ص‌ 260 و 261

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 7:25  توسط بنی فاطمه  | 

مانند جنازۀ شيخ‌ صدوق‌ محمّد بن‌ عليّ بن‌ حسين‌ بن‌ موسي‌بن‌ بابويه‌ قمّي‌، كه‌ از اعاظم‌ علماي‌ اسلام‌ و كم‌ نظير، و شايد در فنون‌ خود بي‌نظير باشد، و بسياري‌ از علماء او را بر شيخ‌ كليني‌ از نقطه‌ نظر احاطه‌ و دقّت‌ مقدّم‌ ميدارند ؛ از فحول‌ علماء و صاحب‌ كتاب‌ «مَن‌ لايَحضُرُه‌ الفَقيه‌» يكي‌ از كتب‌ اربعۀ شيعه‌ و قريب‌ به‌ سيصد جلد كتاب‌ ديگر است‌.

در سنۀ 381 هجريّۀ قمريّه‌ رحلت‌ مي‌كند و در ري‌ مدفون‌ ميگردد.

اين‌ مرد مقداري‌ از عمر خود را در زمان‌ غيبت‌ صغري‌ گذرانيده‌ است‌ و به‌ دعاي‌ امام‌ زمان‌ به‌ دنيا آمده‌ است‌ ؛ چون‌ پدرش‌ فرزند نداشت‌ تقاضاي‌ فرزند كرد و حضرت‌ امام‌ زمان‌ به‌ او وعدۀ دو پسر دادند يكي‌ محمّد كه‌ بزرگتر بود و ديگري‌ حسين‌ ؛ و هر دوي‌ آنها از علماء و اخيار و ابرار بودند بالاخصّ محمّد كه‌ امتياز داشت‌.

اين‌ عالِم‌ جليل‌ همين‌ ابن‌ بابويه‌اي‌ است‌ كه‌ در جنوب‌ طهران‌ در راه‌ حضرت‌ عبدالعظيم‌ حسني‌ عليه‌ السّلام‌ مدفون‌ است‌، و پس‌ از حضرت‌ عبدالعظيم‌ و امامزاده‌ حمزه‌، طهراني‌ها در پناه‌ او به‌ سر ميبرند.

سابقاً يك‌ بقعۀ مختصر و متروكي‌ داشته‌ است‌، و در زمان‌ فتحعلي‌ شاه‌ قاجار كه‌ باران‌ شدّت‌ پيدا ميكند در قبر ايشان‌ شكافي‌ پديدار ميشود و افرادي‌ كه‌ براي‌ تعمير ميروند مي‌بينند يك‌ سردابي‌ است‌ و يك‌ آدم‌ خوابيده‌ است‌ و بدن‌ سالم‌ بتمام‌ معني‌.

خبر را به‌ طهران‌ مي‌آورند و به‌ گوش‌ فتحعلي‌ شاه‌ ميرسد، و او با جماعتي‌ از علماء و اعيان‌ حركت‌ ميكند به‌ سمت‌ ابن‌ بابويه‌ ؛ و شاه‌ ميخواهد خودش‌ برود داخل‌ سرداب‌ و جنازۀ صدوق‌ را ببيند بزرگان‌ مانع‌ ميشوند و ميگويند: شما نرويد ديگران‌ بروند و براي‌ شما خبر بياورند.

فتحعلي‌ شاه‌ خودش‌ وارد نمي‌شود، يكي‌ پس‌ از ديگري‌ علماء و اعيان‌ داخل‌ ميشوند و خبر مي‌آورند و أخبار همه‌ متّفقاً اين‌ بود كه‌ يك‌ آقائي‌ خوابيده‌ است‌، كفن‌ شده‌ بوده‌ است‌ ولي‌ كفنش‌ ريخته‌ و بدنش‌ عريان‌ عريان‌، فقط‌ در روي‌ عورت‌ او به‌ شكل‌ ساتري‌ عنكبوت‌ تار تنيده‌ است‌.

و روي‌ كفنِ ريخته‌ شده‌ و پودر شده‌، يك‌ چيزي‌ است‌ مثل‌ طناب‌ پيچيده‌ دور بدنش‌ و گويا از همان‌ ريسمان‌هائي‌ است‌ كه‌ دور كفن‌ روي‌ بدن‌ مي‌پيچيده‌اند.

اين‌ بدن‌ بلند قامت‌ و بسيار خوش‌ هيكل‌ و زيباست‌، محاسنش‌ حنائي‌ است‌ و دست‌هايش‌ حنائي‌ است‌ و كف‌ پاهايش‌ حنائي‌ است‌ و به‌ ناخنش‌ زردي‌ رنگ‌ حنا موجود است‌.

اين‌ واقعه‌ در سنۀ 1238 هجريّۀ قمريّه‌ اتّفاق‌ افتاده‌ است‌ يعني‌ 158 سال‌ قبل‌، چون‌ اكنون‌ در ماه‌ رمضان‌ سنۀ 1396 هجريّه‌ ميباشيم‌.

فتحعلي‌ شاه‌ دستور ميدهد آن‌ سوراخ‌ را بگيرند، و اين‌ قبّه‌ و بارگاه‌ فعلي‌ را بر مزار او بنا ميكند.

اين‌ مطالب‌ را ما در اينجا از «روضاتُ الجنّات‌» خونساري‌ و «تنقيحُ المَقال‌» مامَقاني‌ و «قصص‌ العلمآء» تنكابني‌ و «فوآئد الرّضويّة‌» قمّي‌ نقل‌ كرديم‌.

آقا سيّد محمّد باقر خونساري‌ در «روضات‌» مي‌نويسد: بعضي‌ از افرادي‌ كه‌ خودشان‌ در معيّت‌ فتحعلي‌ شاه‌ رفته‌ بودند، به‌ اصفهان‌ آمده‌ و براي‌ بعضي‌ از اساتيد ما قضيّه‌ را شرح‌ دادند.

و شيخ‌ عبدالله‌ مامقاني‌ در «تنقيح‌» مي‌نويسد: مرحوم‌ آقا سيّد إبراهيم‌ لواساني‌ كه‌ ساكن‌ طهران‌ بود و خودش‌ داستان‌ را عياناً مشاهده‌ نموده‌ بود، در چهل‌ سال‌ پيش‌ براي‌ من‌ نقل‌ كرد كه‌ من‌ خودم‌ ديده‌ام‌. و مامقاني‌ ميگويد: اين‌ قضيّه‌ در نزد من‌ جاي‌ ترديدنيست.

از زمان‌ شيخ‌ صدوق‌ تا حال‌ 1015 سال‌ است‌ و تا زمان‌ كشف‌ اين‌ واقعه‌ 857 سال‌ ميگذرد.

براي‌ اين‌ قضيّه‌ جز ارتباط‌ عالم‌ برزخ‌ با بدن‌ مقبور در زمين‌، چه‌ محمل‌ ديگري‌ مي‌توان‌ يافت‌؟

آقاي‌ دكتر در كتابش‌ مي‌نويسد: اينكه‌ ميگويند بدن‌ صدوق‌‌تر و تازه‌ است‌، براي‌ آن‌ است‌ كه‌ رياضت‌ مي‌كشيد ؛ افرادي‌ هم‌ كه‌ چربي‌ نخورند و گوشت‌ نخورند بدن‌هاي‌ آنها خشك‌ ميشود، و اگر در محفظه‌اي‌ قرار دهند كه‌ با هوا و رطوبت‌ تماس‌ نداشته‌ باشد ممكن‌ است‌ كه‌ چند صباحي‌ بدن‌ بماند.

آقا جان‌ بيا ايمان‌ بياور به‌ خدا و عالم‌ غيب‌!

صدوق‌ اهل‌ گوشت‌ و چربي‌ خوردن‌ هم‌ بود، رياضت‌ هم‌ نمي‌كشيد و چاق‌ هم‌ بود، قريب‌ هزارسال‌ است‌ كه‌ مرده‌، بدن‌‌تر و تازه‌ است‌، زير زمين‌ مرطوب‌ هم‌ هست‌.

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ. [175]

عجيب‌ مرض‌ مهلكي‌ است‌ غرب‌زدگي‌ بلكه‌ غرب‌ پرستي‌، اين‌ آقايان‌ غرب‌زده‌ تمام‌ اصول‌ عالم‌ غيب‌ را ميخواهند با فرمول‌ توجيه‌ كنند و در چهارچوبۀ علوم‌ تجربي‌ زنداني‌ نمايند ؛ زهي‌ جهالت‌.

[175] ـ صدر آيۀ 3، از سورۀ 2: البقرة‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 7:5  توسط بنی فاطمه  | 
 و سير ترقّي‌ و تكامل‌ انسان‌ از مراتب‌ مادّي‌ بسوي‌ مراتب‌ معنوي‌ و روحاني‌ است‌ ؛ و بنا بر حركت‌ جوهريّه‌ كه‌ جوهر در ذات‌ و كينونت‌ خود متحرّك‌ است‌، موجودات‌ مادّيّه‌ از نفس‌ استعدادِ هيولانيِ خود، در خود، حركت‌ نموده‌ و پس‌ از خلع‌ و لبس‌هاي‌ عديده‌ به‌ مرحلۀ تجرّد ميرسند.

أبوعليّ سينا و قدماء از فلاسفۀ الهيّيّن‌ معتقد بودند كه‌ نفس‌ در ازل‌ خلق‌ شده‌ است‌ و براي‌ انجام‌ افعال‌ خود به‌ بدن‌ تعلّق‌ ميگيرد و در حقيقت‌، بدن‌ آلتي‌ است‌ براي‌ كارهاي‌ نفس‌.

ولي‌ صدرالمتألّهين‌ با اثبات‌ حركت‌ جوهريّه‌، اثبات‌ كرد كه‌: نفس‌ در اصل‌ پيدايش‌ و تكوّن‌ خود و در اصل‌ ماهيّت‌ وجودي‌ خود نياز به‌ بدن‌ دارد و اصولاً با بدن‌ تحقّق‌ مي‌يابد، و انسان‌ عبارت‌ است‌ از يك‌ موجود تدريجي‌ كه‌ اوّلش‌ مادّه‌ و آخرش‌ عقل‌ است‌ ؛ نفس‌ آدمي‌ از نطفه‌ كه‌ يك‌ تك‌ سلّول‌ است‌ شروع‌ شده‌ و پس‌ از تكوّن‌ و عبور از مراحل‌ حسّ و خيال‌ و وهم‌ به‌ مرتبۀ عقل‌ ميرسد و مجرّد ميگردد و پيوسته‌ باقي‌ مي‌ماند.

نفس‌ انسان‌ مانند پروانه‌ كه‌ در پيله‌ است‌ و مانند جنين‌ كه‌ در رحم‌ است‌ و مانند مغز بادام‌ و مغز گردو كه‌ در بدوِ تكوّن‌ آميخته‌ با پوست‌ مي‌باشد، بوده‌ و با بدن‌ تكوّن‌ و تحقّق‌ مي‌پذيرد و سپس‌ در سير تكاملي‌ خود حركت‌ ميكند و مدّتي‌ با بدن‌ بوده‌ و پس‌ از آن‌، بواسطۀ استكمال‌ جوهري‌، قائم‌ به‌ خود ميگردد و از بدن‌ مستغني‌ ميشود، و مانند روغن‌ بادام‌ و گردو جدا ميشود، و يا همچون‌ پروانه‌ كه‌ از پيله‌ خارج‌ شود و يا حيواني‌ كه‌ پوست‌ عوض‌ كند، بدن‌ را خَلع‌ ميكند و بدون‌ مادّه‌ يعني‌ بدون‌ بدن‌ زندگي‌ ميكند و مجرّد ميشود.

چون‌ خود صدرالمتألّهين‌هم‌ كه‌ از اعاظم‌ فلاسفۀ الهيّون‌ است‌، قائل‌ به‌ سيطره‌ و هيمنۀ عالم‌ ملكوت‌ بر عالم‌ مُلك‌ است‌، و بر اين‌ مبني‌ است‌ كه‌ هر ذرّۀ اين‌ عالم‌ در تحت‌ قواي‌ معنويّه‌ و روحانيّه‌ اداره‌ ميشود.

و حتّي‌ همان‌ سلالۀ خاك‌ و گِل‌ كه‌ مبدأ آفرينش‌ انسان‌ است‌، به‌ اراده‌ و اختيار موجودات‌ مثاليّه‌ و نفسيّه‌ و تجرّديّه‌ از اسماء عُليا و صفاتِ حُسناي‌ الهي‌ مي‌باشد.

دربارۀ نفس‌، صدرالمتألّهين‌ قائل‌ است‌ كه‌ مبدأش‌، جسماني‌ است‌ و نهايتش‌ روحاني‌ كه‌: النَّفْسُ جِسْمانيَّةُ الْحُدوثِ، روحانيَّةُ الْبَقآءِ. [106]

[106] ـ اين‌ معني‌ را صدرالمتألّهين‌ قدّس‌ اللهُ سرَّه‌ به‌ مرحلۀ اثبات‌ رسانيده‌ است‌، و از نقطه‌ نظر حركت‌ جوهريّه‌ ـ كه‌ آن‌ هم‌ امر مُبرهني‌ است‌ ـ پايه‌گذاري‌ شده‌ است‌، و آيات‌ و روايات‌ با دقّت‌ و لطافت‌ چشمگيري‌ اين‌ معني‌ را ميرسانند . قرآن‌ كريم‌ دربارۀ انسان‌ دارد:

وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَـٰنَ مِن‌ سُلَـٰلَةٍ مِن‌ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَـٰهُ نُطْفَةً فِي‌ قَرَارٍ مَكِينٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَـٰمًا فَكَسَوْنَا الْعِظَـٰمَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَـٰهُ خَلْقًا ءَاخَرَ فَتَبَارَكَ اللَهُ أَحْسَنُ الْخَـٰلِقِينَ . (آيات‌ 12 تا 14، از سورۀ 23: المؤمنون‌)

در اين‌ آيات‌ سير ترقّي‌ و تكامل‌ انسان‌ را از مراحل‌ اوّليّه‌ به‌ نحو تغيير و تبديل‌ بيان‌ ميكند كه‌: ما اوّل‌ انسان‌ را از شيرۀ خاك‌ و گل‌ خلق‌ كرديم‌ و پس‌ از آن‌، آن‌ جوهره‌ را در محلّ مستقرّي‌ كه‌ رحِم‌ مادر است‌ بصورت‌ نطفه‌ قرار داديم‌ و پس‌از آن‌ همان‌ نطفه‌ را عَلَقه‌ كرديم‌ و علقه‌ را مُضغه‌ آفريديم‌ و مضغه‌ را استخوان‌ آفريديم‌ و روي‌ استخوان‌ گوشت‌ پوشانيديم‌ و سپس‌ همان‌ موجود را خلق‌ ديگري‌ كرديم‌ .

در اين‌ آيات‌ اوّلاً ميفرمايد كه‌ مبدأ اوّليّۀ انسان‌ از جوهرۀ گل‌ است‌ . و ثانياً مراتب‌ تغيير و تبديل‌ تكاملي‌ آنرا بيان‌ ميفرمايد كه‌ نطفه‌ صورت‌ خود را از دست‌ داد و همان‌ علقه‌ شد، و علقه‌ صورت‌ خود را از دست‌ داد و همان‌ مضغه‌ شد، و مضغه‌ صورت‌ خود را از دست‌ داد و استخوان‌ شد . و ثالثاً نوبت‌ كه‌ به‌ دميدن‌ روح‌ ميرسد ميفرمايد: ثُمَّ أَنشَأْنَـٰهُ پس‌ از آن‌ ما همان‌ استخوان‌ پوشيده‌ شدۀ به‌ گوشت‌ را خلق‌ ديگري‌ كرديم‌؛ يعني‌ به‌ تجرّد نفساني‌ درآورديم‌ و موجود زنده‌ و شاعر و عالِمي‌ درآورديم‌ كه‌ صاحب‌ نفس‌ ناطقه‌ شد، و حقّاً جا دارد كه‌ در اينجا خود را بستايد و به‌ تَبَارَكَ اللَهُ أَحْسَنُ الْخَـٰلِقِينَ تمجيد فرمايد .

و چه‌ خوب‌ عارف‌ رومي‌ جلال‌ الدّين‌ در مثنوي‌ بيان‌ نموده‌ است‌:

از جمادي‌ مُردم‌ و نامي‌ شدم‌                         وز نمَا مُردم‌ بحيوان‌ سر زدم‌

مُردم‌ از حيواني‌ و آدم‌ شدم                 ‌ پس‌ چه‌ ترسم‌ كي‌ ز مردن‌ كم‌ شدم‌

حَملۀ ديگر بميرم‌ از بشر                                     تا بر آرم‌ از ملائك‌ بال‌ و پر

وز مَلك‌ هم‌ بايدم‌ جَستن‌ ز جو                             كُلُّ شَيْءٍ هالِك‌ الاّ وَجْهَهُ

بار ديگر از ملك‌ قربان‌ شوم‌                             آنچه‌ اندر وَهم‌ نايد آن‌ شوم‌

پس‌ عدم‌ گردم‌ عدم‌ چون‌ ارغنون                        ‌ گويدم‌ كِإنّا إلَيْهِ راجِعون‌

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 20:15  توسط بنی فاطمه  | 
من، ابوالبشر، با تعجب به او، اب الاجنه،
نگاه می‌کردم و او می‌گفت: پروردگارا!
مرا از سجده بر آدم معاف کن، در عوض
آنچنان تو را پرستش و عبادت می‌کنم که هیچ
فرشته و پیامبری مثل آن‌را به‌جا
نیاورده باشد.
خداوند در پاسخ‌اش گفت: من نیازمند نیایش
و عبادت تو نیستم بلکه می‌خواستم با
اطاعت از امر من، خودت را از مواهب روحانی
بهره‌مند کنی ولی تو سر باز زدی و
خشمم را خریدی، اکنون از این‌جا بیرون
برو که تو رانده شده از درگاه من هستی و
دیگر این‌جا، جایی نداری؛ لعنت من، تا
روز قیامت بر تو باد.
شیطان با نارحتی، نگاه پر خشمش را به من
دوخت. سپس رو برگرداند و گفت: خداوندا!
تو عادلی و ستم نمی‌کنی، پس پاداش آن همه
عبادت و اطاعت و عمل چندین ساله‌ام چه
می‌شود؟
خداوند فرمود: برای پاداش کارهای نیکت، هر
چه در دنیا می‌خواهی، درخواست کن!
ـ پروردگارا! می‌خواهم تا روز قیامت زنده
بمانم و بر سر راه راستت بنشینم تا
آدمیان را گمراه کنم.
خداوند خواسته او را تا روز موعود پذیرفت،
و او با نیشخندش، نگاهی به من انداخت
و سپس ادامه داد: تسلط بر آدم مثل گردش خون
در رگ‌هایش باشد… و خدا دوباره
پذیرفت و او باز هم ادامه داد:
ـ خدایا! در مقابل هر فرزندی که به آدم
می‌دهی، دو فرزند هم به من بده، به
گونه‌ای که من فرزندان آدم را ببینم، ولی
آنها من و فرزندانم را نبینند، تا در
چهره‌های رنگارنگی بر آن‌ها جلوه و
تظاهر کنیم.
خداوند فرمود: سینه آنها را جایگاه جولان
وسوسه‌های تو قرار دادم!
شیطان با شنیدن این حرف، با خوشحالی گفت:
همین مقدار برای من کافی است، و با
بغض و کینه نگاهی به من کرد و با صدایی که
نفرت از آن می‌بارید رو به خدا
گفت: خداوندا!
به عزت و جلالت سوگند که همه فرزندان آدم
را گمراه می‌کنم، مگر بندگان خاص تو
را. آن‌چنان فریبشان می‌دهم که در گناه و
فساد غرق شده، کافر و بی‌دین از دنیا
بروند.
با شنیدن حرف‌های شیطان که بر گمراهی و
نابودی من و فرزندانم، قسم یاد می‌کرد
اضطراب و نگرانی تمام وجودم را فرا گرفته
بود، به شِکوه گفتم: «پروردگارا!
شیطان را بر فرزندان من مسلط کردی و او را
همانند خون، در رگ‌های بدن آنها قرار
دادی. هر چه خواست، دادی. هر چه گفت،
پذیرفتی! پس من و فرزندانم چه؟ به ما در
برابر خواسته‌های او چه می‌دهی»؟*
**خدا گفت: «در برابر هر معصیت و سرپیچی
فرزندانت یک کیفر است، اما در مقابل هر
کار نیک و پسندیده‌شان ده برابر پاداش
می‌گیرند».***

ـ گفتم‌: «خدایا بیش‌تر بده!»

ـ توبه و بازگشت آنها را تا رسیدن روح به
گلو و خارج شدن جان از بدن پذیرفتم».
ـ خدایا باز هم بیش‌تر!
ـ هر کس را بخواهم می‌آمرزم و مورد عفو و
بخشش خودم قرار می‌دهم، و از هیچ چیزی
در این‌باره باکی ندارم.

با خوشحالی گفتم: «خدایا! همین مقدار برای
من و فرزندانم کافی است».


منبع: قصه‌های شیطان، ج۲، ص۱۹۶٫

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 21:23  توسط بنی فاطمه  | 

حضرت‌ إمام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ از قول رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرموده‌ است‌:

رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي‌ تِسْعَةٌ: الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَا يَعْلَمُونَ وَ مَا لَا يُطِيقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إلَيْهِ وَ الْحَسَدُ وَ الطِّيَرَةُ وَ التَّفَكُّرُ فِي‌ الْوَسْوَسَةِ فِي‌ الْخَلْقِ مَا لَمْ يَنْطِقْ بِشَفَةٍ.

«از امّت‌ من‌ مؤاخذه‌ و عذاب‌ دربارۀ نه‌ چيز برداشته‌ شده‌ است‌:

اوّل‌: كارهائي‌ را كه‌ از روي‌ خطا بجا مي‌آورند و در عمل‌ به‌ آن‌ تعمّدي‌ ندارند و از روي‌ قصد نمي‌كنند.

دوّم‌: كارهائي‌ را كه‌ از روي‌ فراموشي‌ و نسيان‌ بجا مي‌آورند و در حال‌ توجّه‌ و يادآوري‌ نيستند.

سوّم‌: كارهائي‌ را كه‌ از روي‌ اكراه‌ بجاي‌ آورند ؛ يعني‌ خود ميل‌ بجا آوردن‌ آنرا ندارند وليكن‌ شخص‌ ديگري‌ آنانرا به‌ اين‌ عمل‌ اكراه‌ ميكند مثل‌ آنكه‌ ظالمي‌ ميگويد: اگر روزۀ ماه‌ رمضان‌ را نخوري‌ تو را مي‌كشم‌.

چهارم‌: كارهائي‌ را كه‌ ندانسته‌ به‌ جاي‌ مي‌آورند ؛ مثل‌ آنكه‌ نميدانند كه‌ از طرف‌ خدا فلان‌ تكليف‌ وارد شده‌ است‌ و ترك‌ مي‌كنند؛ اگر اين‌ ندانستن‌ مستند به‌ تقصير خود آنان‌ نبوده‌ باشد.

پنجم‌: كارهائي‌ را كه‌ از عهدۀ آنان‌ خارج‌ است‌ و قدرت‌ و توانائي‌ آن‌ را ندارند.

ششم‌: كارهائي‌ را كه‌ از روي‌ اجبار و ضرورت‌ انجام‌ دهند ؛ مثل‌ آنكه‌ ظالم‌ مقتدري‌ آنانرا بخواباند و در ماه‌ رمضان‌ آب‌ در حلق‌ آنان‌ بريزد، يا در امور زندگي‌ و معيشت‌ ـ كه‌ خارج‌ از مقدار كفاف‌ نباشد ـ ضرورت‌ اقتضا كند كه‌ قرض‌ رَبَوي‌ بگيرند.

هفتم‌: حسد كردن‌ است‌ در دل‌، بدون‌ آنكه‌ اين‌ حسد را اظهار نمايد و در خارج‌ وسائلِ سلبِ آن‌ نعمتي‌ را كه‌ بر اساس‌ آن‌ به‌ محسود حسد برده‌ است‌ به‌ كار برد.

هشتم‌: به‌ فال‌ بد گرفتن‌ ؛ چون‌ انسان‌ نبايد هيچ‌ چيز را به‌ فال‌ بد بگيرد و روي‌ آن‌ ترتيب‌ اثر دهد، و هر وقت‌ در دلش‌ فال‌ بدي‌ آمد بايد اعتنا نكند و بر عكس‌ آنچه‌ را كه‌ فال‌ زده‌ عمل‌ كند و دنبال‌ كار را بگيرد ؛ ولي‌ ورود فال‌ بد در دل‌ بدون‌ اختيار و بدون‌ ترتيب‌ اثر، گناه‌ ندارد و مورد مؤاخذه‌ واقع‌ نخواهد شد.

نهم‌: بعضي‌ از خطوراتي‌ كه‌ بر دل‌ او ميزند و دربارۀ مبدأ آفرينش‌ جلّ و عزّ شكّ ميكند و مثلاً با خود ميگويد: اين‌ مخلوقات‌ را خدا خلق‌ كرده‌ پس‌ خالق‌ خدا كيست‌؟ و نظير اين‌ قسم‌ تفكّراتي‌ كه‌ خلاف‌ واقع‌ و راجع‌ به‌ ارتباط‌ عالمِ خلق‌ با عالمِ ربوبي‌ است‌.

اين‌ خطورات‌ اگر كه‌ بدون‌ اختيار گاهي‌ عارض‌ شود و انسان‌ به‌ زبان‌ نياورد و بازگو نكند مؤاخذه‌ و گناه‌ نخواهد داشت‌.»

در معنی تنجز تکلیف مراجعه شود به اصطلاح‌نامه علوم اسلامی

http://islamicdoc.org/wiki/index.php/%D8%AA%D9%86%D8%AC%D8%B2_%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81

 

مرحله قطعیت تکلیف بعد از علم مکلَّف به آن

تنجز تکلیف، به مرحله‌اى گفته مى‌شود که تکلیف بعد از داشتن ملاک و تعلق اراده مولا به آن، انشا شده و در حق مکلف قطعیت پیدا مى‌کند و او نمى‌تواند از به جا آوردن آن شانه خالى کند، زیرا در این مرحله، اگر بدون عذر از انجام تکلیف خوددارى نماید، مستحق مؤاخذه و عقاب، و اگر آن را انجام دهد، مستحق ثواب مى‌گردد.

توضیح:

تکلیف و حکم داراى مراتبى است:

1. مرحله اقتضا: مرحله ـ دارا بودن ـ مصلحت و مفسده؛ یعنى قانون گذار امرى را بررسى نموده و آن را داراى مصلحت و یا مفسده مى‌بیند؛

2. مرحله انشا: بعد از شوق اکید مولا به چیزى که برخاسته از مصلحت فعل یا ترک آن است، نوبت به مرحله قانون گذارى مى‌رسد؛ یعنى شىء داراى مصلحت را واجب و شىء داراى مفسده را حرام مى‌نماید؛

3. مرحله فعلیت: مرحله فرا رسیدن زمان اجراى قانونى که قبلاً جعل گردیده، که لازمه آن ابلاغ قانون به مکلفان است؛

4. مرحله تنجز: مرحله‌اى که قانون به مکلف رسیده و او عذرى براى انجام ندادن آن ندارد. در این مرحله، توجه تکلیف به مکلف قطعى مى‌گردد؛ یعنى بر انجام آن ثواب و بر ترک آن عقاب و مؤاخذه ـ در صورتى که از تکالیف الزامى باشد ـ مترتب مى‌شود.

در کتاب " کفایة الاصول " آمده است:

" ثم لا یذهب علیک ان التکلیف ما لم یبلغ مرتبة البعث و الزجر لم یصر فعلیا، و ما لم یصر فعلیا لم یکد یبلغ مرتبة التنجز و استحقاق العقوبة على المخالفة و ان کان ربما یوجب موافقته استحقاق المثوبة " (1) .

منابع:

«ایضاح الکفایة» جلد 4 : صفحه 50

«فرائدالاصول» جلد 1 : صفحه 24

«کفایة الاصول»  : صفحه (297-1)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 20:1  توسط بنی فاطمه  | 

قال‌ اللهُ الحكيمُ في‌ كتابِه‌ الكريم‌:

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّـٰهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي‌ٓ أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي‌ الارْضِ قَالُوٓا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَهِ وَ'سِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولَـٰئِكَ مَأْوَ'هُمْ جَهَنَّمُ وَ سَآءَتْ مَصِيرًا * إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَآءِ وَ الْوِلْدَ'نِ لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لَا يَهْتَدُونَ سَبِيلاً * فَأُولَـٰئِكَ عَسَي‌ اللَهُ أَن‌ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كَانَ اللَهُ عَفُوًّا غَفُورًا.

(آيات‌ نود و هفتم‌ تا نود و نهم‌، از سورۀ نساء: چهارمين‌ سوره‌ از قرآن‌ كريم‌)

فقهاء شيعه‌ رضوانُ الله‌ عليهم‌ بلكه‌ جميع‌ فقهاي‌ اسلام‌ اتّفاق‌ و إجماع‌ نموده‌اند بر آنكه‌ جميع‌ تكاليف‌ إلهيّه‌ مشروط‌ به‌ علم‌ و قدرت‌ است‌، و اين‌ دو صفت‌ را از شرائط‌ عامّۀ تكليف‌ ميدانند ؛ بدين‌ معني‌ كه‌ اختصاص‌ به‌ بعضي‌ از اوامر يا نواهي‌ حضرت‌ پروردگار ندارد، بلكه‌ در تمام‌ تكاليف‌ بايد در مكلَّفين‌ اين‌ دو شرط‌ متحقّق‌ باشد تا آنكه‌ تكليف‌ دربارۀ آنها تحقّق‌ يابد و يا منجّز گردد.

امّا دربارۀ علم‌ استدلال‌ مي‌كنند اوّلاً به‌ آيۀ كريمۀ:

وَ مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّي‌' نَبْعَثَ رَسُولاً. [30]

«روش‌ و سنّت‌ ما نيست‌ كه‌ عذاب‌ كنيم‌ مگر پس‌ از آنكه‌ پيامبري‌ را بفرستيم‌ و حجّت‌ را تمام‌ كنيم‌.»

و به‌ آيۀ كريمۀ:

وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن‌ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللَهُ مَن‌ يَشَآءُ وَ يَهْدِي‌ مَن‌ يَشَآءُ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. [31]

«و ما هيچ‌ پيغمبري‌ را نفرستاديم‌ مگر به‌ زبان‌ قوم‌ خودش‌ تا آنكه‌ براي‌ آنان‌ روشن‌ سازد (أحكام‌ و تكاليف‌ و سنن‌ و آداب‌ و اخلاق‌ و عقائد و توحيد را بيان‌ كند) و پس‌ از بيان‌ نمودن‌ و اتمام‌ حجّت‌، خداوند افرادي‌ را كه‌ مخالفت‌ كنند به‌ ارادۀ خود گمراه‌ كند و افرادي‌ را كه‌ اطاعت‌ نمايند به‌ ارادۀ خود هدايت‌ فرمايد.»

و به‌ آيۀ كريمۀ:

لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن‌ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيَي‌' مَنْ حَيَّ عَن‌ بَيِّنَةٍ. [32]

«براي‌ آنكه‌ هر كس‌ كه‌ بواسطۀ معصيت‌ و گناه‌ به‌ هلاكت‌ رسد، از روي‌ حجّت‌ و دليل‌ باشد ؛ و هر كس‌ كه‌ بواسطۀ اطاعت‌ و حصول‌ ثواب‌ زنده‌ ميگردد، نيز از روي‌ حجّت‌ و دليل‌ باشد.»

و به‌ آيۀ كريمۀ:

وَ لَوْ أَنَّآ أَهْلَكْنَـٰهُم‌ بِعَذَابٍ مِن‌ قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلَآ أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِـعَ ءَايَـٰتِكَ مِن‌ قَبْلِ أَن‌ نَذِلَّ وَ نَخْزَي‌'. [33]

«و اگر ما ايشان‌ را هلاك‌ ميكرديم‌ قبل‌ از بيّنه‌ و تمامي‌ بيان‌ و حجّت‌، در مقام‌ اعتراض‌ بر آمده‌ و مي‌گفتند: اي‌ پروردگار! چرا تو پيامبري‌ نفرستادي‌ تا ما از آيات‌ تو علم‌ و اطّلاع‌ حاصل‌ نموده‌ و متابعت‌ آنها را بنمائيم‌ پيش‌ از آنكه‌ عذاب‌ تو به‌ ما برسد و ما را دستخوش‌ ذلّت‌ و بدبختي‌ قرار دهد؟»

و نيز به‌ بسياري‌ از آيات‌ كه‌ در آنها لفظ‌ «بيّنه‌» بكار رفته‌ و عذاب‌ خدا را در امّت‌هاي‌ پيامبران‌ گذشته‌ منوط‌ و مشروط‌ به‌ آن‌ نموده‌ است‌.

[30] ـ ذيل‌ آيۀ 15، از سورۀ 17: الإسرآء

[31] ـ آيۀ 4، از سورۀ 14: إبراهيم‌

[32] ـ قسمتي‌ از آيۀ 42، از سورۀ 8: الانفال‌

[33] ـ آيۀ 134، از سورۀ 20: طه‌

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 17:50  توسط بنی فاطمه  | 

وَ اعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَدًا وَ اعْمَلْ لاِ خِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَدًا.

وَ إذَا أَرَدْتَ عِزًّا بِلَا عَشِيرَةٍ وَ هَيْبَةً بِلَا سُلْطَانٍ، فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللَهِ إلَي‌ عِزِّ طَاعَةِ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ.

وَ إذَا نَازَعَتْكَ إلَي‌ صُحْبَةِ الرِّجَالِ حَاجَةٌ، فَاصْحَبْ مَن‌ إذَا صَحِبْتَهُ زَانَكَ، وَ إذَا خَدَمْتَهُ صَانَكَ، وَ إذَا أَرَدْتَ مِنْهُ مَعُونَةً أَعَانَكَ، وَ إنْ قُلْتَ صَدَّقَ قَوْلَكَ، وَ إنْ صُلْتَ شَدَّ صَوْلَكَ، وَ إنْ مَدَدْتَ يَدَكَ بِفَضْلٍ مَدَّهَا، وَ إنْ بَدَتْ عَنْكَ ثُلْمَةٌ سَدَّهَا، وَ إنْ رَأَي‌ مِنْكَ حَسَنَةً عَدَّهَا، وَ إنْ سَأَلْتَهُ أَعْطَاكَ، وَ إنْ سَكَتَّ عَنْهُ ابْتَدَاكَ، وَ إنْ نَزَلَتْ إحْدَي‌ الْمُلِمَّاتِ بِهِ سَآءَكَ.

مَنْ لَا تَأْتِيكَ مِنْهُ الْبَوَآئِقُ، وَ لَا يَخْتَلِفُ عَلَيْكَ مِنْهُ الطَّرَآئِقُ، وَ لَا يَخْذُلُكَ عِنْدَ الْحَقَآئِقِ، وَ إنْ تَنَازَعْتُمَا مُنْقَسِمًا[24] ءَاثَرَكَ.

«براي‌ دنياي‌ خود چنان‌ عمل‌ كن‌ كه‌ گويا تو إلي‌ الابد در دنيا بطور جاودان‌ زيست‌ ميكني‌ و براي‌ آخرتت‌ چنان‌ عمل‌ كن‌ كه‌ گويا تو فردا خواهي‌ مرد!

و اگر اراده‌ داري‌ كه‌ عزيز بشوي‌ بدون‌ عشيره‌ و ياران‌، و صاحب‌ هيبت‌ گردي‌ بدون‌ قدرت‌ و سلطنت‌، پس‌ براي‌ حصول‌ اين‌ مقصود از پستي‌ و كاستي‌ معصيتِ خدا خارج‌ شو، و در بلندي‌ و رفعت‌ طاعت‌ خداوند عزّوجلّ درآ.

 

و اگر حاجتي‌ تو را وادار كند كه‌ ناچار با افرادي‌ مصاحبت‌ و همنشيني‌ كني‌، پس‌ براي‌ خود مصاحب‌ و همنشيني‌ اختيار كن‌ كه‌ اين‌ مصاحبت‌ موجب‌ زينت‌ و احترام‌ تو گردد، و اگر او را خدمت‌ كني‌ تو را حفظ‌ كند، و اگر از او كمكي‌ بخواهي‌ تو را كمك‌ كند، و اگر سخني‌ گوئي‌ گفتار تو را تصديق‌ كند و صحّه‌ بگذارد، و اگر با كسي‌ بخواهي‌ در اُفتي‌ و با شدّت‌ رفتار كني‌ صَولت‌ تو را محكم‌ كند، و اگر بخواهي‌ دستت‌ را به‌ كرم‌ و عطا دراز كني‌ مانع‌ اين‌ نشود بلكه‌ خود در اين‌ امر مساعدت‌ نمايد، و اگر در تو فتور و رخنه‌اي‌ پيدا شد فوراً آن‌ را ببندد و مسدود كند، و اگر از تو نيكي‌ ببيند آن‌ را به‌ حساب‌ آورد و دستخوش‌ نسيان‌ قرار ندهد، و اگر تو از او چيزي‌ خواستي‌ به‌ تو بدهد، و اگر در مواقع‌ ضرورت‌ و نياز از خواستن‌ امتناع‌ ورزيدي‌ خود او ابتدا به‌ دادن‌ كند، و بدون‌ سؤال‌ رفع‌ ضرورت‌ و حاجت‌ از تو بنمايد، و اگر بعضي‌ از حوادث‌ و ناملايمات‌ بر او وارد شود، مراتب‌ دوستي‌ تو با او چنان‌ باشد كه‌ تو را به‌ رنج‌ و ناراحتي‌ اندازد.[25]

آن‌ رفيقِ همنشين‌، كسي‌ باشد كه‌ از ناحيۀ او هيچگاه‌ ناراحتي‌ و گرفتاري‌ به‌ تو نرسد، و راه‌هاي‌ زندگي‌ بر تو تغيير نپذيرد، و در مواقع‌ وصول‌ به‌ واقعيّات‌ و حقائق‌ تو را تنها و ذليل‌ و مخذول‌ نگذارد و اگر در چيزي‌ كه‌ بايد بين‌ شما قسمت‌ گردد، نوبت‌ به‌ منازعه‌ رسيد و در تقسيم‌ دچار گفتگو و جدال‌ شديد، تو را بر خود مقدّم‌ دارد.»

[24] ـ در كتاب‌ «معالي‌ السّبطين‌» مُقْتَسَمًا ضبط‌ كرده‌ است‌

[25] ـ در نسخۀ «بحار» طبع‌ كمپاني‌ و طبع‌ حيدري‌ چنين‌ آورده‌ است‌ كه‌: وَ إنْ نَزَلَتْ إحْدَي‌ الْمُلِمّاتِ بِهِ سآءَكَ .

و لذا ما بدون‌ تصرّف‌ همان‌ را در اينجا ترجمه‌ كرديم‌ وليكن‌ در كتاب‌ «معالي‌ السّبطين‌» كه‌ او هم‌ از «بحار» نقل‌ كرده‌ است‌ اينطور آورده‌ است‌ كه‌:

وَ إنْ نَزَلَتْ بِكَ إحْدَي‌ الْمُلِمّاتِ واساكَ .

يعني‌ اگر به‌ تو بعضي‌ از شدائد و گرفتاري‌هاي‌ روزگار برسد مواسات‌ كند . و البتّه‌ اين‌ معني‌ صحيح‌تر و مناسب‌تر است‌

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 17:26  توسط بنی فاطمه  | 

در آن‌ ساعت‌هاي‌ آخر از حيات‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌ عليه‌ السّلام‌ جنادة‌ خدمت‌ آن‌ حضرت‌ رسيد و تقاضاي‌ نصيحت‌ و موعظه‌ نمود، در حاليكه‌ رنگ‌ آن‌ حضرت‌ زرد شده‌ و حالش‌ منقلب‌ و ديگر رمقي‌ ندارد و زهر تمام‌ بدن‌ او را گرفته‌ بود.

مجلسي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ نقل‌ ميكند در «بحار الانوار» از كتاب‌ «كفايةُ الاثر في‌ النّصوص‌ علي‌ الائمّة‌ الإثنَي‌ عشر» تأليف‌ عليّ بن‌ محمّد بن‌ عليّ خزّاز قمّي‌ از محمّد بن‌ وَهْبان‌ از داود بن‌ هَيثم‌ از جدّش‌ إسحق‌ بن‌ بهلول‌ [ از پدرش‌ بهلول]‌ بن‌ حسّان‌ از طلحة‌ بن‌ زيد رقّي‌ از زبير بن‌ عطاء از عمير بن‌ ماني‌ عبسي‌ از جنادة‌ بن‌ أبي‌ اُميّه‌ كه‌ گفت‌:

من‌ وارد شدم‌ بر حضرت‌ حسن‌ بن‌ عليّ بن‌ أبي‌ طالب‌ عليه‌ السّلام‌ در همان‌ مرضي‌ كه‌ با آن‌ وفات‌ نمود، و در مقابل‌ آن‌ حضرت‌ طشتي‌ بود كه‌ در آن‌ خون‌ قِي‌ مينمود و كبد آن‌ حضرت‌ قطعه‌ قطعه‌ از سمّي‌ كه‌ معاويه‌ لعنَهُ اللهُ خورانيده‌ بود خارج‌ ميشد[23] ؛ و عرض‌ كردم‌: اي‌مولاي‌ من‌! چرا خود را معالجه‌ نمي‌كنيد؟

حضرت‌ فرمود: اي‌ بندۀ خدا! مرگ‌ را به‌ چه‌ علاج‌ كنم‌؟

گفتم‌: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَ'جِعُونَ.

ثُمَّ الْتَفَتَ إلَيَّ فَقَالَ: وَ اللَهِ لَقَدْ عَهِدَ إلَيْنَا رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ إنَّ هَذَا الامْرَ يَمْلِكُهُ إثْنَا عَشَرَ إمَامًا مِنْ وُلْدِ عَلِيٍّ وَفَاطِمَةَ، مَا مِنَّا إلَّا مَسْمُومٌ أَوْ مَقْتُولٌ. ثُمَّ رُفِعَتِ الطَّسْتُ وَ بَكَي‌ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ.

«سپس‌ روي‌ به‌ من‌ نموده‌ فرمود: سوگند به‌ خدا كه‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ از ما پيمان‌ گرفته‌ و وصيّت‌ نموده‌ است‌ كه‌ اين‌ امر ولايت‌ و خلافت‌ عامّه‌ را بعد از او، دوازده‌ امام‌ از اولاد عليّ و فاطمه‌ عهده‌دار خواهند بود ؛ و هيچكس‌ از ما نيست‌ مگر آنكه‌ مسموم‌ يا مقتول‌ گردد.

در اين‌ وقت‌ طشت‌ را از نزد آن‌ حضرت‌ برداشتند و آن‌ حضرت‌ بگريست‌.»

قَالَ: فَقُلْتُ لَهُ: عِظْنِي‌ يَابْنَ رَسُولِ اللَهِ!

قَالَ: نَعَمِ، اسْتَعِدَّ لِسَفَرِكَ وَ حَصِّلْ زَادَكَ قَبْلَ حُلُولِ أَجَلِكَ. وَ اعْلَمْ أَنَّكَ تَطْلُبُ الدُّنْيَا وَ الْمَوْتُ يَطْلُبُكَ، وَ لَا تَحْمِلْ هَمَّ يَوْمِكَ الَّذِي‌ لَمْ يَأْتِ عَلَي‌ يَوْمِكَ الَّذِي‌ أَنْتَ فِيهِ. وَ اعْلَمْ أَنَّكَ لَا تَكْسِبُ مِنَ الْمَالِ شَيْئًا فَوْقَ قُوتِكَ إلَّا كُنْتَ فِيهِ خَازِنًا لِغَيْرِكَ.

وَ اعْلَمْ أَنَّ فِي‌ حَلَالِهَا حِسَابٌ وَ فِي‌ حَرَامِهَا عِقَابٌ وَ فِي‌ الشُّبُهَاتِ عِتَابٌ ؛ فَأَنْزِلِ الدُّنْيَا بِمَنْزِلَةِ الْمِيتَةِ، خُذْ مِنْهَا مَا يَكْفِيكَ فَإنْ كَانَ ذَلِكَ حَلَالاً كُنْتَ قَدْ زَهِدْتَ فِيهَا، وَ إنْ كَانَ حَرَامًا لَمْ يَكُنْ فِيهِ وِزْرٌ، فَأَخَذْتَ كَمَا أَخَذْتَ مِنَ الْمِيتَةِ، وَ إنْ كَانَ الْعِتَابُ فَإنَّ الْعِتَابَ يَسِيرٌ.

«عرض‌ كردم‌: مرا نصيحت‌ و اندرزي‌ كن‌ اي‌ پسر رسول‌ خدا!

فرمود: بلي‌، براي‌ سفري‌ كه‌ در پيش‌ داري‌ خود را آماده‌ ساز، و توشۀ اين‌ سفر را قبل‌ از آنكه‌ زمان‌ كوچ‌ كردن‌ در رسد و آهنگ‌ رحيل‌ بنوازند مهيّا كن‌.

و بدان‌ كه‌ تو به‌ دنبال‌ دنيا ميروي‌ و طلب‌ آن‌ را ميكني‌ در حاليكه‌ مرگ‌ تو را تعقيب‌ نموده‌ و طلب‌ تو را مي‌نمايد. و همّ و اندوه‌ و انديشه‌ و تفكّر روزي‌ را كه‌ هنوز نيامده‌ است‌ بار مكن‌ بر روزي‌ كه‌ آمده‌ و تو در آن‌ هستي‌.

و بدان‌ كه‌ تو از اموال‌ دنيا هيچ‌ چيزي‌ را زيادي‌ از قوت‌ خودت‌ كسب‌ نمي‌كني‌ مگر آنكه‌ در آن‌ چيز خازن‌ و نگهدار براي‌ غير خودت‌ بوده‌اي‌!

و بدان‌ كه‌ در آنچه‌ از اموال‌ دنيا از راه‌ حلال‌ بدست‌ مي‌آوري‌ حساب‌ است‌ و در حرامش‌ عقاب‌ است‌ و در مشتبهاتش‌ عتاب‌ و سرزنش‌ و مؤاخذه‌ است‌.

بنابر اين‌ اصل‌، دنيا را مانند جيفه‌ و مُرداري‌ فرض‌ كن‌ كه‌ به‌ اندازۀ كفاف‌ در موقع‌ ضرورت‌ از آن‌ براي‌ خود برميداري‌ ؛ پس‌ اگر آنچه‌ اخذ نموده‌اي‌ از حلال‌ باشد، تو در اين‌ امر طريق‌ زهد و قناعت‌ پيشه‌ داشته‌اي‌ و از عهدۀ حساب‌ كمتري‌ برآمده‌اي‌ ؛ و اگر آنچه‌ را از دنيا برميداري‌ از حرام‌ باشد، ديگر دچار وِزر و تبعات‌ و مؤاخذه‌ نشده‌اي‌، چون‌ از ميته‌ به‌ قدر ضرورت‌ برداشته‌اي‌ نه‌ زياده‌ بر آن‌ ؛ و اگر از موارد مشتبه‌ باشد كه‌ مورد عتاب‌ واقع‌ مي‌شوي‌، دچار عتاب‌ كمتري‌ شده‌اي‌!»

[23] ـ در تعليقۀ «بحار» طبع‌ حيدري‌ كه‌ به‌ انشاء آقا شيخ‌ محمّد باقر بهبودي‌ است‌ چنين‌ وارد است‌ كه‌:

‎ در اين‌ كلام‌ غرابت‌ است‌؛ چون‌ وقتي‌ جگر آب‌ شود، به‌ صورت‌ لِرْد به‌ أمعاء ميرود و به‌ معده‌ بالا نمي‌آيد تا به‌ صورت‌ خون‌ از دهان‌ خارج‌ شود؛ و صحيح‌ همانطور كه‌ در سائر احاديث‌ وارد است‌ آنكه‌ در مدّت‌ چهل‌ روز طشتي‌ در زير آن‌ حضرت‌ ميگذاردند و طشتي‌ را بر ميداشتند، و آن‌ حضرت‌ ميفرموده‌ است‌: من‌ جگر خود را انداختم‌ و ظاهرش‌ خروج‌ جگر به‌ صورت‌ لرد از أمعاء است‌ . و من‌ چنين‌ گمان‌ دارم‌ كه‌ اين‌ داستان‌ بر افهام‌ راويان‌ دگرگون‌ شده‌ و اينطور نقل‌ كرده‌اند؛ علاوه‌ بر آنكه‌ سند اين‌ حديث‌ از اصل‌ ضعيف‌ است‌. ـ انتهي‌ .

و اين‌ حقير ميگويد: خروج‌ جگر به‌ صورت‌ ذوب‌ شده‌ از معده‌ بُعدي‌ ندارد؛ چون‌ رگهاي‌ «ماساريقا» كه‌ رابط‌ بين‌ جگر و معده‌ هستند ميتوانند خون‌ كبد آب‌ شده‌ را به‌ معده‌ بياورند و نظير اين‌ قي‌ كردن‌ خون‌ هم‌ در مريض‌هائي‌ كه‌ به‌ مرض‌ كبدي‌ دچارند ديده‌ شده‌ است‌؛ علاوه‌ اصل‌ اين‌ گفتار از جناده‌ است‌ نه‌ از حضرت‌ مجتبي‌، و ممكن‌ است‌ جناده‌ به‌ نظر خود خونهاي‌ قي‌ شده‌ را خون‌ جگر پنداشته‌ است‌؛ و عَلي‌ كلِّ تقدير ايرادي‌ به‌ روايت‌ وارد نيست‌ .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 17:13  توسط بنی فاطمه  | 

هُوَ الَّذِي‌ يُسَيِّرُكُمْ فِي‌ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتَّي‌'ٓ إِذَا كُنتُمْ فِي‌ الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِم‌ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِهَا جَآءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَ جَآءَهُمُ الْمَوْجُ مِن‌ كُلِّ مَكَانٍ وَ ظَنُّوٓا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَـٰذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّـٰكِرِينَ.[19]

«خداوند شما را در دريا و خشكي‌ حركت‌ ميدهد، همينكه‌ در كشتي‌ نشسته‌ و با بالا كشيدن‌ شِراع‌، كشتي‌ به‌ حركت‌ در مي‌آيد و نسيم‌ خوش‌ و مطبوع‌ و دلنواز ساحل‌ به‌ شما مي‌وزد، با حال‌ فرح‌ و سرور و غفلت‌ از خدا و آنچه‌ موجب‌ رضاي‌ اوست‌ از عمل‌ صالح‌، روي‌ عرشۀ كشتي‌ آرميده‌ و به‌ تماشا سرگرم‌ و به‌ تفريح‌ و تفرّج‌ مشغول‌ ميشويد (بطوريكه‌ فرضاً اگر كسي‌ از شما بگويد: استمداد از خدا كنيد! ميگوئيد: كشف‌ قوّۀ بخار پاپن‌ فرانسوي‌ و اختراعات‌ حاصلۀ به‌ دنبال‌ آن‌ اين‌ موهبت‌ را به‌ بشر ارزاني‌ داشت‌، عيناً مانند قارون‌ كه‌ مي‌گفت‌: إِنَّمَآ أُوتِيتُه عَلَي‌' عِلْمٍ عِندِي[20]، شما نيز ميگوئيد چه‌ كسي‌ ميتواند اين‌ كشتي‌ را غرق‌ كند، شهري‌ است‌ عجيب‌، چندين‌ هزار تن‌ سرنشين‌ دارد.)

تا وقتي‌ كه‌ كم‌كم‌ تند باد حوادث‌ بوزد و طوفان‌ سهمگين‌ فضاي‌ دريا را فرا گيرد و موج‌ آب‌ بر روي‌ موج‌ ديگر بريزد، و همين‌ كه‌ دانستند كه‌ كار از كار گذشته‌ و قدرت‌ نامتناهي‌، اين‌ كشتي‌ را در دست‌ غرقاب‌ و در ارادۀ هلاكت‌ در آورده‌ است‌ ؛ خدا را از صميم‌ دل‌ بخوانند كه‌: اي‌ پروردگار مهربان‌ اگر ما را از اين‌ مهلكه‌ نجات‌ دهي‌، ديگر ما توبه‌ مي‌كنيم‌ و دست‌ به‌ تعدّي‌ و تجاوز نميزنيم‌ و با استكبار عمل‌ نمي‌كنيم‌ و از شكرگزاران‌ خواهيم‌ بود.»

آري‌، نفس‌ را بايد تربيت‌ كرد به‌ رياضات‌ شرعيّه‌، تا رام‌ گردد و در صراط‌ مستقيم‌ به‌ نور خدا منوّر شود ؛ و گرنه‌ همينكه‌ به‌ اضطرار برسد ايمان‌ مي‌آورد و اقرار و اعتراف‌ ميكند و توبه‌ و ناله‌ و زاري‌ سرميدهد و بنا بر صلاح‌ و رشاد ميگذارد، ولي‌ همينكه‌ حال‌ اضطرار به‌ پايان‌ رسيد چون‌ فنر بسته‌ و مهار شده‌اي‌ كه‌ مهارش‌ باز شود و ضامنش‌ در رَود، با يك‌ جستن‌ بسوي‌ همان‌ حالت‌ عادي‌ و پرش‌ به‌سمت‌ همان‌ مَلَكات‌ و اخلاق‌ و رفتار، جستن‌ نموده‌ و در عالم‌ ملكات‌ مكتسبۀ خود قرار ميگيرد و دفن‌ ميشود ؛ آنجا قبر او و مضجع‌ اوست‌.

فَلَمَّآ أَنجَـٰهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي‌ الارْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ يَـٰٓأَيـُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَي‌'ٓ أَنفُسِكُم‌ مَتَـٰعَ الْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا ثُمَّ إِلَيْنَا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُم‌ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ. [21]

«و چون‌ ما اقيانوس‌ را آرام‌ نموديم‌ و طوفان‌ را برداشتيم‌ و موج‌هاي‌ متراكم‌ آرام‌ شد و آنان‌ را به‌ ساحل‌ امن‌ رسانيديم‌، باز آنان‌ به‌دنبال‌ ستم‌ و تجاوز ميروند و در زمين‌ خدا بدون‌ حقّ و مجوّزي‌ عُدوان‌ مي‌كنند. اي‌ مردم‌! بدانيد كه‌ اين‌ ستمي‌ كه‌ روا ميداريد، عكس‌العمل‌ آن‌ به‌ خود شما برميگردد و در حقيقت‌ به‌ خود ستم‌ نموده‌ايد، و اين‌ عملي‌ را كه‌ براي‌ نفع‌ خود انجام‌ ميدهيد و از راه‌ ستم‌ و تجاوز به‌ ديگران‌ است‌، نفع‌ شما نيست‌ بلكه‌ عين‌ ستمي‌ است‌ كه‌ به‌ خود روا داشته‌ايد ؛ چند روزي‌ به‌ عنوان‌ تمتّع‌ از زندگي‌ حيواني‌ پست‌ در اين‌ دنيا متمتّع‌ ميگرديد و سپس‌ رجوع‌ و بازگشت‌ شما بسوي‌ ماست‌ ؛ و از اعمالي‌ كه‌ انجام‌ داده‌ايد بطور كامل‌ شما را آگاه‌ و متنبّه‌ خواهيم‌ كرد.»

آري‌ خدا به‌ كسي‌ ظلم‌ نمي‌كند، و اين‌ پاداش‌ ظلمي‌ است‌ كه‌ مردم‌ با دست‌ خود بر خود مي‌كنند.

وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللَهُ وَلَـٰكِن‌ كَانُوٓا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ. [22]

[19] ـ آيۀ 22، از سورۀ 10: يونس‌

[20] ـ قسمتي‌ از آيۀ 78، از سورۀ 28: القصص‌

[21] ـ آيۀ 23، از سورۀ 10: يونس‌

 [22]‌ آيۀ 33، از سورۀ 16: النّحل‌؛ و ذيل‌ آيۀ 117، از سورۀ 3: ءَال‌عمران‌

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 16:56  توسط بنی فاطمه  | 

وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمَآءُ بِالْغَمَـٰمِ وَ نُزِّلَ الْمَلَائِكَةُ تَنزِيلاً * الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمَـٰنِ وَ كَانَ يَوْمًا عَلَي‌ الْكَـٰفِرينَ عَسِيرًا * وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَي‌' يَدَيْهِ يَقُولُ يَـٰلَيْتَنِي‌ اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً * يَـٰوَيْلَتَي‌' لَيْتَنِي‌ لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلاً * لَقَدْ أَضَلَّنِي‌ عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَآءَنِي‌ وَ كَانَ الشَّيْطَـٰنُ لِلْإِنسَـٰنِ خَذُولاً. [13]

«و روزي‌ است‌ كه‌ آسمان‌ با ابرها شكافته‌ شود و فرشتگان‌ به‌تدريج‌ فرود آيند. در آن‌ روز حكومت‌ و سلطنت‌ بر اساس‌ حقّ است‌ براي‌ خداوند رحمت‌ آفرين‌، و روزي‌ است‌ كه‌ بر كافران‌ و پنهان‌ كنندگان‌ حقائق‌ بسيار دشوار است‌، و روزي‌ است‌ كه‌ مرد ظالم‌ و ستمگر به‌ شدّت‌ دست‌ خود را به‌ دندان‌ بگزد و بگويد: اي‌ كاش‌ من‌ با پيغمبر خدا راهي‌ بر قرار كرده‌ بودم‌! اي‌ واي‌ كاش‌! من‌ فلان‌ كس‌ را دوست‌ و يار خود نگرفته‌ بودم‌! حقّاً مرا از ياد خدا محروم‌ ساخت‌ و مرا به‌ وادي‌ گمراهي‌ سپرد پس‌ از آنكه‌ ذكر خدا بر من‌ وارد شده‌ بود، و شيطان‌ خذلان‌ كنندۀ انسان‌ است‌.»

اينجاست‌ كه‌ نالۀ انسان‌ بلند ميشود كه‌ خدايا مرا برگردان‌ به‌ دنيا تا از اعمالي‌ كه‌ از من‌ فوت‌ شده‌ تدارك‌ كنم‌، خطاب‌ ميرسد اين‌ لقلقۀ كلامي‌ بود كه‌ در دنيا با خود داشتي‌.

مگر در دنيا نبودي‌ و حجّت‌ بر تو تمام‌ نشد؟ مگر خورشيد و ماه‌ بر تو طلوع‌ و غروب‌ نداشت‌؟ مگر مهلت‌ تمام‌ نشد؟ مگر حقائق‌ به‌تو نرسيد! مگر عاجز بودي‌؟ مگر از مستضعفين‌ بودي‌؟ مگر از سرمايه‌هاي‌ عمر و علم‌ و قدرت‌ و فراغت‌ و امنيّت‌ و اختيار به‌ اندازۀ كافي‌ و وافي‌ در اختيار نداشتي‌؟ چرا عمل‌ نكردي‌؟ چرا با غفلت‌ ميخوابيدي‌ و با غفلت‌ بيدار ميشدي‌؟ مگر خواب‌ و بيداري‌ نمونه‌اي‌ از مرگ‌ و حيات‌ نبود؟ مگر ما به‌ تو نگفتيم‌ كه‌ از خواب‌ كه‌ برمي‌خيزي‌ بگو:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي‌ أَحْيَانِي‌ بَعْدَ مَا أَمَاتَنِي‌ وَ إلَيْهِ النُّشُورُ. [14]

«حمد مختصّ خدائي‌ است‌ كه‌ مرا زنده‌ گردانيد بعد از آنكه‌ ميرانيده‌ بود، و در پيشگاه‌ او و نزد او تمام‌ مخفيّات‌ آشكارا، و پنهانها هويدا ميگردد.»

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي‌ رَدَّ عَلَيَّ رُوحِي‌ لاِحْمِدَهُ وَ أَعْبُدَهُ. [15]

«حمد مختصّ خدائي‌ است‌ كه‌ روح‌ مرا به‌ من‌ بازگردانيد تا حمد او را به‌ جاي‌ آورم‌ و عبادت‌ او را بنمايم‌.»

هزاران‌ بار ما مرديم‌ و زنده‌ شديم‌، آيا اين‌ مقدار كافي‌ نبود؟

صدها بار در تشييع‌ جنائز شركت‌ كرديم‌ و در مجالس‌ ختم‌ و ترحيم‌ حضور به‌ هم‌ رسانيديم‌، و صداي‌ نالۀ آن‌ مسكين‌ در قبر نهفته‌ را با گوش‌هاي‌ دل‌ خود شنيديم‌ كه‌ خدايا مرا برگردان‌، براي‌ تدارك‌ اعمال‌، براي‌ تنبّه‌ و هشياري‌، براي‌ پيمودن‌ راه‌ لقاي‌ محبوب‌ مطلق‌ و شرف‌ زيارت‌ أسماء حسناي‌ او، آيا اين‌ كافي‌ نبود؟

إذَا أَنْتَ حَمَلْتَ جَنَازَةً فَكُنْ كَأَنَّكَ الْمَحْمُولُ وَ كَأَنَّكَ سَأَلْتَ عَنْ رَبِّكَ الرُّجُوعَ إلَي‌ الدُّنْيَا فَفَعَلَ، فَانْظُرْ مَاذَا تَسْتَأْنِفُ؟ [16]

از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌: «چون‌ جنازه‌اي‌ را بسوي‌ قبرستان‌ حمل‌ ميكني‌ تو خود را چنين‌ پندار كه‌ جنازۀ محمول‌ هستي‌، و چنين‌ پندار كه‌ تو از پروردگارت‌ مسألت‌ نموده‌اي‌ كه‌ تو را به‌ دنيا برگرداند و خداوند دعاي‌ تو را مستجاب‌ نموده‌ و به‌ دنيا باز گردانيده‌ است‌، حال‌ ببين‌ چگونه‌ در اعمال‌ خود استيناف‌ ميكني‌ و تدارك‌ مافات‌ مي‌نمائي‌!»

حال‌ بايد دانست‌ كه‌ علّت‌ عدم‌ رجوع‌ اهل‌ برزخ‌ به‌ دنيا چيست‌؟

آيا آنها واقعاً از خداوند درخواست‌ رجوع‌ نمي‌كنند؟ كه‌ اينچنين‌ نيست‌، و آيا عياذاً بالله‌ خداوند از نزول‌ رحمت‌ به‌ آنها در اين‌ حال‌ دريغ‌ نموده‌ است‌؟ اين‌ هم‌ كه‌ صحيح‌ نيست‌ ؛ چون‌ رحمت‌ واسعۀ حقّ تعالي‌ بی‌دريغ‌ بر عالم‌ امكان‌ افاضه‌ ميگردد.

پس‌ در صورتي‌ كه‌ دعاي‌ اهل‌ برزخ‌ و تقاضاي‌ آنان‌ نسبت‌ به‌رجوع‌ به‌ دنيا صادق‌ باشد و امكان‌ ترقّي‌ و تكامل‌ براي‌ آنان‌ در دنيا در اين‌ رجوع‌ امكان‌ پذير باشد، خداوند رحيم‌ به‌ چه‌ سبب‌ دعاي‌ آنان‌ را مستجاب‌ نمي‌نمايد و تقاضاي‌ آنان‌ را ردّ ميكند؟

[13] ـ آيات‌ 25 تا 29، از سورۀ 25: الفرقان‌

[14] ـ اين‌ دو دعا را شيخ‌ بهائي‌ در «مفتاح‌ الفلاح‌» در ضمن‌ ادعيۀ ما بين‌ نصف‌ شب‌ تا طلوع‌ فجر كه‌ باب‌ سادس‌ است‌ در ص‌ 227 نقل‌ فرموده‌ و فرموده‌: چون‌ از خواب‌ بيدار شدي‌ سجده‌ به‌ جاي‌ آور، زيرا كه‌ در روايت‌ است‌ كه‌ رسول‌الله‌ كه‌ از خواب‌ بيدار ميشدند سجده‌ ميكردند، و در سجدۀ خود يا بعد از آن‌ اين‌ دعاها را بخوان‌ . و در «مفتاح‌ الفلاح‌» مترجَم‌ در ص‌ 252 است‌ .

[15] - همان

[16] ـ «مصباح‌ الفلاح‌» آخوند ملاّ محمّد جواد گلپايگاني‌ (ره‌) در باب‌ نفس‌و قواي‌ آن‌ در قسمت‌ اقسام‌ تفكّر، طبع‌ سنگي‌، ص‌ 166 آورده‌ است‌ .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 16:34  توسط بنی فاطمه  | 

بنام ایزد

سلام بر خوانندگان عزیز و گرامی-جویندگان راه حق

چندی پیش که خلاصه نویسی کتاب معاد شناسی به جایی رسید، به منظور اشتراک دریافتهایم از این کتاب و دین مبین اسلام برای 300 نفر از دوستان ایمیل زیر رو ارسال کردم:

-----------------------------------------------------

تحدی یک طالب حقیقت

ایام اربعین امام حسین (ع) تسلیت باد

سلسه بحثهایی رو از کتاب معاد شناسي  اثر استاد فرزانه حضرت علامه آیت اللـه حاج سید محمد حسین حسینی طهرانی در http://motaghin.com/fa_books_993.aspx رو آوردیم تا رسیدیم به اینکه

نهایتاً اینطور جمع میکنم که انسان باید ابتدا با تفکر و برهان حقانیت پیامبران براش اثبات بشه، اونوقت دیگه در آنچه اون عزیزان میگن تعبد و مطیع محض بودن جانشین میشه

به عبارتی آدم در تعیین دکتر و اینکه پیش کدوم متخصص بره مته به خشخاش بگذاره ولی وقتی به اهلش رسید دیگه در مورد هر نسخه ای شک نکنه، این مسلماً عین عقلانیه اگر مخالفید و قابل میدونید خوشحال میشم با نظرات مخالفتون با استدلال بنده رو قانع بفرمایید

اگر علاقه مند باشید عین نظرات شریف شما و جوابهاش رو جهت تنویر افکار خواهیم آورد در http://banifatemeh82.blogfa.com/ (با نام یا نام مستعار)

در پناه حق باشید

--------------------------------------------------

این قطعه ای از متن پست تعبد با تفکر!!!!!  بود و منجر به پستهای سوال 4- جواب 4 -جواب 2 -سوال 2 -یک جواب -یک سوال -تعبد با تفکر!!!!!  -اساس‌ دستورات‌ دين‌ بر تعبّد است‌ و امّتها با اتّكا بر سرمايه‌ و دانش‌ باطلشان‌ از تسليم‌ در برابر حقّ امتناع مي‌ورزند  از سلسله مباحث معاد شناسی گردید. دوست بسیار عزیز دیگری سوالات ذیل رو مطرح فرمودند که در حد توان با وجود شریف ایشان وارد بحث میشویم.

پیش از هر چیز لازم می دانم این نکته را به عرض برسانم که حقیر به علت اینکه ایام جوانی را مصروف آموختن علوم مهندسی کرده ام متاسفانه بهترین ایامم را برای آموختن علم دین و قرب الی ا... از دست داده ام و اینکه با دستی خالی به بحث با دوستان آمده ام و خدا نکند که با همین دست خالی و عمل صالحی که انجام نشده در محضر دوست حاضر شوم.

نکته دیگر اینکه از نظر حقیر اصولاً پاسخ به شبهه از جنس مراجعه به یک دایره المعارف است. جواب همان نکته را میگیری اما اگر در آن علم تلاش نکرده باشی، فقط همان نکته برایت حل شده و چون با پارادایم کلی افکارت سازگاری ندارد اولاً زود فراموش میشود. ثانیاً هیچکس با خواندن دایره المعارف دانشمند نشده!!!

از این پس ایشان را با نام مستعار فرزند وطن: و حقیر را به نام بنی فاطمه: خواهیم خواند.

 

فرزند وطن: دوست بسیار عزیز جناب آقای مهندس ...

با سلام

تا بحال فرصتی داشتید تا به این نکات بی اهمیت هم ذره ای فکر کنید  !!!!!

بنی فاطمه: مسلماً آنچه در ذهن یک انسان به عنوان اشرف مخلوقات میگذرد بسیار با اهمیت است، حداقل اهمیت آن همین بس که ممکنه سعادت و شقاوت بنده حقیر در برخورد با این مسائل و تنویر حقیقت روشن شود.

فرزند وطن: طبق آیات کتاب قران خداوند از رگ گردن به انسان نزدیکتر است پس چرا انسانها تو این فاصله نیاز به واسطه دارند ؟؟؟

بنی فاطمه: برای من هم همیشه سوال بوده که چرا ما برای معالجه مریضی که داخل وجود ماست و طبعاً از هر کسی و هر چیزی به ما نزدیکتر است، در این شهر اینهمه ترافیک رو تحمل میکنیم و به پیش یک دکتر میرویم. کسی که خارج از وجود ماست، ما رو تا به حال ندیده و شاید هم دوباره نبینه. این آدمی که اینقدر دوره از ما چه حقی داره در مورد درون ما نظر بده، تازه یک منشی خوش ترکیب هم گذاشته بین ما و خودش!!!! تازه دکترهای خیلی با کلاس چند تا دکتر تازه کار هم در مطبشون گذاشتن تا اینا ما رو برای زیارت دکتر اصلی آماده بفرمایند. من هم مثل شما با این دمبل و دستک مخالفم!!!

بگذریم، شخصاً با مطرح کردن بحث توکل و توسل برای کسی که در اصول سوال داره به شدت مخالفم. من خیلی بلد نیستم کسی که خدا رو قبول نداره قانع کنم. اما شما بفرما که از سلسله ۱-خدا ۲-پیامبر  ۳-قرآن ۴-احادیث نبوی ۵- ائمه هدی ۶-فقها کدوم رو قبول داری تا وقت شریف شما رو با استدلال بر بدیهیات ذهنتون حروم نکنم. اگر سر کلاس اول فیزیک که باید فیزیک کلاسیک و نیوتنی به عنوان مقدمه تدریس بشه کسی بیاد و بگه نور مسیر منحنی طی میکنه، بقیه در موردش چی فکر میکنند؟ حکم به عدم سلامت عقلش نمیدن؟؟

فرزند وطن: چرا در کشور ما که رکن دنیای اسلام تصور میشود !! اینهمه فرهنگ دادن صدقه رواج دارد تا هفتاد نوع بلا را دفع کند اما آمار مرگ و میر ناشی از حوادث انسانی در این رتبه بالاست ؟؟؟

بنی فاطمه: شما که مهندسی میدونی که ما استانداردهای ایمنی رو بسایر کم رعایت میکنیم. به هر حال خداوند رحمان دنیا رو با یک سری قوانین اداره میفرمایند که در قرآن به سنن الهی مشهورند. وقتی جاده و ماشین ما استاندارد ایمنی رو رعایت نمیکنه و ما هم از نظر فرهنگی قوانین رانندگی رو، خلاف عدل الهی است که بدون هیچ مشکلی به مقصد برسیم. تازه شاید با اینهمه رعایت نکردن باید دو برابر کشته میشدن، بعضی ها از اثر برکت صدقه نجات پیدا کردند.

به هر حال حکایت این سوالات، حکایت یه دکترای پزشکی است که در داخل یه کارگاه ساختمانی به ۲۰ سانت بودن چشمه آرماتور ایراد میگیره. شما یه کم وقت بگذار و به پارادایم دین وارد شو، اینا همه برات حل میشه، البته اگه واقعاً دوست داری حل بشه. مثلاً همین پستهای معاد شناسی که چکیده ۶۰۰ صفحه کتاب رو تا امروز در قالب ۴۰ صفحه ارایه داده رو حال داری بخونی و روش بحث کنیم؟؟

 فرزند وطن: چرا در قاموس آقایان فضلاء و علما تعدد زوجین تا 74 نفر امریست در راستای گسترش دین اما عوام فقط میتوانند حداکثر 4 زن عقدی داشته باشند ؟؟؟؟

بنی فاطمه: تا اونجا که میدونم این حکم نیست و نه در قرآن و نه در هیچ حدیثی پیدا نمیشه. به عبارتی شما عملکرد یه آدم که در لباس عالم دین در اومده رو به عنوان اصل قبول کردی و حالا به طور طبیعی بر اون اشکال میکنی. من میپرسم: حقیقت اینه که سیگار برای سلامتی مضره. این حقیقت هم طبعاً مقتضای علم پزشکی بوده و هم پزشکان ما رو از این حقیقت مطلع کردند. حالا اگر یه دکتر سیگار کشید شما چه موضعی میگیری؟؟ اگر بیشتر پزشکان سیگاری بودند چی؟ دین هم حقیقتی است که با عقل اثبات میشه و افرادی به ما رسوندند. حالا اگر کسی رفت در این سلک و به اصولش پایبند نبود عقل شما چی میگه؟

 فرزند وطن: پس در این میان نقش احترام به حقوق همنوع چه میشود اگر که زن فقط یک ابزار تولید مثل نیست

بنی فاطمه: حداقل شخص بنده به هیچ وجه چنین چیزی از آموزه های دین برداشت نکردم. به نظرم باید زنان مسلمان به شما جواب بدن که آیا از برخورد دین مداران خدای نکرده چنین برداشتی کردند یا نه. من از خواهران خواننده این مطلب خواهش میکنم اگر چنین برداشتی از مردهای مسلمان کردند بفرمایند یا حداقل از این برداشت ابراز برائت کنند. 

 فرزند وطن:چرا برای نزدیکی در زمان دوره ماهانه زن حداقل 100 روایت و حدیث و حکم موجود است اما برای هزینه کشتن همان زن نصف هزینه کشتن یک مرد است ؟؟؟

بنی فاطمه: این که ۱۰۰حدیث وجود داره که عین احترام به زنانه. بعید میدونم زنی در آن دوره تمایل به رابطه جنسی داشته باشه، تازه بهداشت رو هم کنار میذاریم. پس این دستورات تبین راه و پابندی برای تمتع مردان در دوران بی علاقگی زنان است و این که یعنی احترام به حقوق ایشان.

در مورد ربط این دو مسئله به هم عقل ناقص حقیر چیزی نفهمید ولی این که دیه زن نصف مرده، تا حالا در موردش تحقیق نکردم. بنده هر چي فهميدم از سوالات و اشكالات بزرگاني چون جناب عالي است.گرچه الان جوابي ندارم اما تحقیق میکنم تا همه به جوابش يا حداقل به سوالش بيانديشند.

 فرزند وطن:چرا در این جامعه به ظاهر اسلامی دیدن موی زن هموطن حرام است و دیدن موی سر زن خارجی در تلویزیون که یک رسانه ملی محسوب میگردد ، حلال ؟؟؟؟

بنی فاطمه: میدونید که در قرآن کریم حکم زنان مسلمان با  زنان کافر در بسیاری از احکام متفاوت است، و طبق فتوای حضرت امام خمینی (ره) نگاه کردن به موی زن کافر اشکالی ندارد. به هر حال زنان هموطن ما غالباً دین مبین اسلام را به عنوان دین خود مطرح میفرمایند و حفظ حجاب بر زن مسلمان طبق نص صریح قرآن کریم واجب است. اینها علاوه بر آنستکه اصولاً هر جامعه ای نُرم و فرهنگ خود را دارد، ما که میگوییم اسلامی هستیم و طبعاً اسلام مجوز عدم پوشش را صادر نمیکند و اصلاً ادعای آزادی در پوشش را نداریم، فرانسه که مهد دمکراسی است و داعیه آزادی دارد چرا از پوشش جلوگیری میکند؟

شما فرمودید جامعه به ظاهر اسلامی، بنده بیش از بسیاری از دوستان به مظاهر غیر اسلامی این نظام انتقاد دارم اما آیا عدم رعایت بعضی احکام و عدم امکان حکومت در پیاده سازی آن مجوزی برای ترک اسلام است؟؟؟ مثل اینکه شما مجوز بدهی شخصی که مریض است و مثلاً پرهیز نمیکند چون بعضی از دستورات را رعایت نمیکند پس باید به او سم خوراند!!! بسیاری از مظاهر در این جامعه اسلامی است یا حداقل غیر اسلامی عمل کردن هنوز نزد افکار عمومی قباحت دارد، هر چند راه دارازی تا پیاده سازی حکومت عدل قائم آل محمد (عج) باقی است که انشاء ا... همه ما در رسیدن به آن سرمنزل کوشا باشیم

 فرزند وطن:اگر در سلسله مباحث انسان شناسی و مکتب شناسی و ... که دنبال میفرمائید ، به جواب قانع کننده رسیدید ، لطفاً برای من نیز شمعی روشن کنید.

متمنی خواهم بود چنانچه جزو مدعوین مباحث شما دوستان اندیشمند و طالب حقیقت قرار بگیرم

با تشکر

اردتمند ، نام و نام خانوادگی  فرزند وطن

بنی فاطمه:به دیده منت، گرچه همانگونه که عرض شد بنده در حد وسعم در جواب به این دغدغه ها خواهم کوشید ولی بعید میدانم به این مدل جسته گریخته کسی به پاسخ سوالاتش برسد. ما برای کاربری یک موبایل حاضریم ۱۰۰ صفحه مطلب بخوانیم و بعد هم مطمئنیم که هر کجا از دستورات سازنده تخطی کنیم یا دستگاهمان خراب میشود یا حداقل نمی توانیم از امکاناتش بهره بگیریم. چطور است که برای کاربری خودمان که اشرف مخلوقاتیم حاضر نیستیم در راهنمای کاربریمان (قرآن) تدبر کنیم و به حرف نمایندگی مجاز سازنده مان (پیامبر و ائمه اطهار) عمل کنیم!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 16:10  توسط بنی فاطمه  |